محلی برای نوشتن از همه چیز

بایگانی

آخرین نظرات

این چند روز که اینجا به روز نشد، علاوه بر سرماخوردگی شدید، درگیر انتقال به خانه جدید بودم، خوشحال میشوم آنجا هم ببینمتان:

aminaramesh.ir

تازه اول کار است و نقص زیاد دارد. نقصهایش را به بزرگواریتان ببخشید، بهتر خواهد شد انشاالله.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۰
امین آرامش

خلاصه قسمت دوم کتاب "کلید را بزن" از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 271 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۱۰
امین آرامش

خلاصه قسمت اول کتاب "کلید را بزن" از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 273 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه قسمت انتهایی کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 192 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۳۰
امین آرامش


عکس مربوط به اردیبهشت 93 است، برای انجام ماموریت رفته بودیم. چاه نفت مربوطه کنار کارون بود و زمانهای استراحت می آمدیم کنار کارون.

البته من نیروی واحد عملیات نبودم، نخواستم باشم، یعنی شرایطم با وضعیت تاهل اجازه نمیداد. شرکت ما اصطلاحا یک Service Company بود و بسته به نیازِ چاه، نیروهای عملیات باید اعزام میشدند، نظم مشخصی نداشت، تعطیل و غیرتعطیل هم نداشت.

با دو بار تجربه ای که از رفتن به محیط کاری دکلِ نفت داشتم، دیدم اصلا من آدمِ کار آنجا نبوده ام. اما این هم جزء آن کارهایی بود که باید انجام میدادم تا بفهمم من آدمش نیستم و موقع تصمیم گیری اصلا کار به تحلیل مسائل مادی مربوطه نمیرسد.

خوزستان استان عحیبی است. این همه نعمت در یکجا جمع شده. کارون پرآب برای من که دریاچه زادگاهم (هامون) خشک شده رشک برانگیز بود. گله های گاومیشی که بعدازظهرها حوالی دکل بودند هم مرا یاد گاو اصیل سیستانی می انداخت، فکر نکنم امروز چیزی از آن باقی مانده باشد (گاو اصیل سیستانی را گوگل کنید). گندم زارها هم که دورتادور دکل بودند. نفت هم زیر زمین بود تا نعمت بر این منطقه تمام شده باشد.

تجربه اعزام به دکل برای من همراه با دیدن آدمهایی بود که تفریحشان فقط خوردن بود و حرف زدن. در آن محیطِ کاری اکثر پرسنل حالت روحی خاصی داشتند.

صنعت نفت تا جایی که من دیدم سرشار از مافیای اطلاعاتی است. اطلاعات ارزش زیادی دارند، از اطلاعات مناقصات تا اطلاعات فنی؛ به سادگی کسی به تو سر دکل توضیح نمیدهد، زیرا طرف حسابت تنها داشته اش همان نحوه کار کردن با آن ابزار 30 سال پیش است. شاید بعدترها بیشتر راجع به مشاهداتم در این حوزه نوشتم.

در ادامه عکسهای دیگری از آن روزها را آورده ام.







۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

شایان شکرابی


شایان شکرابی یک پزشک است. اما او راهی متفاوت از سایر پزشکان انتخاب کرده. شایان حالا پیانیست گروه موسیقی ای است که آلبومش پرفروش ترین آلبوم در سبک خودش (تلفیقی) است.

شایان در حال لذت بدن از مسیر است. دیگران هرچه میخواهند بگویند، او این روزها که "گروه دال" آلبوم گذر اردیبهشتش انقدر خوب میفروشد و او و اعضای دیگر گروه کنسرت برگزار میکنند دارد از لحظه لذت میبرد.

شایان میتوانست به خودش وعده لذتی را بدهد که با مدرک تخصص پزشکی اش بدست خواهد آورد. شاید دوران سخت دستیاری (رزیدنتی یا همان دانشجوی تخصص) و کشیکهای سختش را به هر انگیزه ای تحمل میکرد، اما چه چیزی بهای آن لحظاتی بود که او "کار کرده بود" نه "زندگی"؟


صفحه اینستاگرام شایان

کارهای شایان در سایت بیپ تونز

لینک آلبوم گذر اردیبهشت در بیپ تونز

مصاحبه خبرآنلاین با گروه دال


پس نوشت:

بقیه قسمتهای "کار نکن!" را از اینجا یا منوی بالای وبلاگ مشاهده کنید.


مطالب دیگر با موضوع موسیقی:

به احترام او که "همایون شجریان" است و نه "فرزند محمدرضا شجریان"

هنر حسین علیزاده و صدای زیبای محمد معتمدی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت

چندوقت پیش زیر یکی از مطالب آقامعلم در پاسخ به کامنت یکی از دوستان عزیزم (علی کریمی) چیزی نوشتم، گفتم بد نیست اینجا هم باشد. البته جواب به علی عزیز صرفا بهانه ای برای نوشتن این حرفها بود و نه چیز دیگر. اصل آن کامنت هم از اینجا قابل دسترسی است.

اصل مطلب

علی جان

من هم یک تجربه مشابه با تجربه تو و از قضا توی خوابگاه داشته ام. آن تجربه و یک سری چیزهای دیگر مرا به یک مدلی راجع به روابط با آدمها رسانده.

فکر میکنم اتفاقا این که “پایه دوستی روی منفعت بنا نهاده شده” یک امر بسیار طبیعی است و اگر غیر از این بود باید تعجب میکردیم. البته این منفعت لزومی ندارد که فقط معادل مالی داشته باشد، من حاضرم کلی پول خرج کنم تا لذت خوردن یک چای دونفره با دوستم را داشته باشم. اینجا هم من دارم به منفعتِ خودم فکر میکنم و بنظرم اصلا هم بار منفی ندارد این منفعت نگری.

با این طرز نگاه، من هیچ وقت برای کسی که برایم منفعت نداشته باشد وقت و انرژی نمیگذارم، البته اینجا هم منظورم فقط منفعت مادی نیست. هستند کسانی که من از اینکه برایشان کاری بکنم، حس خوبی در درونم خواهم داشت، این حسِ خوب، همان منفعت من و دلیل من برای انجام آن کار است. خب حالا وقتی موقع انجام دادن کاری (هر چند کوچک) برای کسی همین حس خوب هم در من نباشد، چه دلیلی دارد آن کار را انجام دهم؟ مگر من وقت و انرژیم را از سر راه آورده ام؟

با این طرز نگاه، بنظرم توقع داشتن از دیگران هم دیگر تقریبا بی معنی است. من آن کار را بخاطر خودم انجام میدهم و کاری را که بخاطر خودم انجام میدهم، دیگر معنی ندارد که توقع تلافی از جانب طرف مقابل هم داشته باشم.

همین داستان را به گِلِه گذاری در روابط هم میشود تعمیم داد. در شهر ما (زاهدان) روابط بین فامیلی و شب نشینیها بسیار زیاد است و بالطبع گله گذاری هایی از جنس «اونا نیومدن خونه ما، مام نمیریم»، «نریم عروسی بچشون، چون نیومدن عروسی بچمون» و چیزهای خنده داری از این جنس زیاد است، این هم به نظرم بی معنی است. ما یا خاطر کسی را میخواهیم که در این صورت لزومی ندارد که در آن رابطه حساب کشی کنیم، یا برایمان مهم نیستند که آن وقت هم گله گذاری بی معنی است.

وقتی مثلا من دلم بخواهد فلان فامیلم را ببینم و این خواستن از جنس دوست داشتن باشد، دیگر چه اهمیتی دارد که من به خانه او بروم یا او بیاید، این میشود که مثلا در ده دفعه اخیر که من و دوستم پشت تلفن احوال هم را پرسیده ایم، نه دفعه اش را من زنگ زده ام، ممکن است زمانی هم برعکس شود، هیچ کداممان هم به فکر حساب و کتاب نیستیم و اصلا گله گذاری در روابطی از جنس دوست داشتن بی معنی است.

به نظرم با همین عینک میشود به روابط زوجین هم نگاه کرد. فکر کنم برای برقراری یک رابطه پایدار که در مجموع بیش از آنکه از اعضای رابطه انرژی بگیرد به آنها انرژی بدهد، باید “رابطه بر مبنای منفعت طلبی باشد”.

واقعا اگر یک رابطه بیش از آنکه به طرفین انرژی بدهد از آنها انرژی بگیرد چه لزومی دارد که ادامه پیدا کند؟ مگر هدف از این رابطه این نبوده که حال طرفین رابطه بهتر شود، پس چه دلیلی برای حفظ آن وجود دارد وقتی وضعیت موجود با هدف اولیه مطابقت ندارد؟

البته در طول تاریخ این رابطه طور دیگری تعریف شده، برای پایدار کردن آن هم به روشهای دیگری متوسل شده اند. یکی از روشها این بوده که در این رابطه باید یکی از اعضا به شدت به دیگری وابسته (مالی) باشد تا خروج از این رابطه برایش صرفه نداشته باشد. این نوع تعریف هم به دلیل نفعی بوده که متولیان ارائه این تعریف برای خودشان قائل بوده اند (مردان). ولی خب حواسشان نبوده که نارضایتی طرف مقابل، حتما در درازمدت در رضایت خودشان هم تاثیر خواهد داشت.

من اگر به زور عرفِ موجود در جامعه و ترس همسرم از طلاق یا با هر روش دیگری او را برخلاف میل قلبیش در این رابطه نگه دارم، قتل مرتکب شده ام. من کیفیت را از لحظاتِ زندگی او گرفته ام. مگر قتل فقط خاموش کردن تلمبه درون سینه همسرم است؟ با این نگاه فکر کنم، ما در نسل گذشته ی مردان، قاتلین زیادی را می بینیم که اتفاقا از این قتلشان به عناوین قشنگی یاد می کنند. چه بسیار زنانی که میتوانستند ارزشهای زیادی برای جامعه خلق کنند و “زندگانی”شان درون روابط ازدواج به قتل رسید. حاصل هم یک “زنده مانی” اجباری شد.

فکر کنم این طرز نگاه به بهبود کیفیت روابط خواهد انجامید (آنهایی که واقعا ارزش پابرجا ماندن دارند)، وقتی من سعیم بر این باشد که واقعا منفعتی برای طرف مقابلم (از جنس ابزار محبت، گوش دادن و …) ایجاد کنم، آن رابطه نیز بهتر خواهد شد.

در نبود این نگاه، روشهای عجیب و غریبی برای پایدار کردن این رابطه پیشنهاد شده، مثلا اضافه کردن دو رابطه دیگر (رابطه پدر-فرزند و مادر-فرزند) برای بهبود رابطه زوجین، مثل این میماند که شما بخش فروشت ایراد دارد، میروی یک مهندس خوب برای بخش تولیدت می آوری، خب هرچقدر هم این خوب باشد و تاثیر روی فروش بگذارد (که واقعا خواهد گذاشت) شما باید بروی با مدیر فروشت حرف بزنی و مشکلات فروشت را حل کنی.

خروجی این طرز نگاه هم بحرانهای عجیبی میشود که امروز در جامعه شاهدیم، مثلا بحران مهریه و زندانیان مهریه. نمی توانم تصور کنم یک دختر مستقلی وجود داشته باشد که در درونش راضی باشد که همسرش تنها بخاطر مهریه بالا در کنارش مانده. مثل این میماند که شما به زور یک چک سفیدامضا یکی از پرسنلت را در مجموعه نگه داری، خب مسلم است که نه او راضی است و نه قدم موثری در جهت رضایت شما برخواهد داشت. بعد هم که او خواست برود دنبال زندگیش، چکش را بگذاری اجرا!

خب مگر قرار نبوده که این رابطه برای بهبود کیفیت زندگی آدمها شروع شود، پس این همه گروکشی دیگر چه معنی دارد؟ رابطه ای که به نیت بهبود کیفیت زندگی طرفین آغاز شده، هروقت واقعیت موجودش با هدفِ اولیه ی تشکیل آن مطابق نبود، طبیعی است که باید قطع شود. دیگر این همه دعوا و اصرار بر به زور نگه داشتن طرف مقابل در رابطه برای چیست؟

ممکن است گفته شود که با این نگاه و بدون وجود هزینه های سنگین برای خروج از رابطه، زندگیها بیشتر از هم میپاشد، خب در جواب این اشکال هم باید گفت، ما اینجا با دو دسته رابطه طرفیم:

۱- یک سری رابطه هست که فقط به زور همین مهریه برجا مانده که همان بهتر که در نبود مهریه از هم بپاشد، چون این دو آدم (بعد از یک دوره گذار) در نبود این رابطه برای خودشان و جامعه مفیدترند.

۲- یک سری روابط هم به دلیل منفعتی که برای طرفین دارد پابرجا مانده نه به دلیل ترس از مهریه، در این حالت هم وجود مهریه کمکی به این رابطه نخواهد کرد.

ممکن است گفته شود یک سری رابطه هم هست که یک طرف در نبود مهریه با یک مشاجره کوچک تصمیم بر خروج از این رابطه میگیرد، خب واقعا اگر کسی با یک مشاجره تصمیم به خروج از یک رابطه میگیرد، هنوز خیلی زود است که ازدواج کند و زندگی نکردن با چنین آدمی (که نمی فهمد تعارض طبیعی است و برای سنجش کیفیت یک رابطه باید یک دوره زمانی را در نظر گرفت و نه یک ساعت یا یک روز را) یک اشتباه بزرگ است و بهتر است چنین رابطه ای اصلا وجود نداشته باشد.

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت

یک سری چیزها توی ذهنم بود در این مورد، گفتم اینجا بنویسمشان. خودم هم خیلی بر اعتبارشان تاکید ندارم.

اصل مطلب

اطلاعات آماری دقیقی از سرانه پزشک در ایران و مقایسه آن با سایر کشورها ندارم. شاید بشود با یک جستجوی اینترتی به نتایجی هم دست پیدا کرد. اما فارغ از آن، به نظرم این تمایل زیاد در جامعه برای پزشک شدن بوی بدی میدهد.

ما جماعتی داریم که اکثرشان به خاطر علاقه به پزشکی به آن سمت نرفته اند و تصمیم آنها بر پزشک شدن به دلیل جذابیتهای دیگری مثل درآمد و موقعیت اجتماعی است. این جماعت بنظرم از دو جنبه احتمال دارد که آسیب ببینند.

از طرفی با توجه به افزایش تعداد پزشکان به نسبت سالهای گذشته آن جذابیتهای فرعی آنطور که آنها "انتظار دارند" برایشان محقق نخواهد شد و آنچه که مشخص است میزان رضایت افراد را میزان انتظار آنها تعیین میکند؛ بنظر میرسد حتی اگر درآمد پزشکانِ آینده فاصله زیادی با درآمد میانگین جامعه داشته باشد، باز هم با توجه به عدم برآورده شدن انتظارات، رضایت چندانی حاصل نخواهد شد.

برای مقایسه میتوانیم درآمد پزشکانی که در دهه های 30 یا 40 به دنیا آمده اند را با درآمد پزشکان متولد دهه 60 و 70 مقایسه کنیم. تفاوتها بسیار زیاد است.

از طرف دیگر با توجه به انتخابی که توسط این جماعت صورت گرفته اکثرشان مدام در حال "کار کردن" خواهند بود (رجوع شود به تعریف کار کردن در سری "کار نکن!" از منوی بالای وبلاگ) و این یعنی امید به رضایت از زندگی در میان آنها باز هم پایین تر خواهد آمد.

البته در سالهای آتی جمعیت زیاد متولدین دهه 60 را در سنین میانسالی و پیری خواهیم داشت که سمت تقاضای سرویسهای پزشکی را افزایش میدهند. اما باز هم با توجه به تفاوت نظام درمان ایران با کشورهای توسعه یافته، مقایسه و پیش بینی برای آینده چندان آسان نخواهد بود، همین الان هم در شهرهای بزرگ برای پزشکان متخصصِ جدید درآمدهای آن چنانی، که پزشکان نسل قدیم به سادگی کسب میکردند، دور از انتظار است. 

بنظر میرسد پزشکانِ موفقِ آینده آنهایی هستند که علاوه بر مهارتهای پزشکی، مهارتهای دیگری مثل برقراری ارتباط خوب با بیمار را هم داشته باشند. چند وقت پیش از وجود مرکزی در تهران باخبر شدم که در ازای دریافت مبلغی اضافه تر به نسبت سایر مراکز، بیماران را پشت در اتاق پزشک معطل نمی کند و محیط مناسبی هم برای مراجعه کنندگان فراهم کرده است. بنظر میرسد در سالهای آتی پزشکان پُرمراجعه، خصوصا در شهرهای بزرگ، آنهایی هستند که اقداماتی مشابه انجام خواهند داد.

سمت دیگر این بازی، جامعه و سایر مردم هستند. با حرکت بخش اعظم افرادِ مستعد به سمت پزشک شدن، جامعه امکان استفاده از این افراد در سایر شغلها را از دست خواهد داد. فکر میکنم برای تولید ثروت و افزایش رشد اقتصادی وجود نیروهای خلاق و کارآفرین موهبتی است و با حرکت هرچه بیشتر این افراد به سمت پزشک شدن عملا بخشی از این پتانسیل در جای دیگری خرج خواهد شد.

بنظر میرسد این حرکت عجیب به سمت پزشک شدن همچون بسیاری دیگر از واکنشهای مردم از آنجایی ناشی میشود که افراد، در جستجوی موفقیت با معیارهای بیرونی هستند و کمتر به درون خودشان توجه میکنند. 

میزان رضایت هر فرد بیش از هر چیز وابسته به فعالیت در زمینه ای است که قلبا به آن علاقه دارد، در چنین فعالیتی فرد گذشت زمان را احساس نخواهد کرد. زندگی همین تک تک لحظاتی است که در حال سپری شدن است، پس بهتر است تک تکشان را "زندگی" کنیم.


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۰
امین آرامش
با ظهور تلفنها و سایر ابزارهای هوشمند، جهان فوق متصل (Hyper Connected) در سالهای آتی دور از تصور نیست. چه بهتر که ما با آگاهی از آنها استفاده کنیم و بیشتر از مزایای آن بهره مند شویم.
در این نوشته به تعدادی از کابردهای تلفن های هوشمند که خودم آنها را تجربه کرده ام، خواهم پرداخت.

1- مودم همراه
 اگر در مکانی هستید که نیاز به کار با لپتاپتان دارید و ضمنا نیاز به اینترنت هم دارید، میتوانید از تلفن هوشمندتان به عنوان یک مودم استفاده کنید و بوسیله آن لپتاپتان را به اینترنت وصل کنید. (طریقه انجام این کار)

2- مسیریاب و نقشه خوانی
بر خلاف باور بسیاری از کاربران این تلفنها، برای استفاده از سرویس GPS نیازی به وجود اینترنت نیست. با توجه به استفاده این سرویس از ماهواره ها، ممکن است در جایی حتی تلفن شما آنتن برای مکالمه هم نداشته بشد ولی شما بتوانید از سرویس GPS استفاده کنید.
البته نرم افزارهای ارائه کننده سرویسهای مسیریاب برای تهیه نقشه محل موردنظر شما نیاز به اینترنت دارند تا نقشه های آن منطقه را دانلود نمایند، ولی برای هر حل این مشکل هم یک راه حل وجود دارد.
شما میتوانید پیش از سفر و وقتی دسترسی به اینترنت دارید، نقشه های لازم برای محل مورد نظرتان را یک بار برای همیشه دانلود کنید و در سفر با خیال راحت از این نرم افزارها استفاده کنید.
من از نرم افزار Navigator استفاده میکنم و به همین ترتیب نقشه کلیه شهرهای ایران با جزئیات راه های بین شهری و درون شهری به همراه نقشه کلی از جهان (بدون حزئیات) را زمانی که به اینترنت خوب دسترسی داشته ام تهیه کرده ام و برای همیشه از مزایای این نقشه ها استفاده میکنم.
البته شما میتوانید این نقشه ها را به صورت آفلاین از کس دیگری که آنها را دارد هم تهیه کنید.
این نرم افزارها علاوه بر نشان دادن موقعیت شما، سرویسهای دیگری همچون سرعت شما در حال حرکت، جاده های بین شهری (در حدی که در نقشه های دانلودشده موجود باشد)، فاصله بین نقاط مختلف و همچنین راهنمایی صوتی برای حرکت در سفرهای شهری و بین شهری را هم ارائه می کنند.

3-چک کردن دمای آب و هوا برای چند شهر مختلف
هم اکنون سایتهای معتبری برای ارائه وضعیت آب و هوا وجود دارند، ولی اپلیکیشنهای مخصوصی نیز برای این کار وجو دارد. معمولا این اپلیکیشنها بصورت پیش فرض بر روی تلفنهای همراه هستند. اگر تا حالا از آنها استفاده نکرده اید، بد نیست سری به آنها بزنید.

4- تاکسی یاب
 در مورد اسنپ شاید چیزهایی شنیده باشید، فعلا فقط در تهران سرویس میدهد ولی دیر یا زود به سایر شهرها هم خواهد رسید. اگر صاحب یک آژانس تاکسی هستید بهتر است با توجه به قیمتهای فوق العاده سرویسهای این اپلیکیشنها (به غیر از اسنپ، TAP30 هم هست) حواستان را برای آینده شغلتان جمع کنید. چون با توجه به مزایای این سرویسها، با عمومی شدن استفاده از آنها فضا برای شما تنگ خواهد شد.
بخاطر استفاده از مزایای تکنولوژی دیجیتال، هزینه جابجایی با استفاده از این اپلیکیشنها کمتر از آژانسهاست. اگر تا حالا از آنها استفاده نکرده اید، پیشنهاد میکنم تجربه اش کنید.

5- ثبت زمانهای صرف شده برای کارهای مختلف و مدیریت زمان
توضیحات مفصلی در مورد یکی از این نرم افزارها اینجا داده ام.

6-  دفترچه تلفن، و ما ادراک "دفترچه تلفن"؟
برای یک مخاطب میتوانید علاوه بر ذخیره چندین شماره، آدرس منزل و محل کار، شماره حساب، عکس، آدرس ایمیل و یک عالمه اطلاعات دیگر را ذخیره کنید. این اطلاعات خیلی بدردتان خواهد خورد.
تا حالا نشده که جایی شماره ملی همسرتان یا فرد دیگری از اعضای خانواده تان را نیاز داشته باشید؟ یا نیاز به کد پستی منزل مادرتان داشته باشید؟ همه این اطلاعات را میتوانید در دفترچه تلفن ثبت کنید و همیشه همراهتان باشد.

7- لیست کارهای پیش رو (To do List)
 هنوز هم از حافظه خودتان برای به یاد سپردن کارهای روز بعد استفاده میکنید؟ یا آنها را درون دفترچه ای یا روی کاغذی مینویسید و آنها را با خود حمل میکنید؟
چند مورد از لیست خرید را یادتان میرود و باید به همسرتان جواب پس بدهید؟
یک جلسه مهم در هفته بعد دارید و از همین حالا فکرتان مشغول آن است که یادتان نرود؟
کاری را هر روز سر ساعت مشخص باید انجام دهید؟
همه این کارها را میتوانید با استفاده از تقویم های موجود برای تلفنهای هوشمند برنامه ریزی کنید و مغزتان را با این اطلاعات پُر نکنید. اینگونه هیچ چیز هم از قلم نخواهد افتاد.

8- اسکنر، کپی و حمال مدارک
تا حالا نشده جایی گیر کنید که نیاز به یک کپی از یک مدرک داشته باشید و ضمنا دستگاهی هم برای کپی آن دور و بر نباشد. یا مثلا بخواهید از روی یک بنر اطلاعات مربوط به یک برنامه را بنویسید.
دوربین این تلفنها به غیر از گرفتن عکسهای سلفی، فواید زیاد دیگری هم دارد...
من همیشه اسکن مدارک شناسنامه و کارت ملی خودم را همراه دارم. تا حالا به جایی مراجعه نکرده اید که گفته اند حتما باید آن صفحه سوم دوست داشتنی! شناسنامه تان هم برای انجام آن کار باشد؟
خب چرا یک اسکن از تمام مدارکتان را توی نلفنتان نگه نمیدارید تا با استفاده از مغازه های دور و بر همانجا مدرک لازم را پرینت بگیرید و ماجرا ختم به خیر شود.

9- ارسال مدارک و فکس
قبلا در مورد مضرات شبکه های اجتماعی یک مطلب نوشته ام (اینجا)، اما حالا از فوایدش بگویم.
میتوانید از نرم افزارهایی مثل تلگرام برای ارسال مدارک استفاده کنید. مثلا به دلیلی نیاز به یک سند وکالت در شهرستان دارید و دسترسی به فکس هم ندارید. خب بگویید از آن عگس بگیرند و با تلگرام برایتان بفرستند.

10 -دستور جلسه
تا حالا شده برای جلسه مهم یا یک صحبت مهم با یک نفر نگران باشید که نکند بعضی چیزها یادتان رود؟
خب از چندوقت مانده به آن جلسه یا مذاکره مهم، هرآنچه به ذهنتان میرسد را در تلفنتان وارد کنید و پیش از جلسه یک نگاه سریع به آن بیاندازید. 

11- وبلاگ خوانی
اگر به وبلاگخوانی علاقه دارید، میتوانید آن را با تلفن هوشمندتان انجام دهید. مطلبی مستقل برای آن اینجا نوشته ام.

12- ضبط مکالمات
نمیدانم داستان اخلاق در این مورد چه میشود. ولی خب حواستان باشد تمامی مکالمات شما میتواند با وجود تلفنهای هوشمند در تلفن همراه طرف مقابلتان ضبط شود.
شاید شما هم دوست داشته باشید به هر دلیلی این کار را انجام دهید. یکی از فوایدش میتواند تحلیل شیوه گفتار خودتان و تلاش برای بهتر شدن آن باشد.

امیدوارم با خواندن این مطلب بیشتر از مزایای تلفن هوشمندتان استفاده کنید.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

کتاب کلید را بزن


تصور کنید بخواهید قدِ درخت توی باغچه حیاطتان بیشتر شود و رشدش به سمت بالا باشد، چه کار می کنید؟ آیا یک جرثقیل می آورید و آن را از بالا میکشید؟ قطعا اینکار را نخواهید کرد. چون با توجه به شناختی که از درخت و فرایند تغییرش در جهت افزایش ارتفاع دارید، این راه را مناسب نمی دانید. احتمالا شاخ و برگهای کناریش را هرس میکنید و آب و کود مناسب به آن میدهید و منتظر میمانید تا به مرور زمان قد بکشد و به سمت بالا رشد کند.

خب حالا که ما درخت را میشناسیم و بر اساس مقتضیات آن، تغییر را برای آن برنامه ریزی میکنیم، چرا همین کار را با خودمان نکنیم؟

برادران هیث در کتاب switch که به فارسی "کلید را بزن" ترجمه شده، مطالبی را ارائه کرده اند که به ما کمک میکند خودمان را بهتر بشناسیم و بتوانیم برنامه ریزی درستی برای تغییر داشته باشیم تا آن تغییر موفق و پایدار باشد.

فکر کنم همه ما در زندگیمان همواره خواستار تغییر و بهتر شدن هستیم. کاهش وزن، ورزش کردن، کتاب خواندن، حذف یا ایجاد یک عادت و بسیاری تغییرات دیگر هست که ما همواره برای موفق شدن در آنها تلاش میکنیم. اگر میخواهید امید به موفقیت تغییرات مورد نظرتان را افزایش دهید، پیشنهاد میکنم خواندن این کتاب فوق العاده را از دست ندهید.

همانند سایر کتابها، خلاصه این کتاب نیز، از این پس فصل به فصل روزهای شنبه بر روی وبلاگ قرار داده خواهد شد. این خلاصه ها از منوی بالای وبلاگ و همچنین دسته بندی موضوعی در نوار کناری قابل دسترس هستند.


پس نوشت

معرفی این کتاب در سایت وزین متمم

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل عادت هفتم از کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 228 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۱۰
امین آرامش

خلاصه فصل عادت ششم از کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 223 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل عادت پنجم از کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 272 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل سیزدهم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 217 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل دوازدهم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 246 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۰۰
امین آرامش

مریم حسن زاده (با نام مستعار مریم رها) فارغ التحصیل ارشد عمران شریف است. تا همین چند وقت پیش مشغول یک کار مهندسیِ به قول خودش "پشت میزی" بوده.

موقعیت شغلی خوبی داشته و با معیارهای بیرونی موفق هم محسوب میشده. اما یک جایی در درونش ناراضی بوده و همین باعث شده بزند زیر روتین زندگی و مسیر جدیدی را "انتخاب کند". حالا او بیش از یک سال است که "در سفر زندگی میکند."

او یک زندگی-سفر یک ساله در استرالیا داشته. مریم مثال بسیار خوبی است برای آنهایی که فکر میکنند سفر یعنی پول و تا پول نداشته باشی، سفر بی معنیست.

او در سفر کار میکند. به قول خودش خواسته ببنید اگر لپتاپش را از او بگیرند باز هم میتواند خرجش را دربیاورد یا نه. و او نه تنها در این سفر یک ساله در استرالیا از پولی که برده چیزی خرج نکرده، بلکه پولی که در انتهای سفر داشته، بیشتر از ابتدای آن بوده!

مریم به معنای واقعی "سفر" میرود. یعنی بعد از سفر چیزی به او اضافه شده و ره آوردی از هر سفر با خودش خواهد آورد که در ادامه مسیر زندگی کمک حالش خواهد بود.

همین اواخر فرصتی شد تا در یک سمینار حضوری، پای حرفهایش بنشینم، شیوه نگاه او به دنیا، میتواند نکات آموزنده زیادی برایمان داشته باشد.

او شرح سفرهایش و تجربیات مختلفش را در وبسایت سبکتر مینویسد. سبکتر حدود شش ماه است که راه افتاده ولی در همین مدت کم مخاطبین بسیار زیادی پیدا کرده و آینده خیلی خوبی هم در انتظار این سایت و اعضایش خواهد بود.

مریم رها یک نمونه عالی از آنهایی است که "کار کردن" را ترک کرده اند و لحظاتشان را "زندگی میکنند."


معرفی مریم از خودش

معرفی کار داوطلبانه در سفر

مطلب دیگر مریم راجع به کار داوطلبانه

 (به انتهای مطلب که درباره "عزت نفس" نوشته شده حتما توجه کنید.)

صفحه اینستاگرام مریم رها

سایت سبکتر

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰
امین آرامش
پیش نوشت اول:
واقعا در این دنیای سراسر عجله که آدمها برای نزدیکانشان هم وقت کافی ندارند (و البته معلوم هم نیست دقیقا در حال چه کاری هستند، چون همیشه در حال دویدن هستند و اکثر هم ناراضی اند از شرایط) وقتی کسی از خوانندگان برایت وقت میگذارد و نظرش را مفصل مینویسد نمیدانید چه ارزشی برای من نویسنده وبلاگ دارد و چقدر خوشحالم میکند. کاش بقیه خوانندگان هم مرا از شنیدن نظراتشان محروم نکنند.

پیش نوشت دوم:
این نوشته برای مهشید نوشته شده، مهشید زیر قسمت ششم از سری کار نکن چیزی برایم نوشت و من هم چیزکی برایش نوشتم، اما در جواب گفته دوم او دیدم فضای کامنت برای گفتن حرفهایم تنگ است، این شد که تصمیم گرفتم در یک مطلب جدا حرفهایم را برای او بنویسم.

پیش نوشت سوم (برای مهشید):
مهشید عزیز، میشد متن را با تعارفات خیلی بیشتری هم نوشت، اما واقعیتش دیدم اگر خیلی تعارفات را زیاد نکنم و راحت تر بنویسم، شاید بدردبخورتر باشد. امیدوارم ارزش وقتی که برای خواندنش میگذاری داشته باشد.
پراکندگی احتمالی اش را هم ببخش، ترجیح دادم هرچه زودتر برایت بنویسم و با وسواس بیشتر به تعویق نیندازمش.

پیش نوشت چهارم:
اینها نظرات شخصی من است، ممکن است از نظر دیگران و حتی از نظر خودم در آینده سرشار از اشتباه باشد. ادعای خاصی در موردشان ندارم، الا اینکه هر چه مینویسم باور امروزم است.

اصل مطلب:
برایم در کامنت نوشته ای:
ممنون از این جواب سریع و کاملتون؛ نشون میده به مخاطبان نوشته هاتون اهمیت میدین؛ اتفاقا یه چیزی که در این نوشته بهم فشار آورد نزدیک بودنش به نظرات استاد شعبانعلی در این موضوعه؛ تقریبا با همه حرفاشون موافقم غیر از اینکه بار مسئولیت این بیکاری رو اگه همش رو نه اکثرش رو گردن ما جوونا میندازن؛ واقعا کسی مسئولیتی برای تولید شغل نداره؟ واقعا تا این حد مهندس لازم داشتیم که دانشگاه راه انداختند؟
بالاخره نرخ 30-40 درصدی بیکاری تاثیری میذاره یا نه؟ خوشحالم که شما اینجا امید و انرژی میدین ولی چندان واقع بینانه نیست البته شاید اصلا لازم نیست که باشه؛ نگاه خوشبینانه خیلی وقتها موثرتره همینطور که خودتون گفتید باید به اینکه امروز چه می شود کرد فکر کرد نه اینکه چه شده که وضعیت این است.
به هر حال این موضوع که برای مهندس معماری مثل من که با چندین مراجعه و کارآموزی و پیگیری و ... همچنان بیکار است؛ باعث نمی شود که فکر کنم ببینم شاید در بچگی استعداد دیگری داشتم و الان راه بیفتم و برم از آن پول دربیاورم. همچنان کار خودم را میکنم چه در آینده شغلی باشد چه طرحهایم برای خودم بماند.

من چهار بخش اصلی در حرفت میبینم که به تفکیک به آنها خواهم پرداخت:
  1. قبول نداشتن بخشی از حرف کسی که باقی حرفهایش را قبول داریم.
  2. مسئول وضعیت بیکاری امروز دیگرانند.
  3. من (امین آرامش) خوش بینم و واقع گرا نیستم.
  4. با توجه به راهی که رفته ام، حتی اگر بفهمم استعدادم چیز دیگری است، به سراغش نمیروم.
من به هر چهار بخش خواهم پرداخت، اما ترتیبش را تغییر داده ام.

قسمت دوم حرفهایت و پیشنهاد یک "نگاه جدید"
اگر به من اجازه بدهی حرفهایم را از آن قسمتی شروع میکنم که دنبال مقصر برای وضعیت بیکاری امروز گشته ای. گفته ای:

واقعا کسی مسئولیتی برای تولید شغل نداره؟ واقعا تا این حد مهندس لازم داشتیم که دانشگاه راه انداختند؟
بالاخره نرخ 30-40 درصدی بیکاری تاثیری میذاره یا نه؟

من اینجا یک شیوه نگاه متفاوت را پیشنهاد میدهم. در جواب همین سوالاتت بیا دو حالت مختلف را در نظر بگیریم:
  • در بوجود آمدن وضعیت بیکاری موجود عمده تقصیر بر گردن دولتمردان و سیاست گذاران است و خودِ ما اگر نقشی هم داشته باشیم، بسیار اندک است.
  • مقصر اصلی وضعیتِ موجود، خودِ ما هستیم.
جواب این پرسش که وضعیت موجود چرا بوجود آمده و مقصر کیست میتواند هر کدام از این دو گزینه باشد، البته ما اینجا با یک طیف مواجهیم و هر کسی ممکن است سهم متفاوتی برای مثلا خودِ ما قائل شود، یگی بگوید صفر درصد، یکی بگوید 50 و یکی هم بگوید 90 یا 100.
چیزی که من میخواهم بگویم این است که اساسا پیدا کردن جواب برای این سوال، ما را به بیراهه میبرد و حتی اگر جوابی هم برای آن پیدا کنیم، دردی از ما دوا نمیکند.
من فکر میکنم این نگاه که در تمامی مسائل دنبال یک درست یا غلط میگردیم هیچ فایده ای به حال ما ندارد. فکر میکنم بهتر است بجای این سوال که "جواب درست در این مورد چیست؟" به این سوال فکر کنیم:

چه نگاهی به این وضعیت برای آینده ما مفیدتر است؟

تفاوتِ خیلی زیادی ایجاد میشود. همان دو جواب مختلفی که بالا نوشتم را در نظر بگیر. کسی که عمده تقصیر را بر گردن دیگران می اندازد، چه خواهد کرد؟ 
کار خاصی نخواهد کرد، چون در وضعیت امروزش، خودش تقصیری ندارد و فرداها هم فقط چند روز بعد از امروز هستند و نباید انتظار داشته باشیم با ادامه رفتارهای امروز، فردایی متفاوت داشته باشیم. پس دلیلی برای تلاش زیاد و موثر نمی بیند. (این تلاش زیاد و موثر را بعدا کار دارم.)
اما کسی که عمده مسئولیت را بر گردن خودش می اندازد، تلاش خواهد کرد تا به نحو بهتری عمل کند. او چون فکر میکند بخاطر عملکردِ ضعیفش، امروزش خوب نیست، سعی خواهد کرد با عملکرد بهتر، فردایی متفاوت بسازد.
امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم، من فکر میکنم سوال را اشتباهی برداشته ایم. مثل این است که بجای برداشتن سوالات فیزیک، بروی برگه سوالات شیمی را برداری. آن سوال اصلا مالِ ما نیست. سوال ما چیز دیگری است:

من چه کار میتوانم بکنم که وضعیت امروز بهتر شود؟

فکر میکنم این دو پرسش متفاوت منجر به ایجاد دو دسته در جامعه امروزمان شده:
  • دسته اول: آنهایی که دائم دنبال یک مقصر برای ناکامی های گذشته و آینده شان هستند. تاکید روی آینده هم دارم، طرف تا حدی فهمیده دکترا خواندن خوب نیست، اما میرود و میخواند و از همین الان هم کلی خطابه در مذمت مسئولان مملکت آماده کرده که چرا برایش شغل ایجاد نکردند. خب عزیز من، نرو دنبال کاری که فایده ندارد. حال گیرم که مقصر هم برای عمر بربادرفته و افسردگیت پیدا کردی، تاثیری توی بدبختی ای که “خودت انتخاب کردی” دارد؟
  • دسته دوم: افرادی هستند که میخواهند هرچقدر کوچک کاری برای آینده خودشان بکنند، آنها دنبال حداقل کارهای ممکن برای بهبود هستند. ادعای بزرگی ندارند. نفس تلاش برایشان اهمیت دارد. این گروه میدانند که وضع موجود حاصل طبیعی اعمال ما در گذشته است و تلاش میکنند که با تغییر خودشان آینده را بهتر کنند. آنها به این باور رسیده اند که قطار توسعه از درون مردم آغاز به حرکت میکند و برایش هیچ راه میانبر و کوتاه مدتی هم نیست.
فکر میکنم وضعیت امروز، نتیجه در اقلیت بودن دسته دوم است.
به گمانم همین نوع نگاه هم هست که در متون دینی به ما گفته مکلف به وظیفه هستیم و نه مکلف به نتیجه.
یک نکته بسیار مهم هم که از خیلی از بزرگان شنیده ام (و تجربه اش کرده ام) این است که «نوعِ نگاه ما خودش را توسعه میدهد.»
یعنی مثلا اگر من فرض کنم که من مسئول وضعیت موجود هستم و بر این اساس هم عمل کنم، به مرور، سهم من از اختیارم در وضعیت موجود هم بیشتر خواهد شد و اگر هم فکر کنم بقیه مقصرند، روز به روز منفعل تر خواهم شد.

قسمت اول حرفهایت: قبول نداشتن بخشی از حرف کسی که باقی حرفهایش را قبول داریم
مهشید تو را نمیدانم، اما من اگر ببینم حرفهای یک نفر در بیشتر موارد برای من آموزنده است و تحلیل های بهتری نسبت به من راجع به موضوعات دارد، راجع به آن موارد دیگر هم که احساس میکنم نظرم با آن بنده خدا همسو نیست، اول از همه به مدل ذهنی خودم شک میکنم.  
قبل از هر چیز به این فکر می کنم که احتمالا او چیزی را الان میفهد که من هم احتمالا در آینده به آن خواهم رسید و امروز درک من به آن نمیرسد.
فراموش نکنیم آنچه که ما امروز درست میدانیم، صرفا مدلی از واقعیت است و به همین دلیل هم هست که ما ممکن است امروز و فردا دو نگاه متفاوت به یک پدیده یکسان داشته باشیم. خب پس واقعیت چیست؟ نمیدانم!
باز برمیگردیم به همان مطلب قبلی، اصلا این که واقعیت چیست سوال ما نیست، سوال ما این است که "چطور به این موضوع نگاه کنم برایم بهتر است؟" 

قسمت چهارم حرفهایت، جتی اگر بفهمم مسیر را اشتباه رفته ام، تغییرش نمیدهم
فکر کنم خودت هم حالا که حرفهایت را میخوانی لجبازی پنهان درون آن را تائید خواهی کرد. واقعا اگر بفهمی راهی که تا به امروز رفته ای، راه نیست و چاه است، باز هم مسیر را ادامه میدهی؟
واقعا اگر بفهمی این در که مدتها بر آن کوبیدی در نیست و دیوار است، باز هم به کوبیدن آن ادامه میدهی؟
خوشحالم که امروز این حرفهایی که میگویم را خودم عمل کرده ام. اگر فرصت داشتی سری به رزومه آموزشی من از قسمت درباره من بزن.
به آن رزومه آموزشی دو،سه سال سابقه کار در صنعت نفت و یک سری سابقه کار پاره وقت مهندسی را هم اضافه کن. بعد ببین حاضری همه اش را یکجا بگذاری کنار؟
من این کار را کرده ام. چون دیدم با توجه به توانایی و استعدادم، تلاشم در راه دیگری موثرتر خواهد بود و خود این فرایند به بیشتر شدن تلاشم خواهد انجامید. (تلاش زیاد و موثر را برای اینجا لازم داشتم)

قسمت سوم حرفهایت، خوش بینی و واقع بینی
خودِ من معتقد به ذره ای خوش بینی اضافی در حرفهایم نیستم. برایش دلیل هم دارم. از تو خواهش میکنم سری به قسمتهای مختلف سری کار نکن بزنی، واقعا آنها غیرواقعیند؟
آیا آنها بعد از اینکه به دنبال مسیر جدیدی رفتند حالشان خوب نشد و به عنوان یک آورده فرعی درآمد خوبی نداشتند؟
ارشاد نیکخواه یک موجود مجازی است یا واقعی؟ ارشاد مهندسی عمرانش را از سهند تبریز گرفته و مدرک MBA هم از خواجه نصیر دارد. اما حالا با تولید محتوا و عکاسی و سفرنویسی زندگی اش را میگذارند. خیلی هم خوشحال است.
ایمان پندی که متولد 67 است و از شیوه های نوین آموزش به درآمد چندده میلیونی رسیده توهم است؟ او دامپزشکی اش را تقریبا رها کرده و مسیر جدیدی در پیش گرفته.
علی مروی که آشپزی میکند و رستورانهای لوکس تهران حاضرند به او پول خوبی بدهند تا منویشان را ارتقا دهد هم وجود خارجی ندارد؟

اما حالا واقعا چه شده که این افراد که بیکارند و سرشار از زندگی اند در جامعه امروز ما اینقدر کم هستند؟
فکر میکنم دلایل زیادی دارد که یکی از آنها نبود جرات تغییر در ماست. راجع به این موضوع هم حرف زیاد است و فکر کنم بهتر است اگر لازم شد در نوشته دیگری به آن بپردازم.
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۷
امین آرامش

"دختر" را دیدم. فیلم به نظرم به اندازه دو کار دیگری که از میرکریمی دیده ام دوست داشتنی است. ("خیلی دور خیلی نزدیک" و "یه حبه قند")

فیلم "دختر" شعار نمیدهد، یک نکته کوچکِ قابل اجرا را به ما یاد میدهد. قطعا زیر پوست شهر مسائل دیگری هم هست، اما فیلم به سراغ پدر و دخترها رفته، دو فرد از دو نسل مختلف که اگر با هم "حرف بزنند" خیلی از مشکلاتشان حل خواهد شد. عشق پنهانی درون قلبهای هر دو نفر هست که باید بواسطه برقراری گفتگو، مجال بیشتری برای مطرح شدن پیدا کند.

روایت و ریتم فیلم را دوست داشتم، بازی ها و بخصوص بازیهای بدون دیالوگ فرهاد اصلانی خیلی خوب بودند.

یک سکانس از فیلم مرا خیلی متاثر کرد. آنجا که فریبا از تنهاییش در این سالها میگوید و در مقابل برادر از کوره درمیرود. دلم برای فریبا گرفت. چقدر از این فریباها در دوران حاضر داشته ایم و داریم که بخاطر نگاه متفاوت به دنیا از محبت خانواده شان محروم شدند.

دیدن دختر را از دست ندهید.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۰
امین آرامش

دیرآموخته ای از محمدرضا شعبانعلی


برای خودم چیزهایی نوشته ام که زیاد بهشان سر میزنم:

"...مرگ نزدیک است و صدای مامورِ اعلامِ پایانِ این ضیافت، از جایی همین نزدیکی به گوش میرسد. یادم باشد دنیا بعد از من نیز بر همین مدار و با همین سرعت خواهد چرخید. پس..."


فایل دیرآموخته های آقامعلم را از لینک زیر دریافت کنید:

دانلود دیرآموخته های محمدرضا شعبانعلی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

چند روزی از واقعه تلخ ساختمان پلاسکو گذشته. باورش خیلی سخت است که دیگر آن ساختمان نیست. متاسفانه روزهای ناخوشی در انتظار کسبه آن ساختمان و کسانی که آنجا کار میکردند هست. در کنار اینها به نظرم یک داغ است که تحملش از بقیه سخت تر است، داغی که تحمل سنگینی اش فرای طاقت داغداران است.

من هم از همان لحظه اول، با شنیدن خبر خیلی متاثر شدم، اما چیزی که مرا به نوشتن این سطور وادار کرد دیدن یک عکس بود، عکسی که باعث شد دوباره اشک در چشمانم حلقه بزند.


ساختمان پلاسکو


حتی تصور جای آن بچه ها بودن غم بزرگی بر دل آدم می نشاند. خدا به دادشان برسد.

کاش همه بچه های این باباها مثل تصویر زیر آغوش بابایشان را از دست نمی دانند. اما دریغ که چنین نیست.



مطالب مرتبط

رفیق روزهای دور

بابا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

جنگ چیز بدی است. فکر نکنم هیچ آدم عاقلی خلاف این، چیزی بگوید. اما وقتی دشمن وارد خانه ات شده و اگر دیر بجنبی دست درازی به همه چیزت میکند، دیگر جایی برای ژستهای روشنفکری عجیب و غریب باقی نمی ماند. باید بروی به میدان و هرچه در توان داری برای دفاع بگذاری.

از همان سالهای نوجوانی علاقه ویژه ای به مردان جنگ هشت ساله ایران با عراق داشتم. سالهای بعد که شناختم از آنها و شرایط آن سالها بیشتر شد، این علاقه هم فزونی گرفت.

احمد متوسلیان، ابراهیم همت، حسن باقری، برادران باکری، مصطفی چمران و سایرین برای من خیلی قابل احترام اند و از صمیم قلب دوستشان دارم.

حسن باقری از میان این عزیزان برایم حس دیگری دارد، کسی که در آن سالهای بی برنامگی، دست به ساختن سیستم در جنگ زد و اطلاعات عملیات جنگ را راه انداخت. کسی که در 25 سالگی یکی از طراحان اصلی عملیات آزادسازی خرمشهر بود.

از طرفی همیشه پیگیر برنامه های فاخری که درباره این عزیزان ساخته میشود، بوده ام. همین سالهای اخیر یک سری مستند فوق العاده را "محمدحسین مهدویان" ساخت به اسم "آخرین روزهای زمستان". مهدویان در این مستند یک شیوه جدید را ارائه کرد. او از صداهای واقعی اتاق فرماندهی عملیات استفاده کرد و تصاویر مربوطه را بازسازی کرد. آن زمان که این مستند از تلویزیون پخش میشد، من تلویزیون نگاه نمیکردم، اما هر هفته منتظر بودم تا از سایتهایی که آن را قرار میدهند، دریافت کنم و ببینم. پیشنهاد میکنم این مستند را از دست ندهید:

لینکهای دانلود مستند آخرین روزهای زمستان


همان تیم سازنده ی آخرین روزهای زمستان، پارسال فیلم "ایستاده در غبار" را درباره احمد متوسلیان به همان سبک ساختند. برای من این فیلم به اندازه مستند قبلی جذاب نبود، ولی این فیلم، هم در جشنواره و هم در گیشه با استقبال خوبی از طرف مردم و منتقدین همراه شد. اکران این فیلم تمام شده ولی میتوانید نسخه DVDاش را از فروشگاه های مربوطه تهیه کنید.

اگر این دو را قبلا دیده اید یا بعد از این مطلب می بینید، خوشحال میشوم نظراتتان را برای من هم زیر همین پست بنویسید.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل یازدهم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 289 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل دهم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 284 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل نهم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 269 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل عادت چهارم از کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 296 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۳۰
امین آرامش

امین آرامش


اردیبهشت 86 بود، تازه ترم دوم بودم. قرار بود اولین دوره نمایشگاه "شهرمن، فرهنگ من" به مناسبت هفته خوابگاه ها در دانشگاه برگزار شود. در آن نمایشگاه هر استانی یک غرفه داشت و قرار بود در مدت برگزاری نمایشگاه (یک هفته بود اگر اشتباه نکنم) فرهنگ استانش را معرفی کند.

بعد از اینکه متوجه این داستان شدم، من هم شدم یکی از اعضای اصلی غرفه استان سیستان و بلوچستان. تجربه خوبی بود. کلی چیز را خودم هماهنگ کردم از زاهدان و زابل برایم فرستادند، بچه ها را جمع کردیم و با هماهنگی هم هر کداممان یک سمت کار را گرفتیم. چیزی که از همان لحظات اول که غرفه را میزدیم یادم مانده تا لحظه آخر که غرفه را جمع کردیم، شور و شوق است. همه خوشحال بودیم. منظورم اعضای غرفه های بقیه استانها هم هست. 

یادم هست سال بعدش شریف هم این نمایشگاه را شروع کرد و بچه های همشهری به سراغم آمدند برای برپا کردن هرچه بهتر غرفه شان.

از آن سالها خیلی چیزها عوض شده، نزدیک 10 سال از آن روزها گذشته. خیلی سریعتر از آنچه فکرش را میکردم گذشته. 

من در غرفه مسئول توضیح دادن به بازدیدکنندگان بودم، یادم هست با چه شور و شوقی از اولین انیمیشین دنیا در شهر سوخته میگفتم و از اولین چشم مصنوعی و کلی اولینِ دیگر که فکر کنم مشابهش را بچه های استانهای دیگر هم میگفتند. بر خلاف آن روزها بنظرم افتخار به گذشته وقتی امروز چیزی نداریم، نوعی حماقت است.

یادم هست علاوه بر این افتخارات تاریخی، یک چیزهایی هم از خودم در می آوردم، به بازدیدکننده ها می گفتم فرض کنید چابهار به خط آهن کشور وصل باشد و بندرش مدرن باشد، دیگر چه لزومی دارد کشتی باری تنگه هرمز را رد کند و در بندرعباس و سایر بندرهای خلیج فارس بارش را پیاده کند.

یادش بخیر، به بهانه آن نمایشگاه پایم به سلف مجلس در بهارستان باز شد. مشاور رییس جمهور وقت را هم دعوت کردم به نمایشگاه. برخلاف امروز، آن روزها دوست داشتم من هم در آینده مرد سیاست باشم.

از همه این چیزها که بگذریم من آن نمایشگاه را بیشتر بخاطر تلاشی که در آن یک هفته کردم یادم هست. هیچ کلاسی نرفتم در آن روزها و شب از خستگی خوابم نمی برد، ولی صبح پیش از باز شدن نمایشگاه برای مرتب کردن  و چک کردن همه چیز در غرفه حاضر بودم. از آن روزها یادم ماند که وقتی هدفی داشته باشم که از صمیم قلب بخواهمش دیگر نیازی نیست دنبال انگیزه پیدا کردن برای تلاش در آن راستا بروم، تلاش بی وقفه ای به لطف همان باور قلبی وجود خواهد داشت. این را تا زنده باشم یادم خواهد ماند.

تعدادی دیگر از عکسهای آن نمایشگاه را در انتها ببینید.


شهر من فرهنگ من


نمایشگاه شهر من فرهنگ من 3



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

رضا احسان پور


رضا احسان پور را از برنامه "قندپهلو" میشناسم. از معدود برنامه هایی بود که در آن سالها نگاه میکردم و انصافا هم راضی ام از دیدنشان. در یکی از سریهای این برنامه رضا احسان پور نفر اول برنامه شد.

رضا مدرک مهندسی شیمی اش را از دانشگاه صنعتی اصفهان گرفته، دانشگاهی معتبر که در آن سالها که رضا کنکور داده (متولد 64 است) قبول شدن در آن واقعا سخت بوده. اما او "تصمیم گرفته" بدنبال علاقه اش برود. حدس من این است که او هم مثل خیلی از ما به درخواست کس دیگری یا بخاطر جو آن سالها رفته رشته ریاضی، رفته که مهندس بشود، در حالی که علاقه اش در چیز دیگری بوده. من رضا را تا حالا از نزدیک ندیده ام، ولی از طرز شعر گفتنش علاقه اش به کاری که میکند مشهود است.

او میتوانسته مثل خیلی های دیگر حالا یک مدرک دکترای مهندسی دستش باشد و بیکار و علاف از کل کشور هم طلبکار باشد. اما او راه دیگری را "انتخاب کرده"، و همین باعث شده که امروز چندین کتاب چاپ کرده که بعضیشان به چاپ هشتم هم رسیده است، کارهای مختلفی میکند و در برنامه حنداونه هم دعوتش میکنند تا استندآپ کمدی اجرا کند. کلی هم جایزه برده. برای دیدن رزومه پربارش سری به قسمت "درباره نویسنده" در سایتش بزنید.

یادمان باشد قرار نیست حتما راهی که در گذشته رفته ایم را ادامه بدهیم. هرجا فهمیدیم اشتباه است، مسیر را کج کنیم. بازی هر لحظه ممکن است تمام شود.


سایت رضا احسان پور

کانال ویدئوی او در آپارات

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل عادت چهارم از کتاب هفت عادت تقریبا تمام شده، دلم قدم زدن میخواهد.

پیاده راه می افتم به سمت میدان ولی عصر. رفتن به فروشگاه فرهنگ همیشه برایم لذت بخش بوده. یادم می آید میخواستم برای یکی از بچه های فامیل، کتاب بخرم.

از فروشندگانِ همیشه خوش برخوردِ فروشگاه کمک میگیرم، سنش را میگویم، و میگویم دختر است، ریحانه را از وقتی هنوز راه نمی رفت خیلی دوست داشتم و الان که 11 سالش شده هم اوضاع فرقی نکرده. البته علاقه من به بچه ها همیشگی بوده، حتی با به دنیا آمدن یگانه این علاقه به سایر بچه ها بیشتر هم شده.

با دقت زیاد، پیشنهادهای فروشنده را ورق میزنم، نمونه های ترجمه شده بنظرم برای او که خیلی اهل کتاب نبوده جالب نیست. دو تا از کارهای کانون را در نهایت انتخاب میکنم و میدهم کادویشان کنند.

میگوید «کدام کاغذ کادو؟» مدتهاست که دیگر این تصمیمها را خودم نمیگیرم. میگویم «هرکدام خودتان دوست دارید.» اندکی تعحب میکند، خوشحال میشود و یکی از آن خوشگلهایش را برمیدارد. دلم میخواهد یک چیز دیگر هم به آن اضافه کنم تا لذتش برای ریحانه با دیدن کتاب همراه شود.

از خودش پیشنهاد میگیرم، این بار هم تصمیم برای انتخاب این قطعه تزئینیِ روی کادو را بر عهده خانم کادوکننده میگذارم.

این فرایند انتخاب کتاب و خریدش خیلی لذت بخش بود. واقعا فکر میکنم لذت فرد هدیه دهنده اگر بیشتر از هدیه گیرنده نباشد، کمتر نیست.

در راه برگشت وقتی از جلوی یکی از این فروشگاه های فروش موسیقی و فیلم رد میشوم، یاد میرکریمی و "دختر" می افتم. میروم داخل. "ابد و یک روز" را هم به همراه "دختر" میخرم. چقدر خوب که حالا دو تا فیلم خوب دارم برای دیدن.

سراغ "زیر نور ماه" را هم میگیرم. میگویند قدیمی است و احتمال اینکه پیدا شود کم است، باید سر فرصت سری به انقلاب بزنم.

در ادامه راه این شعر سهراب توی ذهنم است:


زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

ما تقریبا در تمامی لحظات زندگیمان در حال تصمیم گیری هستیم. بعضی از این تصمیمها اصطلاحا به صورت ناخودآگاه و در لحظه گرفته میشوند و برای گرفتن بعضی تصمیمها روزها و ماه ها وقت میگذاریم.

فکر کنم اهمیت بالای تصمیم گیری مورد تائید همه ماست، اما عده کمی از ما به سراغ کسب این "مهارت" میرویم. امروزه کتابهای زیادی در مورد تصمیم گیری نوشته شده و حتی در بعضی دانشگاه ها، تصمیم گیری به صورت یک درس آکادمیک آموزش داده میشود. اما متاسفانه مثل خیلی دیگر از مهارتهای مفید، این مهارت نیز در جامعه ما مهجور مانده و به آن پرداخته نشده است. مهارتی که تبحر در آن میتواند تاثیر چشمگیری در رضایت ما از زندگی داشته باشد.

در این نوشته (و نوشته های بعد با این موضوع) مطالبی که در حوزه تصمیم گیری سعی میکنم خودم لحاظ کنم را بیان خواهم کرد. ادعای خاصی در موردشان ندارم، الا اینکه عامل به حرفهایم هستم و چیزهایی که میگویم ماحصل تلاشها و مشاهداتم است.

به گمانم میتوانیم فرایند تصمیم گیری را در شکلی مشابه شکل زیر نشان دهیم: (الهام گرفته شده از شبکه های عصبی مصنوعی)


تصمیم گیری

(البته در حقیقت ما برای تمامی تصمیمهایمان روالی مطابق شکل فوق طی میکنیم، ولی در این نوشته، به آن تصمیمهایی پرداخته میشود که خودآگاه هستند و به تامل بیشتری نیاز دارند)

ما برای هر تصمیم، مجموعه ای ورودی داریم که بر تصمیم ما تاثیر خواهند گذاشت. علاوه بر این، وزن هر یک از این ورودیها میتواند متفاوت از سایرین باشد. وزن هر ورودی، در واقع اهمیتی است که ما برای آن ورودی لحاظ میکنیم. مثلا تصور کنید میخواهید در مورد محل منزلتان در تهران تصمیم بگیرید، این تصمیم ورودیهای مختلفی دارد، مثل:

  • نزدیکی به محل کارتان
  • نزدیکی به محل کار همسرتان
  • موقعیت محله آن در شهر
  • فاصله آن با مدرسه فرزندتان
  • بودن یا نبودن در طرح ترافیک
  • وجود پارک خوب در محله
  • ...
خب طبیعتا اهمیت هر یک از این ورودیها برای شما متفاوت است، مثلا شما حاضرید پارکی در محله تان نباشد ولی منزل مورد نظر به محل کارتان نزدیک باشد. یا حاضرید خودتان فاصله دورتری بروید ولی همسرتان راه کوتاه تری تا محل کارش داشته باشد.
تصمیم نهایی ما بدون شک تابعی از همین ورودیها و وزن هر یک از آنها خواهد بود. ما اطلاعات دریافتی را با توجه به اهمیت هر کدام در ذهنمان پردازش میکنیم و در نهایت تصمیم مربوطه را اخذ میکنیم.
بنظر میرسد روال ساده ای است که ما حین تصمیم گیری آن را طی میکنیم، اما اگر واقعا به همین سادگی است پس چرا اکثر ما اینقدر در تصمیم گیریهایمان دچار سردرگمی هستیم؟
من یک مثال نسبتا ساده را بیان کردم، تصمیمهای مهمی دیگری مثل مهاجرت به یک کشور دیگر، ازدواج کردن یا نکردن، تصمیم در مورد ازدواج با یک فرد خاص، تغییر شغل و سایر تصمیمها هستند که ما در برخورد با آنها واقعا دچار مشکل میشویم و دامنه مشکلات در اخذ آن تصمیم به بخشهای مختلف زندگیمان کشیده میشود.
برای بحث بیشتر در این مورد فکر میکنم بهتر است به تفکیک در مورد بخشهای مختلف فرایند تصمیم گیری صحبت کنیم:
1- ورودیها
فکر میکنم ما در اکثر موارد در جمع آوری اطلاعات لازم برای آن تصمیم خاص خوب عمل نمیکنیم. مثلا در موردی مثل انتخاب محل منزل، بجای حدس و گمان در مورد مدارس آن محل یا مثلا کیفیت یک محله خاص، بنظرم بهتر است وارد عمل شویم و اطلاعات میدانی کسب کنیم.
فکر میکنم بهتر است حتما از مکتوب کردن این موارد بر روی دفترچه شخصی مان بهره ببریم. مغز ما به دلیل محدودیتهایی که دارد نمی تواند حجم زیادی از اطلاعات را در خود نگه دارد و آنها را به موقع در اختیار ما قرار دهد، پس بهتر است به آن اعتماد نکنیم و از قلم و کاغذ استفاده کنیم.
مثلا وقتی قرار است لپتاپ جدیدی بخریم بهتر است ابتدا مواردی که به عنوان پارامترهای متمایز کننده لپتاپها مطرح است را بر روی کاغذی بنویسیم و سپس به سراغ جمع آوری اطلاعات لپتاپهای مختلف در خصوص هر یک از آن پارامترها برویم.
بنابراین علی رغم بدیهی بنظر رسیدن لزوم کسب اطلاعات لازم، ما در پاره ای موارد این کار را به درستی انجام نمیدهیم. ممکن است بر اساس پیش فرضهایمان یک ورودی را در نظر بگیریم در حالی که در عمل این چنین نباشد، و یا ممکن است از منابع خوبی برای دریافت اطلاعات استفاده نکنیم.
2- وزن ورودیها (اولویتهای ما)
موضوع دیگری که ضعف در آن باعث ضعف در تصمیمگیری میشود، ندانستن "شفاف" اولویتهای خودمان راجع به آن تصمیم است. بنظر خیلی بدیهی میرسد، اما واقعیت این است که اکثر ما در تصمیم هایمان یک اولویت بندی شفاف راجع به ورودیهای مختلف نداریم.  طبیعتا وقتی ندانیم چه چیزی در آن تصمیم گیری برای ما اهمیت بیشتری دارد، احتمالا تصمیم خوبی هم نخواهیم گرفت.
در این مورد هم بنظرم بهتر است به مغزمان اعتماد نکنیم و با مکتوب کردن ورودیهای مختلف و مقایسه دو به دوی آنها بفهمیم "واقعا" هر یک از آنها چقدر برای ما اهمیت دارند.
3- پردارش اطلاعات و تصمیم گیری
فکر میکنم اگر مراحل 1 و 2 را به خوبی طی کرده باشیم، مشکل چندانی در مرحله پردازش اطلاعات نخواهیم داشت. با یک قلم و کاغذ و با دانستن اولویتهایمان و اطلاعات مربوط به آن تصمیم، این مرحله بسیار ساده خواهد بود.
در اکثر موارد با لیست کردن ورودیهای مختلف و مشخص شدن اولویت هرکدام بر روی کاغذ، تصمیم هم مشخص شده است و نیازی به تقلای بیشتر نیست. در این خصوص بنظرم:

تصمیم گیری 4

حال اینکه اکثر ما گمان میکنیم مشکل اصلی در تصمیم گیری در مرحله پردازش اطلاعات است. فکر میکنم به همین دلیل هم هست که زیاد به سراغ مشورت گرفتن میرویم.
به گمانم در دنیای امروز که حجم اطلاعات بسیار زیاد شده و با توجه به تنوع موجود، تصمیمهای مختلفی هم پیش روی ما قرار دارد، هیچ کس بهتر از خود ما نمی تواند برایمان تصمیم بگیرد و اگر هم مشاور، مشاور خوبی باشد ما را در فهم بهتر مراحل 1 و 2 کمک خواهد کرد و تصمیم نهایی را بر عهده خودمان خواهد گذاشت.

تصمیم گیری -3

با توجه به موارد گفته شده من به شخصه در تصمیمهای مهم، اصلا درک نمیکنم چگونه میشود بدون کاغذ و قلم تصمیم گرفت.
البته مسلما قرار هم نیست ما برای تک تک تصمیمهایمان قلم به دست شویم و مثلا برای تصمیم در مورد نوع ماستی که میخواهیم بخریم، میزان چربی و کیفیت برند و مسائلی این چنین را تحلیل کنیم!
 فکر کنم توانسته باشم آنچه بصورت کلی در مورد تصمیم گیری در ذهن داشتم را بیان کنم، اگر عمری بود در روزهای آتی بیشتر از تصمیم گیری خواهم نوشت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

اگر برای خواندن وبلاگهای مورد علاقه تان آنها را دانه به دانه باز میکنید و هرازگاهی از این کار خسته هم میشوید، حتما با این مطلب همراه شوید.

راه حلی جایگزین وجود دارد، بجای اینکه شما به سراغ وبلاگها بروید، آنها به سراغتان می آیند.

شما آدرس وبلاگ مورد نظرتان را به یک سیستم واسط میدهید و آن سیستم واسط با قرار داده شدن یک مطلب جدید در وبلاگ مورد نظرتان، شما را از این بروزرسانی مطلع میکند و آن مطلب را برایتان نمایش میدهد. به این سیستمهای واسط هم اصطلاحا "فیدخوان" میگویند.

به این ترتیب شما فقط به فیدخوانتان سر میزنید و او زحمت شما برای سر زدن به آن 20، 30 وبلاگ مورد علاقه تان را میکشد و جدیدترین مطالبشان را برایتان می آورد.

من خودم از inoreader استفاده میکنم، ولی میتوانید تعدادی دیگر از خوبهایشان را هم اینجا ببینید. برای گوشیهای هوشمند هم طراحی شده اند و شما با یک اکانت همان وبلاگهایی که روی کامپیوترتان دارید را درون گوشی تلفن یا تبلتتان هم خواهید داشت.

من موقع چک کردن inoreader بعضی از مطالبی را که دوستشان دارم مستقیما درون وبلاگ میخوانم. به نظرم لذت خواندن مطلب مورد علاقه ام در وبلاگ بیشتر است. معمولا فیدخوانها برای هر مطلب لینگی برای مشاهده در وبلاگ اصلی هم دارند.

در بعضی موارد هم ممکن است عکس یا فیلمی در سیستم فیدخوانتان نمایش داده نشود که در این حالات هم برای دیدن آنها باید به سراغ خود وبلاگ بروید.

اما با وجود همه این حرفها، اگر وبلاگخوان هستید، بنظرم حتما از آنها استفاده کنید. یک معرفی خوب هم از فیدخوانها در لینک زیر وجود دارد:

راهنمای تصویری فیدخوانی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

یک سکانس خیلی خوبی دارد فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک" که در آن دکترِ قصه یک روحانیِ در راه مانده را سوار میکند. از او می پرسد اگر بفهمی به همین زودیها خواهی مُرد چه میکنی؟ روحانیِ قصه با همان لهجه قشنگش میگوید: "هیچی، موتورم را درست میکنم تا همین مسیری را که میروم راحتتر بروم و بیایم."

از همان سالها که تلویزیون نگاه میکردم و این فیلم فوق العاده را دو،سه باری دیدم همین سکانس خیلی به دلم می نشست. تا اینکه این روزها باز هم یادش افتادم. خیلی هنر است که آنچنان "در مسیر" باشی که فهمیدن نزدیکی مرگ هم تغییری در کاری که میکنی ندهد. این یعنی "مرگ آگاه" بوده ای و هرلحظه آماده "عظیمت".

از میرکریمی فیلم "یه حبه قند" را هم در سینما دیده ام. اما متاسفانه هنوز "زیرنورماه" و این ساخته اخیرش "دختر" را ندیده ام. اگر حیاتی باشد به همین زودیها می بینمشان.

یک گفت و گوی مفصل با رضا میرکریمی هست که از دیدنش خیلی لذت بردم. کارگردانِ فیلمِ مورد علاقه ام، نگاه پخته ای به مسائل دارد. واقعا از آرامش کلامش و واقعیت نگری اش حظ کردم. به شما هم پیشنهاد میکنم ببینیدش:

لینک گفتگوی یک ساعته با رضا میرکریمی

بنظرم موسیقی فیلم "خیلی دور خیلی نزدیک" هم زیبا است، این موسیقی ساخته محمدرضا علیقلی است. در انتها بخشی از فیلم به همراه موسیقی زیبای آن را قرار میدهم:

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۴
امین آرامش

سفرنامه بلوچستان سبکتر


بدون شک لازمه برقراری امنیت پایدار در هر جایی وجود زیرساخت های اقتصادی در آن منطقه است. به همین جهت معتقدم وجود برخی ناامنی ها در برهه هایی از زمان در استان سیستان و بلوچستان پدیده ای است که با توجه به وضعیت اقتصادی منطقه و هم مرزی با این دو کشور خاص با آن مدارس دینی کذا اگر اتفاق نمی افتاد باید تعجب میکردیم. وضع دیگر کشورها که مستقیما دست ما نیست، ولی اوضاع اینور مرز که توسط خودمان رقم میخورد.

البته فکر کنم این روزها وضعیت امنیت در استان ما از خیلی از شهرهای ایران بهتر باشد. فقط متاسفانه اسم بدی از این استان در اذهان مانده است. بگذریم.

اگر میخواهید یک سفرنامه خوب از کسی که با مردم بلوچ چندصباحی زندگی کرده بخوانید، حتما صفحه اینستاگرامی که لینکش را در انتها آورده ام، ببینید.

بچه های سایت سبکتر واقعا خوب مینویسند، پیشنهاد میکنم اگر تا حالا سری به سایتشان نزده اید، حتما این کار را بکنید.

مریم در پستهای آخر صفحه اینستاگرامش از سفرش به بلوچستان میگوید، پیشنهاد میکنم دنبالش کنید؛ صحبتهای مریم را بشنوید تا دفعه بعد که مردی با لباس بلوچی دیدید قبل از هر چیز یاد معرفت و صفای این مردمان نازنین بیفتید و نه آن چیزهایی دیگر.


صفحه اینستاگرام مریم رها

سایت سبکتر

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۷:۵۲
امین آرامش

خلاصه "مقدمه ای بر پیروزی همگانی" از کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 273 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه فصل هشتم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 289 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۰
امین آرامش

عکس کوهنوردی کلکچال


عکس مربوط به بهمن 88 است، صبح زود از خوابگاه زدیم بیرون و سه تایی از گلاب دره مسیرمان را شروع کردیم. سپهر راه  بلدمان بود، تا پناهگاه کلکچال رفتیم و از جمشیدیه برگشتیم پایین.

آن فردِ سمتِ چپ تصویر منم، عکاس این عکس هم سپهر است، از اولش هم معلوم بود که سپهر به درد زندگی در این مملکت نمی خورد. از همان سال 90 که برای ادامه تحصیل رفت کانادا، دیگر برنگشت. فکر نکنم دیگر گذارش هم به اینور کره خاکی بیفتد.

آن فردِ وسط تصویر هم که سرخوشانه لباسش را بر سر دستانش میچرخاند، حسین عباسی است. من و حسین اولش هم اتاقی بودیم، ولی بعد از مدتی رابطه بینمان یک رفاقت عمیق بود و هست. این روزها شاید خیلی همدیگر را نبینیم، اما گمان نکنم چیزی غیر از مرگ یکی از ما این رفاقت قلبی را پایان دهد.

الان که فکر میکنم، آن سالها خیلی خودم را جدی گرفته بودم. بعدها فهمیدم خبری نیست و بود و نبود من فرقی به حال این دنیا نخواهد کرد.

بهمن 88، فکر میکردم به همه اهدافم تا آن لحظه رسیده ام و سرخوش از این داستان وقت زیادی را فقط "می گذراندم". آن سالها، فیس بوک رونق زیادی داشت و برای من هم فیس بوک مکانی برای اتلاف بخش زیادی از عمرم بود.

البته این کوه رفتنها از آن معدود کارهای مفید آن سالهاست که از انجامش واقعا راضی ام.

فکر کنم عکسهای زیر سرخوشی آن روزها را بهتر نمایش دهد:


من، سپهر طهماسبی و حسین عباسی

دهانه یک غار کوچک در مسیر گلابدره به پناهگاه کلکچال


پناهگاه کلکچال

غذاخوری پناهگاه کلکچال، نیمروی داغ و رفقای ایاغ

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

ایمان پندی وکب کودینگ


چند درصد از ما فکر میکنیم حالا که در فلان رشته درس خوانده ایم، باید حتما با استفاده از همین مدرکِ اخذ شده کسب درآمد کنیم؟

فکر میکنیم خیلی از ما اینگونه باشیم. چون اکثرا هم موفق به پیدا کردن کاری مناسب در حیطه مربوط نمی شویم، از سر استیصال تصمیم میگیریم به دانشگاه برگردیم و مدارک بعدی آن رشته را بگیریم. غافل از اینکه این کار تنها منجر به تبدیل شدن ما از یک لیسانس/فوق لیسانس بیکار به یک فوق لیسانس/دکتر بیکار میشود، باضافه اینکه بخشی از عمرمان را آنطور که باید "زندگی" نکرده ایم.

ایمان پندی، دامپزشکی است که در سالهای آخر تحصیلش تصمیم گرفته با استفاده از یکی از مهارتهایش کسب درآمد کند. زبان انگلیسی را که به همان شیوه جالبی که یاد گرفته، شروع به تدریس کرده است.

او جزوه های خلاقانه اش را در سایتش میفروشد، کلاسهای غیرحضوری برگزاری میکند و در همین روزها اوین کنسرت آموزشی زبان را برگزار خواهد کرد. صفحه اینستاگرامش هم بیش از 361000 دنبال کننده دارد.


ایمان پندی


خودِ ایمان میگوید روزی یک هفته هم برای دامپزشکی اش وقت میگذارد و با توجه به درآمدی که از راه تدریس زبان دارد، فعلا وقت بیشتری برای دامپزشکی نخواهد گذاشت. این یعنی ایمان خودش را محدود به رشته دانشگاهی اش نکرده و به چیزی که علاقه داشته، پرداخته و "کار نکرده". به نظر میرسد یکی از جنبه های فرعی چنین روندی، درآمد خوبی است که نصیبش شده است.


سایت آموزش زبان وکب کدینگ

مصاحبه همشهری جوان با ایمان پندی

صفحه اینستاگرام وکب کودینگ

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت:

مطلب اول با این موضوع از اینجا قابل دسترس است.

نوشت:

این مطلب در ادامه مطلب اول است و مخاطبش هم دسته دوم والدین طبق دسته بندی انجام شده است. یعنی آنهایی که اولویت اول برایشان کیفیت زندگی فرزندشان در 20 سال آینده (اگر فرزندشان زنده بود) است و حاضرند اقدامات لازم برای فراهم کردن زندگی مناسب برای فرزندشان در سالهای بعد را "امروز" انجام دهند، ولو اینکه مغایر با باورهای مردم باشد. (پیشنهاد میکنم به لینکهای موجود در پس نوشت با موضوع "غولی به نام مردم" نگاهی بیندازید.)

شاید از این تعبیر "عدم اطمینان از زنده بودن فرزندتان در 20 سال بعد" خوشتان نیاید، ولی خب "واقعیت" این است که هیچ کس به من و شما تضمین نداده که فرزندمان حتی تا سال بعد زنده باشد چه برسد به 20 سال بعد، پس بهتر است این "واقعیت" را در تصمیم گیریهایمان لحاظ کنیم و در هیچ شرایطی حق "زندگی کردن" تک تک لحظاتشان را از آنها نگیریم.

و اما راجع به آینده شغلی فرزندان؛ راهی که امروز اکثر والدین در جامعه ایران برای آینده فرزندانشان درست میدانند گذراندن حداقل 4 تا 6 سال تحصیلات دانشگاهی است. اگر اندکی آینده نگر باشیم این روزها شواهد بسیار زیادی وجود دارد که نشان میدهد این راه به آینده خوبی برای شغل فرزندمان ختم نخوهد شد، اما متاسفانه والدین اصرار زیادی بر این روش دارند.

اولین سوالی که ممکن است اینجا مطرح شود این است؟ «خب اگر بچه ها دانشگاه نروند، چه کار کنند؟» جواب این سوال به صورت مصداقی برای آدمهای مختلف، متفاوت خواهد بود، اما بصورت کلی بنظرم جواب این سوال این است: «بروند دنبال کاری که به آن علاقه و در آن استعداد دارند و در سالهای اولیه به فکر کسب مهارت در آن حیطه باشند و شما هم از آنها حمایت کنید.»

در این جواب، مفاهیم زیادی وجود دارد که باید بیشتر به آنها پرداخته شود و در این نوشته هم مجالی برای آن نیست. مفاهیمی که به سوالاتی از این دست خواهد رسید:

  • استعداد چییست؟
  • علاقه چیست؟
  • مهارت چیست؟
  • آموزش و کسب مهارت از چه راهی باشد؟
همانطور که گفتم این نوشته به جواب این سوالها نمی پردازد، ولی لازم است این را بگویم که به احتمال بسیار زیاد جوابهایی که در ذهن شما برای این سوالات وجود دارد با جوابهای علمی این سوالات متفاوت است. فقط این را باید بگویم که این مفاهیم سالهاست در دنیا به صورتی کاملا علمی و بر پایه تحقیقات مورد تحلیل قرار میگیرد و جوابهای بدردبخوری هم برای آن سوالها وجود دارد. (علی الحساب یک سری لینک مفید در اینباره در پس نوشت گذاشته ام، میتوانید مطمئن باشید که مطالب بیان شده در آن لینکها مطابق با آخرین مطالعات جهانی و کاملا علمی است.)
موردی که اکثرا هنگام مواجهه با این موضوع برای والدین مطرح میشود این است که در راهی که فرزندان بر اساس علاقه شان بروند، معلوم نیست چه سرنوشتی به سراغشان بیاید و نتیجه نامشخص است و احتمال شکست برای فرزندان وجود دارد.
در جواب این اشکال هم باید گفت: «چه کسی گفته اشتباه کردن و شکست خوردن در سالهای جوانی و یادگیری به واسطه این شکستها چیز بدی است؟» بد نیست به سابقه خودتان در زندگی نگاهی بیندازید و به اشتباهاتی که در طول زندگی مرتکب شده اید فکر کنید، چقدر از آن اشتباهات آموخته اید؟ تجربه کسب و کارهای موفق چه در ایران و چه در خارج از ایران نشان داده که اکثر صاحبان این کسب و کارها در زندگی شان یک دوجین اشتباه و شکست داشته اند و بعد از سعی و خطای زیاد به آن کسب و کار خوبشان رسیده اند. (برای دیدن یک نمونه وطنی اش که این روزها بسیار پررونق است و گمان میگنم آینده فوق العاده درخشانی هم خواهد داشت این لینک را ببینید.)
از طرف دیگر آنهایی از شما که زندگی کم ریسک کارمندی را انتخاب کرده اید واقعا هر روز با میل و اشتیاق سر کار میروید؟ آیا واقعا از زندگی خود راضی هستید؟ آیا برای بازنشستگی لحظه شماری نمی کنید؟ آیا این شیوه مصرفِ عمر، بهترین حالت آن برای شما بود؟ چقدر کار انجام نداده دارید که عاشق انجام دادنش هستید و امروز وقتش را ندارید و ممکن است بعد از بازنشستگی توانش را نداشته باشید؟

من قرار نیست به این سوالات جواب بدهم، فقط از شما میخواهم حتما به این سوالات فکر کنید.

نکته مهم دیگر این است که اگر مسیر پی گرفتن علاقه فرزندان "معلوم نیست" که به نتیجه برسد، در طرف مقابل اینکه مسیرِ رفتن به دانشگاه در ایران امروز به نتایج خوبی نمی رسد "معلوم است!" واقعا جای تعجب دارد که حاضرید برای تحصیل فرزندتان در فلان دانشگاه شهریه گزافی پرداخت کنید، اما حاضر نیستید بخش بسیار کمی از آن را برای شناخت و پرورش استعداد واقعی فرزندتان صرف کنید.

البته من مشخصا نمی گویم که "دانشگاه رفتن کار بدی است"، بلکه منظورم این است که "لزوما دانشگاه رفتن کار خوبی نیست." ممکن است برای فرزند شما که علاقه به کارهای پژوهشی دارد از قضا ادامه تحصیلِ آکادمیک بهترین راه باشد، همه حرف من این است که اجازه بدهید این جواب یا جوابهای دیگر از دل فرایند شناخت استعدادها و علایق فرزندتان دربیاید و دستوری از جانب شما نباشد.

ممکن است گفته شود که همه این حرفها قشنگ است ولی واقعا در عمل کاری نمیشود کرد، خوشحالم که برای این اشکال، امروزه جوابهای زنده زیادی وجود دارد، اگر تا حالا به سری "کار نکن!" نگاهی نینداخته اید، لطفا از طریق منوی بالای وبلاگ این کار را انجام دهید تا ببینید چطور میشود مستقل از تحصیلات دانشگاهی به دنبال علایق شخصی رفت، کسب درآمد کرد و از انجام کاری که بر اساس علاقه انتخاب شده لذت برد و برای بازنشستگی هم لحظه شماری نکرد.

علی رغم همه این حرفها، متاسفانه در جامعه امروز ایران، ما با والدینی مواجه هستیم که بدون توجه به واقعیتهای موجود نسخه های پوسیده ای برای آینده فرزندانشان می پیچند و اکثرشان هم جزء همان دسته اولی هستند که در نوشته قبل به آن پرداختم. این واقعیت متاسفانه مرا به اینجا رسانده که بگویم:

صلاحیت والدین برای اظهارنظر

هیچ توهینی به مقام شامخ پدران و مادران وجود ندارد و کسی منکِر دلسوزیهای آنها و زحمتشان نیست، مسئله این است که دنیای جدید به شدت درحال تغییر است و اگر والدین درکی از شرایط جدید نداشته باشند و حتی ندانند اسم کسب و کارهایی که در آینده وجود دارد چه خواهد بود، بهتر است برای آینده فرزندنشان در این زمینه اظهارنظر نکنند. یا اینکه به دنبال آگاهی از شرایط دنیای جدید باشند، والا اصراری بر استفاده از طنابهای خودشان (که ممکن است پوسیده باشند) برای فرزندان دلبندشان نداشته باشند.

پس نوشت:

مطالبی خواندنی از آقامعلم در مورد مواجهه با غولی به نام مردم:


دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم! (قسمت اول؟)

دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم (قسمت دوم)

چرا دستورالعمل مواجهه با غولی به نام مردم را می‌نویسم؟

غولی به نام مردم و نحوه انتخاب قبیله‌های زندگی

پس نوشت دوم:


دوره استعدادیابی در سایت وزین متمم

دوره مهارت یادگیری در سایت وزین متمم

دوره برنامه ریزی توسعه مهارت در سایت وزین متمم


پس نوشت سوم:

نسبت خود من با تخصیلات دانشگاهی چیست؟ آیا چیزی را منع میکنم که خودم نداشته ام؟

روزمه آموزش رسمی ام را در قسمت "درباره من" وبلاگ قرار داده ام و از منوی بالای وبلاگ هم در دسترس است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

مصداق امروزی شراب


این روزها که استفاده بسیار زیادمون از تلگرام و اینستاگرام رو می بینم، یاد جملات تصویر بالا می افتم. اکثر ما زمانهای زیادی در طول روز رو به استفاده از این دو برنامه اختصاص میدیم. زمانهایی که به دلیل طراحی خاص اونها، موقع استفاده ازشون احتمالا حال خوبی داریم، اما اگر برگردیم و به عواید این رفتار در بلندمدت نگاه کنیم، چیز قابل عرضی نخواهیم داشت. البته با این توضیح که بخشی از عمر گرانبهامون رو هم در راه این لذت کوتاه مدت مصرف کردیم.

واقعا اون همه گروه و کانال تلگرام توی گوشیمون چه کمکی به بهبود کیفیت زندگی ما کرده؟ واقعا این زمانها رو نمی تونستیم به شیوه بهتری استفاده کنیم؟

«ما که وقت زیادی برای استفاده ازشون نمیذاریم»

باید گفت که به دلیل ویژگی های این نوع برنامه ها، ما عموما وقتی رو که براشون میذاریم بیشتر از چیزیه که خودمون تصور میکنیم. اگر قبول ندارید همین الان برآورد خودتون از وقتی رو که براشون میذارید رو در نظر بگیرید و در کنارش با یک تایمر یا با استفاده از ساعت اندازه گیری کنید که چقدر در طول روز واقعا براشون وقت میذارید.

«خب کلی اطلاعات بدست میاریم از طریق این شبکه ها»

حتی به فرض اگر در میان اون همه اطلاعات غیرمفید و بدون سند و اکثرا زرد این شبکه ها، چیز بدردبخوری هم باشه، باز هم شما کلی وقت رو هدر دادید. در ثانی اگر واقعا دغدغه آموزش خودتون رو دارید، راه های خیلی بهتر و موثرتری هم هست.

«خب حالا بر فرض که تعدادی از گروه ها و کانالها توی تلگرام و صفحه های توی اینستاگرام رو حذف کردیم، نمیشه که وقتی نوتیفیکیشن میاد جوابشو ندیم.»

خب کاری کنید که نویتیفیکیشن نیاد! برید توی تنظیمات تلگرام و هشدارها رو غیرفعال کنید، شما تعیین کنید که کی میخواید از این برنامه استفاده کنید، نه اینکه دیگران هر وقت که خواستند بپرن وسط زندگی شما. جالبه که ما اگر "آشنایی" ناگهانی به خونمون مهمونی بیاد دلخور میشیم ولی اجازه ورود وقت و بی وقت هر "غریبه ای" رو به درون وجود خودمون (مغزمون) میدیم.

«یعنی از فردا بذاریمشون کنار، نمیشه که!»

نه، کم کم میزان استفاده ازشون رو کم کنید. وقتی رو که در طول روز برای این شبکه ها میذارید (و اندازش گرفتید و فهمیدید خیلی هم کم نیست) رو ببینید برای چه کارهای مفید دیگه ای میتونید در طول روز بذارید. سعی کنید این عادت رو کم کم با یه عادت خوب جایگزین کنید.

«یعنی از تکنولوژی استفاده نکنیم؟»

منظور من این نیست که از مظاهر تکنولوژی استفاده نکنیم، بلکه بنظرم باید این استفاده بصورت هوشمندانه و بابرنامه باشه. من هیچ وقت صفحه اینستاگرام نداشتم (و بعید میدونم در آینده هم داشته باشم)، ولی برای همین سری "کار نکن!" و کارهای دیگه ای به صفحات اینستاگرام سر میزنم. البته این استفاده رو هم محدود کردم و نمیذارم طوری بشه که یهو سرم رو بالا کنم و ببینم کلی از وقتم رو از این صفحه به اون صفحه هدر دادم.

در مورد تلگرام هم، هونجور که گفتم، نوتیفیکیشنها رو خاموش کردم و خودم تصمیم میگیرم که کی تلگرام رو باز کنم. دو تا کانال و یک گروه هم عضو هستم. کانالهای "دکتر سریع القلم" و "علی میرزاخانی" (سردبیر دنیای اقتصاد). این عزیزان بصورت میانگین شاید هر دوهفته یک پیام بفرستند. یک گروه هم شامل دوستان هم فکرم داریم که آن هم چندان شلوغ نیست.

 

با این توضیحات، اگر باز هم ترجیح دادید که لذت استفاده زیاد از این شبکه ها رو از دست ندید، من پیشنهاد میکنم خودتون رو از بقیه لذات کوتاه مدت هم محروم نکنید، واقعا حیفه که لذت نوشیدن شراب رو از دست بدید، وقتی انقدر به لذت کوتاه مدت علاقه دارید...

پس نوشت:

این سری آموزشی رو از دست ندید:

فایل صوتی مدیریتی توجه و اقتصاد توجه

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۳
امین آرامش

اکبر هاشمی رفسنجانی


خبر همانقدر که شوکه کننده بود، ناراحت کننده هم بود.

خیلی ناراحت شدم، برای خودم و برای باقی هموطنانم ناراحت شدم.

برای آنانی که دراین سالهای آخرِ حیاتش از صمیم قلب دوستش داشتند، ناراحت شدم.

حتی برای آنهایی که هنوز بنظرشان نصف ویلاهای شمال و خانه های شمال تهران مال هاشمی است هم ناراحت شدم.

حتی برای آنها که نمی دانند اگر هاشمی نبود امروز وضع معیشتان خیلی بدتر بود هم ناراحت شدم.

تاریخ در مورد هاشمی قضاوت خواهد کرد، مردی که از گفتن و رفتار کردن خلاف عملکرد سالهای قبل خودش ابایی نداشت، چه آنکه رسم بزرگان پذیرش اشتباهات و تلاش برای جبران آن است، حتی اگر آن را به زبان نیاورند.

از طرفی خوشحالم که در اولین باری که فرصت انتخاب رییس جمهور آینده مملکتم را داشتم، دو بار روی برگه رای نوشتم "اکبر هاشمی رفسنجانی".

برای شخص اکبر هاشمی رفسنجانی هم خوشحالم. برای انسانی همچون او که آن همه هجمه را تحمل کرد و باز در صحنه ماند تا کاری را که بنظرش برای ایران درست بود انجام دهد واقعا خوشحالم.

خوشحالم که "دار فانی را وداع گفت" و رها شد از این "بازی طاقت فرسا".

خدایش بیامرزد.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۸
امین آرامش

این سوال برای آدمهای مختلف، جوابهای مختلفی دارد. در این نوشته در مورد دلایل مختلفی که برای این کمک وجود دارد، چیزهایی خواهم نوشت. البته مشخصا در اینجا منظورم کمک مادی به انسانهایی است که نیازمند آن هستند، ولی شاید بتوان این نگاه را به سایر مسائل هم تعمیم دارد.

دیدگاه اولی که در این مورد وجود دارد، کمک به دیگران را بر مبنای منفعت مادی فرد کمک کننده تعریف میکند، یعنی میگوید تو اگر به دیگران کمک کنی خودت از بلاها در امان خواهی بود یا مثلا رزق و روزی ات بیشتر خواهد شد و چیزهایی از این دست.

این شیوه کمک کردن یا بهتر بگویم معامله، بنظرم اصلا قشنگ نیست و توقعات عجیب و غریبی هم ایجاد میکند. مثلا کسی که برای حفظ جان خودش، پیش از سفر صدقه پرداخت میکند و در راه تصادف میکند، احتمالا توقع داشته که بی دقتی خودش در رانندگی را آن صدقه ای که داده لاپوشانی کند و احتمالا باید دستگاهی در عالم وجود میداشته که به اندازه صدقه اش، برایش امتیاز قائل شود که اگر هم خطایی کرد، Game Over نشود.

این تصور بنظرم خیلی کارتونی و عجیب است. خروجی این نگاه هم همین شده که ما فکر کنم بیشترین میزان صدقه با این نیت را در دنیا میدهیم و آمار تصادفات جاده ایمان هم انقدر زیاد است.

دیدگاه دوم اندکی پا را فراتر میگذارد و میگوید من توقع جبران ندارم وقتی این کار را انجام میدهم. من آن کار را صرفا برای حالِ خوب خودم انجام میدهم، یعنی در این معامله من بخشی از پولم را میدهم و حال خوبی میخرم. معتقدین به این دیدگاه هم هنگام کمک به دیگران برای خودشان امتیاز ویژه ای قائل میشوند و سرخوش از این لطفی که در حق دیگران میکنند، حال خوبی خواهند داشت. البته آنها توقع وجود آن دستگاه غیبی برای جبران اشتباهاتشان به واسطه دادن این صدقه را ندارند، چون در همان لحظه کمک رسانی به دیگران مزدشان را دریافت کرده اند.

این دیدگاه هم بنظرم منجر به وقایع عحیبی میشود. اینکه مثلا من حاضر نخواهم بود به هر نیازمندی کمک کنم چون ممکن است حسی خوبی به او نداشته باشم. مثلا اگر قرار باشد به دانش آموزی برای خرج ادامه تحصیلش کمک کنم ترجیح میدهم به آنکه زیباتر است کمک کنم یا مسائلی از این دست. 

در این شیوه نگاه، هدف، حالِ خوب من خواهد بود و نه صرف این هزینه مادی در محل مناسب. این شیوه نگاه هم به نظرم به دلیل مسائلی که گفتم چندان خوشایند نیست.

برای مدتها شیوه نگاه من دیدگاه نخست و سپس دیدگاه دوم بوده، اما امروز قائل به دیدگاه سومی هستم.

در این شیوه نگاه من هنگام کمک به دیگران، صرفا در حال انجام وظیفه هستم و اگر هم حال خوبی باشد از جنس حالِ خوبِ بعد از انجام وظیفه است و نه چیزی بیش از آن. دلیل این طرز نگاه هم این است که من نقش خودم را در جایی که هستم (البته جای خاصی نیستم) خیلی جدی نگرفته ام. واقعا من اگر در یکی از روستاهای محروم و خاک گرفته منطقه پشت آب زابل یا روستاهای بم پشت سراوان به دنیا می آمدم وضعیتم چگونه بود؟ یعنی اساسا من معتقدم موقعیتی که الان دارم بسیار به نقطه شروع این بازی بستگی داشته و اگر هم سهمی برای تلاش خودم قائل شوم، آنقدر نیست که به واسطه آن یادم برود که تولد من در یک مکان و زمان مختلف و در یک خانواده دیگر خروجی ای شبیه الان نداشت.

در این مدل ذهنی، من وقتی به دیگران کمک میکنم دارم صرفا بخشی از باری که بر دوشم بوده (به دلیل شرایط شروع بهتر در ابتدای بازی) را زمین میگذارم و نوشابه اضافه ای هم برای خودم بازنخواهم کرد. چه آنکه من اگر این کمک را (تا حدی که توان دارم) انجام ندهم کار بدی انجام داده ام، ولی با انجامش هم صرفا به وظیفه ام عمل کرده ام و نه بیشتر.

یکی از خروجی های این طرز نگاه برای، بی معنی شدن پدیده ای به اسم ریاکاری است. تا جایی که من میفهمم ریا وقتی معنا پیدا میکند که شما احساس کنی لطفی در حق کسی کرده ای و بهتر است کسی متوجه آن نشود تا اجر آن کار خوب زایل نشود. در شیوه نگاه من اساسا لطفی در کار نبوده که محلی برای ریاکاری وجود داشته باشد.

این میشود که در سالهای گذشته ابایی نداشته ام  از اینکه واسطه باشم برای جمع آوری کمک های مالی برای روستاهای محروم زابل. البته یکی از چیزهایی هم که همیشه میگفته ام، سهم ماهانه خودم در این کمک رسانی بوده، هم برای اعتمادسازی بیشتر و هم برای بیان اهمیت انجام این وظیفه از نگاه من.

خوشحالم که اثراتش را هم گذاشته و این روزها آدمهای زیادی از دوست و فامیل هستند که با یک پیام تلگرامی من مبالغ مورد نیاز برای موردهای مختلف را به حسابم واریز میکنند. من هم آنها را به دوستانم در زابل (که سیستم خوبی برای شناسایی افراد نیازمند و کمک به آنها دارند) میدهم تا به نیازمندان برسانند، در قالب مایحتاج اولیه خوراکی، پوشاک و یا وسیله گرمایشی و چیزهای از این قبیل.

یک مورد دیگری که در این نگاه سوم خیلی مهم میشود (درحالی که در دو دیدگاه دیگر اهمیت چندانی نداشته)، این است که من باید وظیفه ام را به بهترین نحو ممکن انجام دهم. بنابراین همواره به فکر این هستم که آیا راهی برای استفاده بهتر از این ظرفیت مالی-ارتباطی وجود دارد یا نه.

علی الحساب تنی که از سرما می لرزد را باید برایش پوشاک خرید و بخاری نفتی برایش تهیه کرد، اما چقدر خوب خواهد شد که این مبالغ جمع آوری شود و کسب و کاری وجود داشته باشد که در کنار ایجاد اشتغال، از محل درآمدِ آن این کارها انجام شود. این ایده ای است که در ذهن دارم و اگر زنده باشم اجرایش خواهم کرد. اینها را هم اینجا نوشتم تا بیشتر یادم باشد که چه وظیفه ای دارم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۲
امین آرامش

علی کریمی

 

یادم هست دبیرستانی که بودم، زنگهای ورزش را از این هفته تا هفته بعد روزشماری میکردم. آن سالهای آخر، داستان خیلی جدی شده بود، یک ساک ورزشی هم داشتم که روزهایی که زنگ ورزش بود، مدرسه میبردم. کلاس هم قبل و بعد زنگ ورزش رختکن بود. البته به نسبت بقیه خیلی بازیکن خوبی نبودم، اما فکر کنم بچه ها احترام درسم را داشتند که کاپیتان تیم کلاس هم میشدم هرازگاهی. البته از حق نگذریم دفاع آخر خوبی بودم.

یادم هست ترتیب چند تیم اول جدول چهارلیگ برتر اروپا را حفظ بودم. عاشق منچستریونایتد بودم و دیوید بکام. هنوز مزه آن دو گل وقت اضافه در سال 99 به بایرن مونیخ در فینال لیگ قهرمانان یادم هست، خیلی کیف کردم که تا آن موقع شب بیدار مانده بودم. آن زمانها کمتر مثل الان همه اعضای خانواده تا دیروفت بیدار بودند. هنوز هم وقتی یقه تی شرتم را بالا میدهم یاد اریک کانتونا می افتم. البته هردویشان با سِر نساختند و الکس فرگوسن ماند تا ماندگارترین مربی تاریخ فوتبال باشد، آن هم در تیمی به بزرگی منچستر.

طرفدار تیم ملی انگلیس بودم. هنوز هم وقتی یاد آن حرکت احمقانه دیوید بکام و آن زرنگی دیوید سیمئونه در جام 98 می افتم، دلم به حال آن گلهای قشنگ مایکل اووِن می سوزد که آخرش با پنالتی دیوید بَتی خراب شد.

در داخل هم پرسپولیسی بودم و از سینه چاکان علی کریمی. واقعا به قول عادل فردوسی پور عزیز "دلخوشی ما در آن سالها، جادوگری بود که شماره هشت میپوشید."

همه اینها بود، ولی هرچه زمان گذشت، از جذابیت فوتبال برایم کم شد، بازی پرسپولیس-استقلال را فکر کنم فقط تا همان سالهای کارشناسی (89) میدیدم. بقیه بازیهای لیگ را که اصلا نمی توانستم نگاه کنم. الان هم که حتی دیدن بیش از یک ربع ال کلاسیکو هم برایم سخت شده و زود خسته میشوم.

البته هنوز هم شاید ماهی دوسه بار سری به سایت ورزش 3 میزنم. واقعیتش از اینکه پرسپولیس صدر جدول است، یک جایی در درونم اندکی خوشحال است، ولی خب این خوشحالی ریز کجا و آن عشق دوران دبیرستان کجا.

از میان خاطره های آن سالها، یک کلیپی هست که هرازگاهی نگاهش میکنم، این نوشته را با آن تمام میکنم، کلیپی است که عادل فردوسی پور برای خداحافظی علی کریمی ساخته.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۶
امین آرامش

خلاصه قسمت عادت سوم کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 311 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۰۶:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل هفتم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 280 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۰
امین آرامش

یک کار مشترکی از حسین علیزاده و محمد معتمدی هست که این روزها بین کارهایم زیاد گوش میدهم، آلبومی است به اسم "باده توئی"، بخشی از کنسرت همین آلبوم را تماشا کنید:

 

 

 

 

 

شعر این موسیقی زیبا از اشعار مولوی است (اینجا و اینجا). من برای خرید آلبومهای موسیقی از سایت بیپ تونز استفاده میکنم:

 
 
واقعا باید قدردان بزرگان موسیقی ایرانی باشیم، اینکه امروز همایون شجریان، علیرضا قربانی، محمد معتمدی و سایرین هستند، قطعا مرهون تلاش بزرگانی است که این هنر روح نواز را در میان انواع کج فهمی ها به اینجا رساندند. و البته در دلم تحسین میکنم آن مرد بزرگی را که در میان تحجر وقت، حکم به حلالیت موسیقی داد.
یک ویدئویی هم از پشت صحنه کنسرت همین آلبوم هست که شاید بد نباشد در انتها ببینید:
 
 
 
 
 

 

نوشته مرتبط: 

 

به احترام او که "همایون شجریان" است و نه "فرزند محمدرضا شجریان"

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۹
امین آرامش

پیش نوشت:

اینهایی که اینجا مینویسم، دل نوشته های من به عنوان یک فرزندِ دیروز و پدرِ امروز است. گمان کنم همه آنهایی که فرزندی دارند، یکی از بزرگترین دغدغه هایشان پدر/مادر خوب بودن است، من هم از این قاعده مستثنی نیستم.

اگر وقتتان محدود است، سری به پس نوشت بزنید، آنجا به سه مطلب فوق العاده از معلم عزیزم (محمدرضا شعبانعلی) با همین موضوع لینک داده ام. آنها را مطالعه کنید.

با وجود آنها، من هم اینجا اندکی حرفِ دلی میزنم، چه آنکه برای جستن بهانه ای برای نوشتن، قبل از هر چیز به تاثیر نوشتن بر تعمیق مفاهیم برای خودم باور دارم. 

پیش نوشت دوم:

فکر میکردم در یک نوشته بتوانم حرفهایم را بزنم، ولی دیدم زیاد شد و دوتایش کردم، دومی اش را هم به شرط حیات به زودی اینجا خواهم گذاشت.

نوشت:

همه داستان این نوشته در آن علامت تعجبی است که بعد از عنوان آمده است. فکر نکنم کسی باشد که اعلام کند نمیخواهد پدر/مادر خوبی برای فرزندانش باشد، اما تعریفهای متفاوت ما از این نقش منجر به رفتارهای متفاوت در موقعیتهای مشابه میشود.

گمان کنم در اول بحث لازم باشد در مورد تعریف پدر/مادر خوب یک دسته بندی انجام دهم. علی رغم بدیهی به نظر رسیدن هدف تمامی والدین که در غالب جملاتی همچون

«ما که فقط میخوایم بچمون خوشبخت باشه»

«ما که خیر و صلاحش رو میخوایم»

نمایان میشود، به گمانم یک دودستگی پنهان در بین والدین وجود دارد:

  • عده ای که میخواهند "از نظر دیگران پدر و مادر خوبی بنظر برسند".
  • عده ای که میخواهند برای فرزندشان پدر/مادر خوبی باشند و حرف جامعه برایشان اهمیتی ندارد و در تصمیمات و رفتارهایشان تنها نفع بلندمدت فرزندشان را درنظر میگیرند.
شاید در نگاه اول گفته شود که این دو مورد منافانی با هم ندارد و یا اینکه «کدام پدر/مادری است که نخواهد خوب نقش والدی را ایفا کند و به فکر آینده فرزندانش نباشد؟»
جواب این سوال و منظورم از این دسته بندی را در قالب سه مثال مطرح میکنم:
  • فرض کنید فرزند شما در سنین کودکی است و مدام بی تابی میکند که فلان وسیله را (مثلا تبلت) شما برایش تهیه کنید. فرض کنید که شما هم به این نتیجه رسیده اید که این کار در بلندمدت به صلاح فرزندتان نیست. خب حالا اگر شما این وسیله را برای او تهیه نکنید احتمالا از سوی دوست و آشنا متهم به خسیس بودن یا پدر/مادر خوبی نبودن میشوید. در اینجا والد خوب بودن با آنچه تلقی جامعه از این نقش است تفاوت دارد.
  • یا فرض کنید فرزند بسیار کوچکی دارید که هنوز حس مالکیت در او شکل نگرفته و شما بنا به مطالعاتی که دارید شکل گرفتن این حس در او برایتان اهمیت دارد. حالا مهمانی دارید که فرزندشان میخواهد اسباب بازی فرزند شما را به زور از او بگیرد، شما چه میکنید؟ از طرفی اگر آن را از فرزندتان نگیرید و به فرزند مهمان ندهید این احتمال را میدهید که در ذهن آنها محکوم شوید و از طرف دیگر این کار را خلاف احترام به حس مالکیت فرزندتان در آن سن خاص میدانید. اینجا نیز یک تعارض بین پدر/مادر خوب بودن از نظر جامعه و ایفای این نقش در عمل وجود دارد.
  • مثال بعدی وضعیتی است که فرزند شما در جامعه امروز که "آدم بامدرک و بی مهارت" سرخورده و بی شغل خواهد بود، قصد رفتن به دانشگاه میکند. از طرفی فشار اطرافیان به شما میگوید که اگر هزینه تحصیل (خرید آن کاغذ آچار بدردنخور) را ندهید پدر/مادر خوبی نبوده اید، اما خودتان میدانید که این در درازمدت به صلاح فرزندتان نیست و برای او بهتر است که بجای اتلاف وقت در دانشگاه به کسب مهارت بپردازد. اینجا هم همان تعارض وجود خواهد داشت.
فکر میکنم با این سه مثال توانسته باشم منظورم را از تفاوت این دو نگاه بیان کنم. گمان کنم پپش از هرچیز باید تکلیف را با خودمان روشن کنیم. اگر قرار است از نظر دیگران پدر/مادر خوبی بنظر برسیم احتمالا جنس تصمیماتمان با حالت دوم فرق خواهد کرد. البته وقتی هدفمان صرفا پدر/مادر خوب بنظر رسیدن از دید جامعه باشد توجیهات بسیار خوبی هم برایش پیدا خواهیم کرد تا بعدها وجدانمان آسوده باشد.
مثلا در مورد همین مثال آخر بعدها که فرزندِ مدرک به دستِ بی شغلِ سرخورده ای داشتیم خواهیم گفت که ما بهرحال وظیفه مان را انجام داده ایم و ایراد از جامعه بوده که نتوانسته برایش شغل مهیا کند! ما که هرچه پول درآوردیم را بابت شهریه دانشگاهش دادیم، پس ما وظیفه پدر/مادریمان را انجام دادیم! (این توجیهات به وضعیت خنده داری منجر میشود که در این پست به آن پرداخته ام، در این پست هم مطلبی با همین مضمون نوشته ام.)
این نگاه مرا یاد آن سه نفری می اندازد که یکیشان چاله میکند و یکی لوله میگذاشت و یکی رویش را پر میکرد. روزی که آن نفر وسط نیامد، آن دو نفر دیگر که بسیار هم وظیفه شناس بودند، یکیشان چاله میکند و دیگری پر میکرد، هر دو هم وظیفه شناس بودند و سربلند از این انجام وظیفه. 
حالا ما نیز باید بدانیم میخواهیم صرفا انجام وظیفه ای از این جنس انجام دهیم یا اینکه میخواهیم واقعا با فکر و تامل طوری عمل کنیم که با توجه به امکانات و ظرفیتهای موجودمان تنها و تنها رضایت درونی فرزندمان در آینده، هدف از اعمالمان باشد، ولو اینکه در کوتاه مدت اطرافیان و یا حتی خود فرزندمان ما را پدر/مادر خوبی ندانند.
فکر میکنم تا اینجا مقدمات بحث را گفتم، در نوشته بعدی این مطلب را با موضوع نقش والدین در آینده شغلی فرزندان در جامعه امروز پی خواهم گرفت.


پس نوشت:

سه مطلب زیبا و خواندنی از آقامعلم با همین موضوع:


نامه سرگشاده به پدران و مادران…

پدر! مادر! ما متهمیم (یک شکلات تلخ)

حرفی با پدر و مادرها در شروع سال جدید


پس نوشت دوم:

اگر فرصت داشتید سری هم به این سری آموزشی در متمم بزنید، بیایید تا با هم سر یک کلاس بنشینیم و چیز یاد بگیریم تا بتوانیم والدین بهتری باشیم:


سری آموزشی پرورش کودکان هوشمندتر در سایت وزین متمم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش
پیش نوشت:
برای دیدن سایر قسمتهای سری "کار نکن!" به اینجا مراجعه کنید.

نوشت:

فیل سرآشپز، علی مروی

اگر پسر باشی و به آشپزی هم علاقه داشته باشی آیا واقعا این کار را به عنوان شغل حرفه ایت انتخاب می کنی؟
علی مروی یا همان فیل سرآشپز این کار را کرده و نشان داده که اگر واقعا کارت را با علاقه انجام دهی و کیفیت خوبی هم ارائه کنی، همیشه برایت موقعیتهای خوبی هست.
علی مروی حالا برای افزایش کیفیت کافی شاپها/رستورانها به آنها ملحق میشود تا از هنرش برای بهبود خدمات آنها استفاده کند.

فیل سرآشپز، علی مروی -2

کلاس آموزش آشپزی هم میگذارد، میتواند با گرفتن تبلیغ در صفحه پرطرفدار اینستاگرامش هم کسب درآمد کند. رسانه ها و تلویزیون هم به سراغش آمده اند. این یعنی اگر بی خیال مرزهای خودساخته شوی و "خودت را زندگی کنی"، هم از کارت لذت خواهی برد و هم درآمد خوبی خواهی داشت...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت اول:

ابن سومین مطلب من در این مورد است، دو مطلب دیگر هم در این مورد نوشته ام که از لینکهای زیر قابل دسترس است. 


پیرامون شبکه های هرمی (1): هدف، دُر کمیاب

پیرامون شبکه های هرمی (2): سربازانی در درون آدمها


پیش نوشت دوم:

اگر خواستید یک سری مطالب علمی در این مورد بخوانید، به پس نوشت مطلب اولم با این موضوع مراجعه کنید، آنجا یک سری لینک گذاشته ام، من اینجا صرفا نظرات شخصی خودم را می گویم و اصراری هم بر درست بودنشان ندارم.


نوشت:

یادم می آید اولین بار که در سال 84 با این شبکه ها آشنا شدم و صحبتشان به بحثهای خانوادگی هم کشیده شد، اولین موردی که یکی از بزرگترهای فامیل گفت این بود: "اگه اینجوری که اینا میگن باشه، این شبکه یه جایی متوقف میشه، چون مردم تموم میشن!".

آن بنده خدا هیچ ادعایی در مورد دانش و فهم خودش نداشت و مثل جوانهای امروز چندکیلو مدرک هم نداشت، ولی در اولین نگاه به این باگ بزرگ این شبکه ها رسیده بود. خب وقتی آن بنده خدا به این واقعیت رسیده بود، چرا خیلی از این جوانهای امروزی به آن نمی رسند و در دام این شبکه ها گرفتار میشوند؟

به نظر من دلیلش پدیده ای به اسم "کم دانشی" یا توهم دانستن است. فردی که خودش را راجع به یک موضوع دانا نمی داند خیلی راحت تر واقعیات را می پذیرد و ذهنش سوگیری کمتری دارد نسبت به آن موضوع، مثل همان بنده خدا که ادعایی نداشت و این باگ بزرگ را زود فهمید. اما وقتی عده ای یک سری دانسته اندک راجع به یک موضوع دارند، تعصب زیادی هم راجع به آن خواهند داشت. حالا اگر این دانش به شیوه ای حرفه ای به این افراد داده شود و آنها دچار توهم دانستنِ زیاد شوند، دیگر مجاب کردنشان در مورد اینکه آنچه می دانند، چیز بدردبخوری نیست، خیلی سخت خواهد شد.


در یکی از همین جلساتی که اخیرا با التماس یکی از آشنایان (واقعا التماس و زجه! این آموزشها چقدر حرفه ای داده میشود که افرادی که تا دیروز برای خودشان کلی دبدبه و کبکبه داشتند، حاضرند به شدیدترین وجه منت هرکس را بکشند تا به جلسات پرزنتشان برود) برای همین نمونه های وطنی شبکه های هرمی رفتم، آن بنده خدا برای اثبات درست بودن قیمت یکی از محصولاتشان میگفت: "این عسل را صنف عسل داران تهران قیمتش را 55 هزار تومان اعلام کرده و ما آن را به قیمت 45 هزارتومان میفروشیم. مدارک این قیمت کارشناسی هم موجود است!"

(به نظر من نمونه های جدید وطنی با مجوز از وزارت صنعت هم مصداق شبکه های هرمی هستند، چرا؟ به لینکهای پس نوشت مطلب اول سری بزنید)

من خودم آدم عسل خوری هستم و همیشه در خانه ما عسل هست، آن عسل قیمتش حداکثر 15 هزار تومن بود. البته بحث من راجع به آن عسل و قیمتش نیست، بحث من چیز دیگری است. چیزی که آنجا برای خودشان هم توضیح دادم، ولی متاسفانه گوشی برای شنیدن نبود.

گفتم همین شیوه استدلال شما یعنی یک جای کار به صورت اساسی می لنگد، عسلی که قیمتش را اتحادیه عسل داران تعیین کند، یعنی دروغ است. گفتم اگر من مثلا از صنف موبایل فروشان گواهی بیاورم که این موبابل هوآوی من قیتمش 15 میلیون تومان است آیا یعنی این موبایل اینقدر ارزش دارد و شما حاضرید برایش پول بدهید؟ گرفتن گواهی و این داستانها هم که همه میدانیم در این آب و خاک خیلی کار سختی نیست. برایشان راجع به قیمت دستوری ماشین در ایران و اثراتش هم چیزهایی گفتم ولی خب گوشی برای شنیدن نبود.

این تشخیص که این قیمتِ دستوری و استفاده از آن برای فریب دادن طرف مقابل، یک کلاه برداری آشکار است، کار چندان سختی نیست، اگر حتی یک کتاب اقتصادی را ورق زده باشی (نمی گویم خوانده باشی) به این نتیجه میرسی که قیمتِ دستوری بوی فساد میدهد.

یک مورد دیگر حرفهایی بود که در مغز این بندگان خدا راجع به نقش این شیوه از فروش از کل فروش محصولات دنیا رفته بود، اینکه "این شیوه بازاریابی چندسالی است در دنیا شروع شده و تازه به ایران آمده و این یک فرصت طلایی است و اگر همراهش نشویم، در آینده ای که اکثر فروش در ایران (مشابه سایر کشورها!) از این راه خواهد بود، حسرت خواهیم خورد که چرا دیر فهمیدیم!"

در این موردم هم این فریب خوردگان اگر به غیر از حرفهای اعضای همین شبکه ها، خودشان به دنبال سهم این نوع از فروش در کشورهای دیگر میرفتند داستان بسیار متفاوت بود و شاید زودتر از این شبکه ها خلاص میشدند.

به هر حال بنظر میرسد میزان مطالعه کم افراد در جذب آنها به این شبکه ها تاثیر زیادی دارد. این شبکه ها هم به عنوان یک هدیه باارزش یک سری مطالب مدیریتی (بعضا مفید) را  به اعضای تازه شان آموزش میدهند و آنها سرمست از این دانش عمیق! دیگر حرف کس دیگری را قبول ندارند، چون خودشان دانش زیادی دارند. اما متاسفانه زمان به آنها نشان خواهد داد که دانش اندک چه بلایی بر سرشان آورده است.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۰
امین آرامش

بورنگ


بومرنگ یک وسیله برای شکار بوده که بومیان استرالیا از آن استفاده میکرده اند، البته امروز بیشتر برای تفریح از آن استفاده میشود، ویژگی اش هم همین برگشت به محل پرتاب است. بومرنگ هم همانند سنگ توسط ما به جایی دور از ما پرتاب میشود ولی یک فرق اساسی با سنگ دارد، سنگی که پرتاب کنی دیگر به سویت باز نمی گردد، ولی بومرنگ دیر یا زود به سمت خودت بازخواهد گشت.


گمان میکنم بیشتر حرکتهایی که در اجتماع انجام میدهیم از جنس پرتاب بومرنگ است و نه سنگ. اما در اکثر موارد ما به گمان خودمان سنگی را پرتاب کرده ایم و حتی اگر از این پرتابِ ما آسیبی متوجه کسی شود، آن کس ما نیستیم، چون سنگ دیگر بازنخواهد گشت؛ حال اینکه در عمل ما بومرنگی پرتاب کرده ایم و این بومرنگ هر کاری که در مسیرش انجام دهد، قطعا دیر یا زود به سراغ خود ما هم خواهد آمد و ما اثر آن پرتاب اولیه را بر وجود خودمان خواهیم چشید.


وقتی تصمیم میگیریم برای هزینه کمتر، سریال مورد علاقه مان را دزدکی دانلود کنیم و پولی برایش نپردازیم، فکر میکنیم سنگی به سمت عوامل تولید پرتاب کرده ایم و خودمان زرنگی کرده ایم، حال اینکه این بومرنگ روزی با عدم تولید مجدد توسط آن تیمِ سریالِ مورد علاقه مان (به دلیل برنگشتن هزینه ها)، به خودمان اصابت خواهد کرد.


وقتی برای زودتر رسیدن و نشان دادن زرنگی مان، مدام در خیابان و اتوبان لاین عوض میکنیم، گمان میکنیم سنگی به سمت سایرین پرتاب کرده ایم، ولی با توجه به نقشی که این حرکات بر ایجاد ترافیک بیشتر دارد، در حقیقت بومرنگی پرتاب کرده ایم که به سراغ خودمان نیز خواهد آمد.


وقتی آشغالی را به بیرون از ماشین پرتاب میکنیم هم برخلاف تصورمان با نقشمان در زشت شدن شهر و افزایش هزینه های زیبا کردن آن، بومرنگ پرتاب کرده ایم، نه سنگ.


وقتی برای لذت بردن یا هر چیز دیگری، غیبت کسی را پیش دیگری میکنیم، به گمانمان سنگی به سمت آن فرد غایب پرتاب کرده ایم، غافل از اینکه آسیبی که این عمل به وجهه خودمان نزد شنونده میزند بومرنگی است که روزی برخواهد گشت.

این مثالهای بومرنگی را زیاد میتوان در رفتارمان پیدا کرد.


نکته ای که به نظرم باعث شده ما به انجام این کارها ادامه دهیم، شیوه ای است که برای مقابله با این اعمال انتخاب شده، مدتها با فرض سنگ بودن این اعمال سعی کرده ایم با توصیه و نصیحت به مردم بفهمانیم که این "سنگ پرت کردنها غیراخلاقی" است، حال اینکه اصلا صورت مسئله را اشتباه تعریف کرده ایم. اینکه پرتاب میکرده ایم "بومرنگ بوده، نه سنگ".


بومرنگ
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

ما مردمان خنده داری هستیم، کارهای زیادی میکنیم که از دید ناظر بیرونی واقعا خنده دار است. در این نوشته به یکی از این موضوعات خواهم پرداخت.

ما مردمان خنده داری هستیم وقتی سرمایه مالی و از آن مهمتر سرمایه عمرمان را در راه رفتن به دانشگاه و درون دانشگاه هدر میدهیم، حالا که ادامه تحصیل در دانشگاه های خوب دولتی (و آن هم بدون شهریه در دوره های روزانه) هم لزوما کار خوبی نیست و باید بررسی شود که آیا کار مفیدی است یا نه، در یک انتخاب خنده دار به دانشگاه آزاد فلان جا و غیرانتفاعی بهمان جا میرویم تا آخرش یک کاغذ بی خاصیت دستمان بدهند.

ما مردمان خنده داری هستیم وقتی به عنوان والدین از اینکه فرزند خنده دارمان را به همان دانشگاه های ذکر شده فرستاده ایم بر خود میبالیم و گمان میکنیم که وظیفه والدی را با دادن شهریه دانشگاه انجام داده ایم و پیش وجدان خودمان راحتیم که برایش زحمت زیادی کشیدیم و پولی که به زحمت درآورده ایم بابت شهریه دانشگاه آن فرزندان خنده دار داده ایم.

ما مردمان خنده داری هستیم وقتی در یکی از همان مراکز فوق الذکر به همان آدمهای خنده دار که فرزندان آن آدمهای خنده دار دیگر هستند تدریس میکنیم احساس غرور میکنیم. به طرز خنده داری از اینکه استاد دانشگاهیم، در پوست خود نمی گنجیم. از اینکه نمره ای دستمان است و آن آدمهای خنده دار التماسمان میکنند خوشحال میشویم. واقعا خنده داریم.

ما مردمان خیلی خنده دار هستیم وقتی به آن آدمهای خنده دار که به آن آدمهای خنده دار دیگر درس میدهند به خاطر لقب دکتر احترام بیشتری میگذاریم و آرزویمان این است که ما هم مثل همان خنده دارها شویم و روزی به آن آدمهای خنده دار که فرزندان آن خنده دارهای دیگر هستند، آن درسهای خنده دار را بدهیم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت:

اینها صرفا تلاشهای من برای مدیریت زمان است و ادعای خاصی در موردشان ندارم، الا اینکه هرآنچه مینوسیم خودم در عمل تجربه کرده ام.

نوشت:

در مطلب قبلی موضوع را تا آنجا رساندم که پس از مقداری تلاش برای مدیریت زمان به نکات زیر رسیده بودم:

  • نیازی به ثبت خیلی از جزئیات نیست
  • زمانهای ثبت نشده مهم نیستند، زمانهای ثبت شده مهمند
  • مبنای تحلیل عملکرد، گزارش هفتگی باشد و نه روزانه
  • هیچ فعالیتی به صرف خوب بودنش در بلندمدت اجرا نخواهد شد و وجود هدف ضروری است
به غیر از مواردی که راجع به نحوه ثبت فعالبتها به آن رسیده بودم (سه مورد اول)، مورد آخر از اهمیت بسیار ویژه ای برخوردار بود. تازه رسیده بودم به اول داستان، اینکه خب، هدف چیست؟
هیچ دلیلی ندارد شما خواندن زبان انگلیسی را ادامه بدهی، چون صرفا کاری خوب است. حالا این زبان خواندنِ بدونِ هدف را با هر ابزاری که میخواهی رصد کن، باز هم نتیجه فرقی نمیکند. حتی اگر برای چند وقتی به زور و  ضرب یک روش خودکنترلی یک کار خوب را انجام دهی، باز هم بعد از مدتی سرانجامش توقف است.
چالش بزرگی بود، چند ماهی درگیرش بودم. خیلی با خودم کلنجار رفتم. این که هدف چه چیزی باشد؟ چه چیزی واقعا ارزش تلاش کردن دارد؟ اهداف زیادی میشد در نظر گرفت، هم در اهداف بلندمدت و هم در اهداف میان مدت و کوتاه مدت، مثلا:
  • دست یافتن به پول بیشتر
  • دست یافتن به مدارک دانشگاهی بهتر
  • دیدن نقاط مختلف دنیا
  • رضایت بیشتر خانواده
  • لذت بیشتر خودم
  • ...
این تفکر مرا به این رساند که از بین اهداف موجود، حتما یک سری مهمتر هستند، نمیشود به همه شان با هم رسید. یا اگر هم بشود اسما به چندتایش با هم رسید، قطعا به قیمت کاهش کیفیت در تک تکشان خواهد بود. پس باید یک "اولویت بندی" برای اهداف وجود داشته باشد.
خب اینجا سوال بعدی مطرح شد، اینکه واقعا چه چیزی باید اولویتها را تعریف کند. معیار اهم و مهم کردن اهداف چیست؟
فکر کنم هر کس که به این مسیر فکر کردن دچار شده باشد (البته این دچار شدن خیلی هم خوب است) به نتیچه یکسانی میرسد. اینکه تنها چیزی که لیاقت تعیین معیار را دارد سرانجام محتوم انسان یعنی "مرگ" است. اینکه باید پیش از هرگونه برنامه ریزی و هدف گذاری یادت باشد که "مرگ هست" و "اصلا هم دور نیست". پس من در نهایت به این نتیجه رسیدم:

مدیریت زمان و مرگ

البته رسیدن به این نقطه زمان زیادی برد، در این مسیر کتاب "هفت عادت" کمک زیادی به من کرد. استفان کاوی در فصل مربوط به عادت دوم به همین موضوع می پردازد. به لطف استفان کاوی و کتاب هفت عادت حالا یک «بیانیه ماموریت شخصی» دارم و اهدافم را بر اساس آن تنظیم کرده ام. 
خب این یعنی همه چیز مشخص شد تا لحظه مرگ؟ دیگر فرمان را محکم بگیر و فقط گاز بده؟ هم بله، هم نه!
بله از این جهت که الان یک سری اهداف مشخص شده، ولی ممکن است با اطلاعاتی که بعدا بدست می آوردم، لازم ببینم تا تغییراتی از آن بالا به پایین (از اولویت در اهداف تا برنامه روزانه) اعمال کنم. ضمن اینکه آنقدر هم سعی کردم هوشمند باشم که در این دنیای پرابهام، ابهامات را هم درنظر بگیرم.
یعنی بعد از نوشتن بیانیه ماموریت شخصی یک سری هدف برای بازه های زمانی مختلف درنظر گرفتم که با توجه به آنها مدیریت زمان میکنم. اتفاق بسیار جالبی افتاده، همانطور که پیش بینی میکردم، نیاز به خودکنترلی و اجبارم به انجام کارها بسیاربسیار کم شده، این یعنی ریشه انجام آن فعالیت در ذهن من کاشته شده و نیازی نیست من هر دفعه به زور به خودم بقبولانم که یک کار خاص را انجام دهم. البته برای پیشبرد برنامه ها باز هم نیاز به استفاده از تکنیکهای مدیریت زمان هست که اگر عمری باقی بود در مطلب بعدی به آنها خواهم پرداخت.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۱
امین آرامش

فکر نکنم هیچ حیوانی اینگونه به جان همنوعانش بیفتد.

وقتی خودت کودکی در خانه داشته باشی و این صحنه ها را ببینی، جاری شدن اشکت هم اتفاق عجیبی نیست.

خودت حتی تاب دیدن سرفه های شبانه فرزندت را هم نداری و از اعماق وجودت آرزو میکنی کاش راهی بود که تمامی این دردها را تو میکشیدی به جای او. آن پدر بیچاره که فرزندش از گرسنگی تلف میشود و یا سینه اش با گلوله یک وحشی سوراخ میشود و هیچ کاری، تاکید میکنم هیچ کاری، از دست او برنمی آید چه بر او میگذرد؟... 

واقعا در مغز آن تک تیراتداز کثیفی که با غرور و از راه دور سینه کودکی را نشانه میرود، چه میگذرد؟

قسمت گریه دار و همزمان خنده دار ماجرا این است که او خود را اشرف مخلوقات میداند، این اضلّ از تمامی حیوانات. حتی به نظرم، قیاس این کثافت با حیوانات توهین بزرگی به حیوانات است.

گزارش اختصاصی عصر ایران از فوعه وکفریا (همراه تصاویر دلخراش)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۱
امین آرامش

پیش نوشت:

این مطلب در ادامه مطلب قبلی است که میتوانید آن را اینجا ببینید.

نوشت:

در مطلب قبلی از حماقت افتخار به استعداد ذاتی حرف زدم و آن را شکل دیگری از افتخار به ارث پدری برشمردم. در این مطلب از یک حماقت جمعی حرف میزنم، حماقت افتخار به منابع خدادای برای یک ملت. این هم شکل دیگری از همان "افتخار به ارث پدری" است.

واقعا چرا وقتی میخواهیم از کسی طلبکار باشیم، یادمان می افتد که سهممان را از نقتمان طلب کنیم، چرا از خودمان طلبکار نیستیم که "ما چه تلاشی کرده ایم و برای کشور چه کردیم؟" اینکه ما از نیاکانمان ارثی به نام نفت (و سایر منابع طبیعی) به ارث بردیم و به آن افتخار هم بکنیم، جز حماقت چه چیز دیگری است؟ یادمان نرود که:

افتخار کردن به هر چیزی که برای بدست آوردنش زحمتی نکشیده ایم،

 نوعی حماقت است.

خب یعنی از نفتمان (ارث پدرمان) استفاده نکنیم و همه اش را آتش بزنیم؟ نه، منظور این نیست. همانطور که میتوانیم با پولهای موجود در حساب های بانکی به ارث رسیده از پدرمان، ارزش افزدوه تولید کنیم و چیزی به آن بیفزاییم و آن را در کنار تلاشمان برای اثربخش تر کردن آن استفاده کنیم، از نفت هم میتوانیم همین استفاده را بکنیم.

نه اینکه تبدیل به ملتی شویم که هر کداممان دهانمان را باز کرده ایم و لقمه ای از این ارث پدری طلب میکنیم، بی آنکه خود هیچ تلاشی کرده باشیم. جالب است که موقع شکایت از روزگار، اینگونه اغاز میکنیم: «ما که این همه نفت داریم، پس چرا انقد وضعمون بده؟».

نتیجه این روند هم مشخص است، ملتی که "بدعادت" شده و به ارث پدری اش می نازد، سرانجامش هم معلوم است، دیر یا زود این نعمت "خاک آورده" را خاک با خود خواهد برد و ما خواهیم ماند و این همه تلاش نکرده.

واقعا بلای بزرگی بر سر ما آمده که بزرگترین لذتمان مصرف کردن است و لذت تلاش کردن را فراموش کرده ایم. بد نیست نگاهی به سایر کشورهای دنیا که از این ارث پدری محروم بودند، بیندازیم. آن چنان "تلاش کرده اند" که امروز آرزوی ما "تقدیم بخشی از ارث پدریمان" به آنها برای دریافت "حاصل تلاششان" است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

خلاصه قسمت عادت دوم کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
عنوان: خلاصه فصل عادت دوم کتاب هفت عادت مردمان موثر

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی"

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۶:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل شش کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 226 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" 

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۵:۰۰
امین آرامش

تصور کنید "علی" پدر بسیار پولداری داشته که چند وقت پیش فوت کرده، علی آقا هم تنها فرزند ایشان بوده و ارث بسیار زیادی به او رسیده. حالا علی آقا هرجا که می رود از افتخارش به این ثروت به ارث رسیده میگوید. هرجا که در بین دوست و آشنا جمعی هست که علی هم آنجا وجود دارد، با افتخار از این میگوید که «من خیلی خوبم! چون بابام پولدار بوده». مادر علی هم وقتی میخواهد از پسرش تعریف کند، میگوید علی خیلی بابای پولداری داشته و این باعث افتخار اوست که علی همچین موهبتی دارد.

خنده دار و احمقانه بنظر میرسد، نه؟

میتوانید آینده علی را پیش بینی کنید، علی چون یاد نگرفته برای بدست آوردن چیزها در زندگیش، تلاش کند و تنها از ارث پدری خورده، شخصیتی مفت خور خواهد بود که دیر یا زود ارث بادآورده پدری اش را باد خواهد برد. از آن گذشته، علی هیچ وقت لذت بدست آوردن چیزی که برای آن تلاش کرده را هم نخواهد چشید.

این پدیده، به این شکل، در جامعه ما اتفاق نمی افتد، یعنی افتخار به ارث پدری و بابای پولدار واقعا خنده دار است و اساسا اینکه به کسی بگوییم «تو که هرچی داری از ارث باباته» نوعی فحش محسوب میشود.

اما جالب است که ما همین رفتار حماقت آمیز را در دو شکل دیگر انجام میدهیم. در این نوشته به یکی از آنها خواهم پرداخت و اگر عمری بود دومی اش را هم به همین زودی خواهم نوشت.

تصور کنید همین علیِ قصه ما، استعداد ویژه ای در درک مفاهیم آموزشیِ مدرسه دارد، نیازی نیست که زحمت چندانی بکشد تا نمرات بالایی در دروس کسب کند. کاملا مشخص است که با صرف وقت کمتر نسبت به اطرافیانش، مفاهیم را به خوبی فرا میگیرد.

والدین عزیزش نیز هر جا که می نشینند از همین استعداد ویژه علی آقا تعریف میکنند و او هم گمان میکند، شاخ غول را شکسته و بقیه وقتش را (که بسیار هم زیاد است) به تفریح و بطالت میگذارند، چون او به هرآنچه که دیگران بسیار با زحمت میرسیدند، با تلاش حداقلی رسیده و تازه خیلی هم به خودش مباهات میکند به خاطر این استعداد ذاتی اش.

اگر اندکی تعمق کنیم، این "بهره ناشی از استعداد ذاتی" حکم همان "ارثی پدری" را دارد. نتیجه این پدیده نیز مشخص است. علی آقای قصه ی ما داستان زندگی را اشتباه متوجه میشود، گمان میکند تمامی موفقیتهای زندگی از جنس همین نمرات مفتی است که به لطف استعداد ذاتی اش کسب میکند.

آینده خوشی در انتظار علی نیست. او یاد نگرفته که تلاش کند. دیر یا زود او با جمعی بزرگتر مواجه خواهد شد که برای کسب موفقیت در آن جمع، نیاز به چیزی بیش از استعداد ذاتی دارد.

او ممکن است برای اینکه به این موفقیت ظاهری اش لطمه ای نخورد، ترجیح بدهد که ارتفاع پروارش را کم نگه دارد و در جمعهایی بماند که در آنها به لطف تنها همین استعداد ذاتی موفق است. حتی اگر این حقیقت را دریابد که "تلاش است که ارزش دارد"، کاری سختی در پیش دارد. او یک عمر با بی تلاشی زندگی کرده، "بدعادت" شده. ترک عادت هم که همیشه سخت است. فکر کنم میتوانیم چنین جمله ای بگوییم:

افتخار کردن به هر چیزی که برای بدست آوردنش زحمتی نکشیده ایم،

 نوعی حماقت است.

بعد و قبلش را نمیدانم، اما برای نسل ما (متولدین دهه 60) این پدیده خیلی رایج بود، متاسفانه هرکس که تلاش بیشتری میکرد، "خرخوان" بود و هرکس نمی خواند و نمره هایش خوب بود، "بااستعداد" و مورد افتخار خانواده.
با این توضیحات، فکر میکنم دفعه بعد که خواستیم پُز استعداد ویژه بچه مان را بدهیم بد نیست یادمان باشد که داریم چه بلایی بر سرش می آوریم و به حماقتی که پشت این حرکتمان هست هم توجه کنیم.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۴
امین آرامش

ارشاد نیکخواه

تصورش رو بکنید که شما میرید سفر، جاهای مختلف رو می بینید، با آدمهای مختلف دوست میشید و زندگی هم درجریانه...

این کاریه که ارشاد نیکخواه داره انجام میده. ارشاد یه مسافره. البته اولش نبوده، اونم مثل خیلی از ماها اولش فنی خونده و بعدش هم یه سری به MBA زده، اما هیچکدوم راضیش نکردن و راه افتاده که توی سفر خودش رو پیدا کنه. 

برای درآوردن خرج سفرهاش، ارشاد کارهاش رو به صورت فریلنسینگ انجام میده. به مدد محتوای خوبی که توی سایتش تولید میکنه، حالا دیگه برای روزنامه شرق هم مینویسه.

نمیتونید تصور کنید چه اتفاقات خوبی برای ارشاد افتاده این روزها و دنبال کنندگانش چه اعتمادی به اون دارن. همین چندوقت پیش با پیشنهاد ارشاد، دنبال کنندگانش بیش از چهار میلیون تومن برای یه کار خیر به ارشاد دادند.

همین چند روز پیش هم ارشاد یه پست گذاشت و گفت که برای گرفتن عکسهای بهتر، میخواد یه دوربین خوب بخره و پولش رو از خوانندگانش قرض میخواد. اتفاق خیلی قشنگی افتاد، ظرف کمتر از چهار روز تمام اون سه میلیون و دویستی که لازم بود جمع شد. و این یعنی به مدد صفای ارشاد، قلبهای زیادی باهاش همراه شده...

مطمئنم اگر حتی ارشاد نمیگفت که این پول رو قرض میخواد باز هم این مبلغ جمع میشد، خود من هم در حد توانم توی این کار مشارکت کردم، چرا نکنم؟ من بیشتر از اینها بابت لحظات خوبی که ارشاد برام خلق کرده بهش بدهکارم.

همین چندروز پیش هم یه مجموعه آموزش عکاسی، اسپانسرش شد تا توی دوره آموزش عکاسی به رایگان شرکت کنه، من مطمئنم اتفاقات بسیار بهتری هم در انتظار ارشاده: نمایشگاه عکس، محتواهای بهتر و بهتر، درآمدهای خوب برای نوشتن، شادی، لذت و البته زندگی...

حالا خیلیا ارشاد رو میشناسن و کافیه قبل از اینکه بره یه شهر، بگه که قراره بره اونجا، حتما چند میزبان داوطلب خواهد داشت.

نکته ای که من در مورد ارشاد و آدمهای این تیپی فکر میکنم حتما وجود داره، مرگ آگاهیه، اینکه برای رفتن راه زندگی چه کاری از همه بهتره وقتی مرگ در همین نزدیکیه...

با ارشاد که آشنا بشین، شما رو همراه میکنه و کلی چیز جدید هم یاد میگیرین:

  • کوچ سرفینگ
  • هیچهایک
  • زندگی در سفر
  • کوله گردی
  • بک پکینگ
  • ...


قرار نیست همه سفر کنند، اما قراره هر کدوم به شیوه خودمون، خودمون رو زندگی کنیم و "کار نکنیم"، زندگی کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش
نوشته های خودم در درسهای تفکر سیستمی سایت متمم را اینجا تجمیع کرده ام، در هر مورد علاوه بر لینکی که قابل دسترسی برای اعضای سایت متمم است، لینک قابل مشاهده برای بزرگوارانی که عضو متمم نیستند را هم آورده ام. 


برای درس "تفاوت رویداد و روند" سه تا نکته به ذهنم رسید، یک چیزی در مورد قیمت دلار نوشتم، یک برنامه ویدئویی پیشنهاد دادم و یک شعر هم از سعدی به ذهنم رسید.




برای درس "محدوده اثر و افق زمانی"، چیزهایی در جواب به این سوال نوشته ام:
"آیا اصرار والدین به گرفتن نمره­ های خوب در دروس حال حاضر دبیرستان و شرکت­ در آزمون­های موسسات مختلف (و کلاس­های تست) و عدم وقت گذاشتن دانش آموزان برای آنچه به آن علاقه دارند باعث رضایت می­شود؟"




برای درس "اثر مار کبری"، یک تجربه شخصی از فعالیتم در یک شرکت خصوصی در صنعت نفت (حفاری) را بیان کرده ام. شرح داده ام که چگونه تصمیم بر کاهش هزینه های واحد برون سپاری منجر به اعلام عدم انطباق رزوه شلنگ هیدرولیک با محصول توسط واحد عملیات (پیش از انجام عملیات سر دکل) شد.




برای درس "هدفهای ضمنی"، به این سوال جواب داده ام: "چرا ایرانیها انقدر کم کتاب می خوانند؟". در این نوشته درباره منطق مردم برای کم کتاب خواندن نوشته ام.




برای درس "تفاوت نگاه تحلیلی و نگاه سیستمی"، یکی از مشاهداتم در محل کارم را مثال زده ام.




برای درس "نظریه علمی یا واقعیت آماری" هم از مفاهیمی که از کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر آموخته ام، مثالی زده ام. 




در نهایت هم پروژه پایانی من در جواب به این سوال بوده است:
"فرض کنید در جامعه‌ای فرضی هستید که می‌خواهید در آن، سیستم آموزشی را از نقطه‌ی صفر، طراحی و اجرا کنید.
چه نکاتی را در طراحی دبستان (شش سال اول)‌ لحاظ می‌کنید تا دانش آموزان آن مدرسه، با تفکر سیستمی عجین شده و رشد کنند و مفاهیم و ارزش‌های تفکر سیستمی، در ذهن آنها نهادینه شود."
برای ارائه بهتر مطلبم، علاوه بر فضای کامنتهای سایت متمم، پروژه را به صورت فایل pdf هم آماده کرده ام. تفاوت فایل pdf و متن کامنت را در ابتدای کامنت سایت متمم شرح داده ام.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۰
امین آرامش

پیش نوشت اول:

ابن دومین مطلب من در این مورد است، مطلب اول از اینجا قابل مشاهده است.

پیش نوشت دوم:

اگر خواستید یک سری مطالب علمی در این مورد بخوانید، به پس نوشت مطلب اولم با این موضوع مراجعه کنید، آنجا یک سری لینک گذاشته ام، من اینجا صرفا نظرات شخصی خودم را می گویم و اصراری هم بر درست بودنشان ندارم.

نوشت:

نمیدانم در مورد نحوه زندگی اعضای سازمان محاهدین خلق در پادگان اشرف چقدر اطلاع دارید. من هم چندان اطلاعاتی نداشتم تا اینکه چند ماه قبل فیلم مستند "فیلم ناتمامی برای دخترم سمیه" را دیدم. این فیلم به غیر از روایت اصلی داستان، در بخشهای زیادی شامل حرفهای آن اعضایی است که به هر طریقی از آن پادگان خلاص شده اند.

در آن پادگان، رجویها سعی میکردند با محصور نگه داشتن افراد در پادگان و تغذیه آنها با خوراک فکری خاصی، فکر و جسم اعضا را در خدمت اهداف خود بگیرند. تا حدی هم در این شتستشوی مغزی موفق بوده اند.

در مورد شبکه های هرمی، ما با نوع پیشرفته تری از این شستشوی مغزی مواجهیم، اگر سازمان مجاهدین، حصاری فیزیکی به دور اعضایش میکشید و به زورِ اسلحه یِ نگهبانانش خوراک فکری خودش را در مغز اعضا فرو میکرد، شبکه های هرمی از سربازانی غیرفیزیکی استفاده میکنند و این سربازان را در درون مغز آدمها میگمارند.

برای از بین بردن حصارهای فیزیکی میتوانی بولدوزر بیاوری و حصارها را خراب کنی، ولی برای از بین بردن سربازهایی که در مغز اعضای شبکه های هرمی کاشته شده، کار بسیار سختی در پیش داری.

طریقه گماشتن این سربازان در مغز اعضا هم چندان پیچیده نیست. کافی است به آنها یک سری اطلاعات بدهی و بعد بهشان بقبولانی که دیگر نیازی به اطلاعات بیشتری در این مورد ندارند. اینگونه میشود که انگار سربازانی درون مغزِ فرد گماشته ای که مانع ورود اطلاعات جدید میشوند.

دادن اطلاعات اولیه که با همان لطایف الحیلی که همه میدانیم صورت میگیرد، ولی برای اینکه افراد را متقاعد کنند که دیگر نیازی به اطلاعات بیشتر ندارند، از دو ترفند استفاده می کنند:

  • اعضا تحت آموزشهای تعریف شده و فضای موجود به این نتیجه میرسند که آدمهای دیگر چیزی نمی فهمند و خودشان بسیار دانا و چیزفهم هستند که این چیزها را میفهمند و دیگران هم بیچارگانی هستند که توانایی فهم گنجینه دانش ما را ندارند.
  • کاری می کنند که فرد بعد از مدتی علی رغم ایجاد یک سری شک به "عقلِ کل بودن خودش و نفهمیدن بقیه"، تمایلی برای پیگیری این شک نداشته باشد.
تا آنجا که من دیده ام و اطلاع دارم این دو ترفند از زمان مرحوم ابوی این شبکه ها (گلدکوئیست) تا الان که نمونه های وطنیش را دیده ام، مورد استفاده این شبکه ها است. 
برای اینکه به اعضا بقبولانند که دیگران نمی فهمند یک سری توهمات را درون واقعیتهایی کادوپیچ میکنند و تقدیم اعضا میکنند؛ اعضا هم سرمستِ این کادوهای دریافتی به هرآنچه در درون آن است، گوش جان میسپارند و شیفته این شبکه ها میشوند.
نتیجه اش هم همین میشود که شما با افرادی طرفی که تعصب بسیار عجیبی روی کارشان دارند و تو اگر مخالفتی نشان دهی از نظر آنها فهم کمی داری و اگر هم در ظاهر این را به تو نگویند، تمام وقتی که داری برایشان حرف میزنی، ژستِ شنیدن میگیرند ولی درون ذهنشان تو یک فرد بی اطلاع (البته فکر نکنم انقدر واژه مودبانه باشد!) هستی که یک فرصت طلایی را داری از دست میدهی و روند آینده را تنها خودشان کشف کرده اند و تو از این قافله عقب مانده ای!
همین ترفند اول منجر میشود که این اعضا پلهای زیادی را پشت سرشان خراب کنند و ناگهان می بینی به خاطر این شغل جدیدی که انتخاب کرده اند، با یک سری از دوستان و آشنایان قهر هستند! کاش یکی از این بندگان خدا بپرسد: خب مگر این کارِ جدید، چیزی به غیر از یک شغل است؟ چرا انقدر روابطت را تحت شعاع قرار میدهد؟
از اینجا کارکردِ ترفند دوم آغاز میشود، حالا اگر هم بنا به دلایلی به این فکر بیفتند که در توهم بوده اند و بخواهند آن سربازهای لعنتی را از درون مغزشان بیرون کنند، با توجه به عواقبی که بعد از این فرایند در انتظارشان است، دیگر خودشان تمایلی به این قضیه ندارند!
طرف متوجه شده که یک (یا چند) جای کار میلنگد، اما به این فکر است که جواب آن همه کُریهایی که برای دیگران خوانده و پُز بنزهایی که داده (قرار بوده بخرد!) چه بدهد. این میشود که بیرون کردن آن سربازان صرفه ندارد و طرف تا مدتها به همین روند ادامه خواهد داد.
از مزاحم بودن سربازان در درونش آگاه است، ولی جرئت بیرون کردنشان را هم ندارد. یک مشکل اساسی ما آدمها این است که خیلی خودمان را جدی گرفته ایم، ما انسانها بسیار بیشتر از آنچه که فکر میکنیم تابع شرایط هستیم و حرفهایی که میشنویم و محیطهایی که در آن قرار میگیریم نقش بسیار زیادی بر تفکرات ما دارند.
یک کار اشتباه هم که از طرف خیرخواهان این افراد صورت میگیرد، برخوردهای قهری با آنهاست. طرف به دلیل احساس خوبی که از بودن در بین اعضای آن مجموعه دارد قطعا حرف شنوی بهتری هم از آن اعضا دارد و وقتی شما از درِ غیرمسالمت آمیز با او برخورد کنید، اثری که ندارد هیچ، راه را برای برگشت او هم بسیار سخت تر میکنید.
چند وقت پیش یک جستجویی در این مورد کردم، دیدم در خود آمریکا هم مردم به چنین نتیجه ای هم رسیده اند:
"هیچ کسب و کاری تا به این اندازه، روابط دوستانه و خانوادگی را بهم نریخته است."
کاری که از دست من برمی آمد این بود که به اطرافیانم که "گرفتار" این داستان میشوند، حسابی گوشزد کنم که حواسشان باشد این داستان نهایتا یک شغل است و خیلی خیلی مراقب روابطشان و افسردگی احتمالی بعد از شکست (فردی که انقدر با یک هدف زندگی کرده، اگر بی هدف شود بلای عجیبی به سرش می آید) باشند.
 امیدوارم سایه این بلا هرچه زودتر از روی اقتصاد بیمار ما برداشته شود که این مریضِ بدحال حیف است گرفتار این مرض جدید نیز بماند.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

پیش نوشت

این روزها با توجه به مشغله­ های متفاوتی که در زندگی ما وجود دارد، مسئله مدیریت زمان و استفاده درست از وقت، یک چالش مهم برای آنهایی است که سعی در استفاده بهینه از وقتشان دارند. مدیریت زمان از دغدغه­ های همیشگی چندسال اخیر من نیز بوده است، اینکه بفهمم برای موضوعات مختلف چه سهمی از وقتم را استفاده کرده ام و مقدار مناسب برای هر یک از زیرگروه های فعالیتی چه میزان است، همواره ذهنم را مشغول خود می کرده است. به طور خاص در سالهای اخیر که علاوه بر کارکردن و چرخاندن زندگی متاهلی، همواره دغدغه گذاشتن وقت برای فعالیت­های آموزشی و تفریحی و سایر فعالیتها نیز وجود داشته، این مسئله مهمتر شده است. حدود 1 سال پیش با نرم افزار aTimeLogger آشنا شدم، پیش از آشنایی با این نرم افزار، برای ثبت فعالیت­هایم از فایل های اکسل استفاده میکردم که از نظر کارایی و سهولت استفاده به هیچ وجه به پای این نرم افزار نمی رسیدند. در عرض این یکسال نحوه استفاده من از این نرم افزار تغییرات زیادی کرده که در این نوشته به شرح آن خواهم پرداخت. البته پیش از شرح آنچه بر من و این نرم افزار گذشت، به طور مختصر نرم افزار را معرفی می کنم.

معرفی نرم افزار

این نرم افزار بسیار ساده و کاربردی است و من از نسخه اندروید آن استفاده میکنم، کار کردن با این نرم افزار به طور خلاصه شامل سه مرحله زیر است:

1-    شما عناوین فعالیتهایی که در زندگی انجام می دهید به نرم افزار معرفی می کنید.

2-    فقط با یک اشاره شما، نرم افزار، زمان شروع و پایان انجام آن فعالیتها توسط شما را ثبت میکند.

3-    هر وقت که بخواهید، نرم افزار گزارش عملکرد شما را در بازه زمانی موردنظرتان به شما گزارش میدهد.

همین! به همین سادگی. البته این نرم افزار امکانات و ریزه کاریهای دیگری هم دارد که با اندکی کار کردن با آن به سادگی فراگرفته می شود، مثل امکان ثبت فعالیت­هایی که یادتان رفته در لحظه اجرا ثبتش کنید، امکان تعیین هدف و موارد دیگر. واسط گرافیکی خوبی دارد و گزینه­های متنوعی برای متمایز کردن فعالیت های مختلف از یکدیگر دارد.

لینک سایت این نرم افزار

و اما داستان من و این نرم افزار

ذوق ثبت تمامی فعالیتها

همانطور که گفتم، برای من، همیشه جالب بوده که بدانم برای هر موضوعی چقدر وقت صرف کرده ام، به خاطر همین جالب بودن هم در اولین استفاده از این نرم افزار یک لیست بلندبالا از "تمامی" فعالیتهایی که در زندگی ممکن است انجام بدهم به نرم افزار دادم و شروع به کار کردن با این نرم افزار کردم. ذکر این نکته ضروری است که زمانهایی که توسط کاربر فعالیت خاصی ثبت نشود را خود نرم افزار به عنوان زمانهای ثبت نشده(Untracked Time) درنظر می گیرد. با توجه به اینکه من سعی کرده بودم تمامی فعالیت های ممکن را به نرم افزار معرفی کنم، طبیعتا تمامی تلاشم را می کردم که این زمان ثبت نشده به حداقل ممکن برسد، چون زمانهای ثبت نشده برایم به معنای اتلاف وقت بود! این شد که با توجه به اینکه فعالیتهای جزئی را هم به نرم افزار معرفی کرده بودم، عملا بجای اینکه نرم افزار در خدمت من باشد، من در خدمت نرم افزار بودم و همیشه در حال اعلام پایان یک فعالیت و شروع فعالیت بعدی به نرم افزار بودم. بدین ترتیب به دلیل وقت زیادی که هر روز برای ثبت فعالیتهایم صرف میشد و همچنین تعدد فعالیتهای تعریف شده، اولین سری از استفاده من از این نرم افزار بعد از چند روز خاتمه پیدا کرد و تا مدتی کاری به کارش نداشتم!

کاهش فعالیتها، چالش زمانهای ثبت نشده

 مدتی بعد با اندکی تغییرات مجددا به سراغ این نرم افزار رفتم. بعد از تجربه منجر به شکست قبلی، تصمیم گرفتم فعالیتهای مشابه را در یک دسته قرار دهم تا علاوه بر کم شدن پیچیدگیِ لیست بلندبالای انواع فعالیتها، موقع گزارش گرفتن هم راحت تر باشم، واقعا چه فرقی دارد که زمانی که ما برای نظافت شخصی گذاشته ایم دقیقا صرف چه ریزفعالیتی شده است؟! یا زمانی که صرف امورات مربوط به دانشگاه شده، چه اهمیتی داشت که صرف کدام درس شده؟! (البته برای یک کاربر تازه کارِ این نرم افزار شاید خیلی وسوسه کننده باشد که بخواهد دقیقا! بفهمد برای هر درس چه وقتی گذاشته و در نهایت چه عایدش شده، ولی برای من که در عمل این روش قابل اجرا نبود.) مشکل زمانهای ثبت نشده همچنان وجود داشت و من از اینکه زمانی ثبت نشده باقی مانده، عذاب وجدان میگرفتم. چند روز اول اوضاع بهتر از قبل بود تا اینکه با افت انگیزه اولیه، این بار تبنلی همیشگی و انرژی های منفی ناشی از زمان های ثبت نشده باز هم منجر به توقف استفاده من از این نرم افزار شد.

بازهم کاهش فعالیتها، حل چالش زمانهای ثبت نشده و تلاش برای چیزهای خوب!

در تجربه سوم میزان واقعگرایی ام بیشتر شد و به خودم قبولاندم که مقداری زمان ثبت نشده در طول روز کاملا طبیعی است، مثلا زمانی که از یک فعالیت فارغ میشوی تا وقتی که به سراغ فعالیت بعدی بروی این وسط زمانی ثبت نشده باقی می ماند، این شد که دیگر چندان نگران زمانهای ثبت نشده (البته به شرطی که از حد مشخص شده بیشتر نمیشد) نبودم. یک تغییر بزرگ دیگر در این مرحله نیز این بود که فعالیتهای اجباری را ثبت نکردم، زمانهای خوردن، نظافت، مسیرهایی که هر روزه باید میرفتم و فعالیتهایی این چنینی. این شد که در این مرحله تعداد دسته های فعالیتم باز هم کاهش پیدا کرد. تا حدود چهار هفته ثبت فعالیت ها به این روش ادامه پیدا کرد و در پاره ای موارد شاهد بهبود عملکرد خودم در بعضی حیطه ها هم بودم. مثلا در رقابت با خودم، به مرور زمان صرف شده برای مطالعه را افزایش دادم. در این مرحله سعی میکردم مجموعه ای از فعالیت هایی که به نظرم "خوب" بودند را بیشتر انجام دهم. در این مرحله، حدود 12 فعالیت تعریف کرده بودم که خوابیدن هم یکی از آنها بود و سعی داشتم کمش کنم. این مرحله نیز به دلیلی بعد از حدود 4 هفته ثبتِ هر روزِ فعالیت ها متوقف شد.

استفاده من از این نرم­ افزار در این مرحله یک تغییر دیگر هم داشت، برای گزارش گرفتن از فعالیت ها، هیچ کاری به گزارش روزانه نداشتم و مبنا را فقط گزارش در پایان هر هفته درنظر می گرفتم. امکان انجام نشدن فعالیتی برنامه ریزی شده در یک روز با توجه به مسائل پیش بینی نشده همواره وجود دارد و در صورتی که بعد از یک روز خودمان را بسنجیم، عملکرد نامناسب انگیزه را از ما میگیرد. مثلا اگر من دوست دارم کمتر از 7 ساعت بخوابم و در اولین و دومین روز 8 ساعت خوابیدم سرخورده میشوم، در حالی که وقتی معیار هفتگی باشد، میتوانم در روزهای بعدی جبران کنم و انگیزه خواهم داشت.

یکی از دلایل توقف استفاده من از این نرم افزار نبود هدف مشخص در استفاده از این نرم افزار بود، اینکه هرآنچه خوب است را انجام دهم و بدانم که چقدر برای هرکار صرف کرده ام خوب است، ولی خب بعدش؟! این مسئله ای است که بنظرم حتما باید در استفاده بعدی مورد توجه قرار میدادم...

در قسمت دوم ادامه ماجرا را بیان میکنم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰
امین آرامش

آشنایی من با همایون شجریان برمیگردد به سال 82، وقتی که اولین بار صدایش را در هم آوازی با پدر بزرگوارش در آلبوم "بی تو بسر نمی شود" میشنیدم. یادم هست یکی از خوشحالیهایم این بود که بعد از مدتی تشخیص میدادم در آن همنوایی هایِ فوق العاده ی پدر و پسر، کجا پدر خوانده و کجا پسر. 

بعدها حظ کار این گروه چهار نفره رویایی را در آلبومهای فریاد هم بردم. 

گروه آلبوم بی تو بسر نمی شود

چقدر خوب که قبل از اولین آلبوم مستقلش، من او را شناخته بودم و مدتها با "نسیم وصل" و "ناشکیبا" و "نقش خیال" عشق بازی کردم. هنوز هم بعد از اینهمه تکرار، باز هم وقتی در "درخیال" شروع میکند "وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من..."، یک لذت نابی در درونم میپیچد که به هیچ چیزی دیگری شبیه نیست.

فکر کنم یک نقطه مهم دیگر از خاطره های من با همایون عزیز، آلبوم "خورشید آرزو" بود، یادم می آید آن موقع سال دوم دانشگاه بودم و تازه یک گوشی نوکیا سری موزیک هم خریده بودم، چقدر کیفور میشدم با آن صدای کمانچه پس زمینه و صدایی جادویی که میخواند: 

"دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام..."

یا آنجایی که با همان صدای پس زمینه فوق العاده کمانچه میخواند: 

"خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی..."

خیلی خوشحالم که آن سالها تهران بودم و سه تا از کنسرتهایش را هم رفتم، آن کنسرت سال 89 را هیچوقت یادم نمیرود، وقتی با علی قمصری کاری کردند کارستان، از شانس خوبم همان شبی که محمدرضا شجریان هم برای دیدن کنسرت آمد، من آنجا بودم و دیدم چقدر زیباست که بک انسان در "قلبهای مردم" جا داشته باشد...

بعد از آن شب، محمدرضا شجریان برای آن کنسرت یک یادداشت احساسی زیبا نوشت، معلوم بود پدر هم، حالا که آن اجرای زیبا از فرزند را میدید به خودش میبالد، آنجا که در آن یادداشت، همایون را "فرزند خلف نغمه و آواز" نامید و قمصری را با حسین علیزاده مقایسه کرد.

به نظرم آن سبک کار و آلبوم "آب، نان، آواز"ی که این دو نفر بیرون دادند، برگ جدیدی در تاریخ موسیقی سنتی ایرانی بود. آن ترکیب آهنگها را تا حالا جایی نشنیده بودم و برایم بسیار لذت بخش بود.

محمدرضا و همایون شجریان

این روزها هم بیشتر از هر چیز دیگری "نه فرشته ام، نه شیطان" و "خداوندان اسرار" را گوش میدهم. وقتی در قطعه دوم خداوندان اسرار بعد از آن سکوت زیبا، "شدم مست و قلمها را شکستم" را آواز میکند، من هربار بیشتر از قبل کیفور میشوم.

حالا بعد از این همه هنرآفرینی (و حتی از مدتی قبل)، میتوانیم با افتخار از "همایون شجریان" بگوییم. همو که مدتهاست دیگر "فرزند محمدرضا شجریان" نیست، بلکه "همایون شجریان" است. آن چنان پدری داشته باشی و زیر سایه اسمش نمانی، تنها از همچو پدری برمی آید که چنین فرزندی (و شاگردی) تربیت کند و از همچو پسری با این صدای زیبا و شخصیت دوست داشتنی. 

حالا باید با افتخار از نقش "شجریانها" (و نه "شجریان و پسرش") در موسیقی ایرانی و نوازش گوشهایمان با آن اشعار ناب فارسی حرف بزنیم.

بد نیست این ویدئوی زیبا را هم در انتهای این مطلب ببنید:

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۱۳:۱۹
امین آرامش

خلاصه قسمت عادت اول کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 335 کیلوبایت


مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۹:۳۸
امین آرامش

خلاصه فصل پنجم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 311 کیلوبایت

مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۷:۳۰
امین آرامش

خلاصه فصل چهارم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 281 کیلوبایت


مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۷:۲۳
امین آرامش

خلاصه فصل سوم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 276 کیلوبایت


مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

و همچنین از منوی "خلاصه کتاب" در بالای وبلاگ قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۷:۱۰
امین آرامش

آن قدیمها که هنوز دوربینهای دیجیتال وجود نداشت، ثبت عکس و چاپ کردنش ماجرایی بود برای خودش. اولا موقع عکس گرفتن حواست بود که کلا 24 تا (یا 36 تا) بیشتر حق نداری عکس بگیری. تازه کلی استرس داشتی که نکند عکسها خراب شده باشد.

تا فیلم را به سلامت در بیاوری (و حواست باشد که نور نبیند تا بسوزد) و بدهی عکاسی چاپش کنند و بعد رویتش کنی، کلی طول میکشید. فکر میکنم لذت بیشتری هم داشت دیدن آن عکسها. وقتی مینشستیم و آلبومها را ورق میزدیم خیلی کیف میکردیم.

اما الان همه نفری چند ده گیگ عکس داریم توی حافظه های دیجیتالمان و خیلی نگاهشان نمیکنیم. فکر کنم لذت نگاه کردنشان هم مثل دیدنشان درون آلبوم نیست. خب من یک پیشنهاد در همین راستا دارم، حالا که به لطف تکنولوژی آن استرسهای عکس گرفتن روی نگاتیو حذف شده، لذت دیدن آن عکسها درون آلبوم را ما خودمان از خودمان نگیریم.

چند وقت پیش عکسهای مسافرت تابستانمان را چاپ کردم و به همسرم هدیه دادم. خیلی کیف داد.  این فرایند انتخاب عکس، دادنش برای چاپ، خرید آلبوم و قرار دادنشان درون آلبوم خیلی لذت بخش است. همسرم هم فکر کنم خیلی بیشتر از یک هدیه "فقط خریدنی" خوشحال شد؛ ولی فکر کنم من بیشتر از او لذت بردم از طی کردن این فرایند و بعدش دیدن خوشحالی او.

یک کار جالب دیگر هم میشود کرد، آن هم چاپ عکس روی مگنت و چسباندنش روی یخچال است، اینها را ببینید:


من این مگنتها و آن عکسهایی که گفتم را اینجا چاپ کردم:

چاپگرام

سرویسهای جالبی دارند، میشود از طریق تلگرام هم برایشان عکس فرستاد و بعد با پیک گرفت. حتما جاهای دیگری هم ممکن است نزدیکتان باشد، فرقی نمیکند. بروید به کسانی که دوستشان دارید، عکس هدیه بدهید و لذتش را ببرید...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹
امین آرامش

پیش نوشت اول:

اگر خواستید یک سری مطالب علمی در این مورد بخوانید، به پس نوشت بروید، آنجا یک سری لینک گذاشته ام، من اینجا صرفا نظرات شخصی خودم را می گویم.

پیش نوشت دوم:

فعلا این اولین مطلب با این موضوع است. نمیدانم چندتای دیگر در موردش خواهم نوشت، ولی یکی دوتای دیگرش را همین الان در ذهن دارم.

پیش نوشت سوم:

منظور من از شبکه های هرمی، تمامی آن فعالیتهایی است که در کشور به اسم بازاریابی شبکه ای، بازاریابی چندسطحی (Multi-Level Marketing:MLM)، نتورک و غیره انجام میشوند. حتی آنهایی که مجوز از وزارت صنعت دارند. برای اینکه دلیل این نامگذاری را بدانید، به پس نوشت مراجعه کنید.

نوشت:

سوای دلایل اولیه ورود افراد به این مجموعه ها بنظرم یکی از چیزهایی که انگیزه افراد برای ادامه این فرایند را فراهم میکند، هدفی است که با حضور در این مجموعه پیدا میکنند.

وقتی با یکی از همین دوستان در این مورد حرف میزدم، برای من از تلاش سه ساله اش برای رسیدن به پول در این مجموعه میگفت و همه برنامه های قشنگی که برای خرج کردن آن پول داشت. یعنی این آدم واقعا خودش را آماده کرده بود که سه سال زحمت بکشد و بعد باقی عمرش را راحت باشد. و واقعا هم تلاش میکرد (و میکند).

این یعنی یک مرجع بیرونی برای زندگی این آدم هدفی مشخص کرده و او حاضر است برای رسیدن به این هدف زحمات زیادی هم متقبل شود. بنظر من اگر خود این آدم یک هدف مشخص در زندگیش داشت، احتمال اینکه جذب این داستان شود، خیلی کمتر بود.

یکی از دفعاتی که برای چنین داستانی در سال 85 (که تازه آمده بودم تهران) به آفیس گلدکوئیست رفتم (فکر کنم به صورت میانگین ما ایرانیها، بیشتر از دو بار در زندگیمان مورد دعوت شبکه های هرمی قرار گرفته ایم!)، بعد از توضیحات مفصل آن فرد ارائه دهنده، چندان رغبتی در من ایجاد نشد، یادم هست بعدها به همان بنده خدایی که مرا برده بود (از زابل به امید کسب درآمد آمده بود و خداروشکر زود سرش به سنگ خورد و یک سال بیشتر وقتش تلف نشد، آفیسشان را جمع کردند!)، گفتم من الان یک سری اهداف تحصیلی دارم، اینها که میگویی چندان برایم جذابیتی ندارد.

البته من دلایل دیگری هم برای نپذیرفتن قضیه داشتم ولی فکر میکنم نقش این عامل هم پررنگ بود (البته بماند که من هم فقط برای چهار سال بعدش برنامه داشتم و نه بیشتر، و الان که نگاه میکنم اهداف خنده داری بوده، ولی خب همانها انرژی زیادی در من ایجاد میکرد).

مطلب دیگر تلاشی است که این آدمها میکنند، این نشان میدهد که این آدم پتانسیل این همه تلاش کردن را داشته ولی هدفی برای این همه تلاش نداشته، این یک افسوس بزرگ دارد، آن هم به این دلیل که ما همیشه موقع تحلیلِ جامعه، ایرانیان را آدمهایی کم تلاش میدانیم. ولی این یک مثال نقض بزرگ برای این موضوع است. کسی پیدا شده و برای این آدم هدفی تعریف کرده و او حالا دارد از جان و دل برای این موضوع تلاش میکند.

این تعریفِ هدف باید یک فرایند درونی میبود، ولی یک مجموعه ای در راستای منافع خودش هدفی را تعریف کرده و سپس از افراد بازی گرفته، طوری که آنها اهدافی درونی در راستای بازی آن مجموعه برای خودشان تعریف کرده اند. به این فرد آموزش داده نشده بود که خودش برود دنبال هدفش، بر اساس مقتضیات خودش. او با یک مدرک بدردنخور نشسته بود توی خانه اش که ناگهان کسی آمد و به او هدف داد و او لذت تلاش در راستای یک هدف واقعی را چشید. مسلم است که سخت رهایش خواهد کرد.

علاوه بر این، تکنیکهای تعیین هدف و دنبال کردن آن در این سیستم خوب اجرا میشود، به محض اینکه این فرد انرژی اش کم شود، یک عده هستند که به او انرژی دهند. حالا فرض کنید همین آدم برود و (بر اساس علاقه و استعدادش) یک کارگاه تولیدی آثار هنری راه بیندازد و چند ماه اول ضرر بدهد، چه اتفاقی می افتد؟

انرژی خودش که کم شده، دیگران هم از همسر و پدر و مادر بگیر تا دوست و آشنا همه طعنه خواهند زد؛ او قطعا آن کار را رها خواهد کرد. حال اینکه زحمت زیاد و بازده کم در ابتدای هر کاری، کاملا طبیعی است. در این مورد هم آن دوست نتورکرمان، اگرچه انرژی منفی از جانب بعضی اطرافیانش دریافت میکند، ولی انقدر تحت شارژ دوستان خودش در آن شبکه هرمی قرار میگیرد که همچنان پرانرژی به کارش ادامه میدهد.

نکته دیگر نمونه های مشابهی است که دیدنشان باعث دلگرمی او میشود. او چند آدم پولدار دیده که از راه تولید و زحمت زیاد به درآمد رسیده اند؟ اما در این مجموعه مدام آدمهای پولداری میبند که ماشین لوکس سوارند و از این راه به این درآمد رسیده اند.

القصه به نظرم مورد توجه قرار گرفتن این پدیده در ایران چندان واقعه عجیبی نیست. هدف داشتن واقعا کیفیت زندگی ما آدمها را به طرز محسوسی بالا میبرد، و ما اکثرا آدمهای بی هدفی هستیم که نمی دانیم چندچندیم با خودمان.

پس نوشت:

حرفای معلمم راجع به این موضوع (ترتیب خواندن حتما باید رعایت شوند):

درباره شبکه های هرمی (۱) – چهار معیار سنجش فعالیت‌ها: شرع، قانون، استراتژی،اخلاق

درباره شبکه های هرمی (۲): شبکه هایی که کالای واقعی نمی‌فروشند

درباره شبکه های هرمی (۳): چرا از اصطلاح هرمی استفاده می‌شود؟

درباره شبکه های هرمی (۴): جنس رابطه میان اعضای یک شبکه هرمی با شبکه

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۹
امین آرامش

فکر کن غذا برای توریستهای خارجی بپزی، هم اونا لذت ببرن و هم تو حال کنی. درآمدم داشته باشی از این راه و با کلی آدم هم از جاهای مختلف دنیا آشنا بشی، خیلی خوبه. نیست؟

این کاریه که متین و شیرین دارن انجام میدن، سایتشون رو ببینید:

تور غذای ایرانی


متین لشکری البته خودش یه بلاگ خیلی خوب هم داره، حتما یه سر بهش بزنید و حتما قسمت "work with me" رو هم بخونید تا نگاه قشنگش رو به کارش ببینید:

بلاگ متین لشکری


فکر کن یه ژورنالیست از فرانسه پاشه بیاد و بهت بگه که اونجا یه مسابقه گذاشتند که جایزشون تور غذای تو بوده! بال میاره آدم واقعا. نه؟ این رو از صفحه اینستاگرام متین ببینید:

یکی از پستهای صفحه اینستاگرام متین لشکری


واقعا اصلا اهل کار کردن نیستند این دو نفر (به همون معنای تعریف شده توی سری "کار نکن"). با کیفیت خوب عملکردشون مطمئنم روزهای خیلی خوبی هم در انتظارشونه.

این قسمت از "کار نکن" رو با یکی از نوشته های متین زیر یکی از عکساش تموم میکنم:

"گاهى وقتا به تصمیم هاى یهویی دلتون گوش بدین. ممکنه بیشترین منافع مالى رو نداشته باشه ولى قطعا اگر صبور باشین اتفاقهاى خوبى می افته و از همه مهمتر اینکه عاشق کارتون میشید و از لحظه لحظه اش لذت می برید"


پس نوشت:

البته یادمون نره که پشت همه کارهایی که ظاهرشون خیلی ساده و خوب بنظر میرسه، کلی زحمت و تلاش و خسته شدن و دوباره پا شدن و صبر و حوصله هست.

پس نوشت دوم:

برای دیدن مطالب بیشتر با این موضوع از منوی بالای بلاگ استفاده کنید.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۰:۵۹
امین آرامش

دیشب خواب دیدم بابایم زنده شده، انگار به دلیلی فهمیده بودیم این مدت هم داشته زیر خاک نفس میکشیده و تازه متوجه شدیم و بیرونش آوردیم.

حالش خیلی خوب بود، دیگر صورتش چروک نبود، مثل وقتی نبود که یک سال و نیم پیش تحویل خاکش دادیم. آن سلولهای نامردی که اضافه رشد کردند، کمتر از چندماه وزنش را از 90 به کمتر از 50 رسانده بودند. نامردها.

برعکس الان، توی خواب خیلی خوشحال بودم، خوشحال بودم که فرصت دارم پیشش باشم برای جبران تمام آن سالهایی که من تهران بودم و او زاهدان.

یاد حرف دوستی، که خودش تجربه این واقعه تلخ را داشت، افتادم که همان اوایل درِ گوشم گفت: امین، هرچه زمان بگذرد، منتظر رنجهای عمیقتری باش. راست میگفت. الان که یک سال و نیم از تحویل جسم پدرم به خاک گذشته، عمقِ رنجِ نداشتنش بیشتر شده انگار، هرچند تکرار این حس کمتر شده در لابلای بازیهایم در این دنیا.

همین. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۰:۱۷
امین آرامش

چای خوردن با زندگی ما ایرانیها عجین شده. در شهر ما (زاهدان) انواع مختلفی از چایهای هندی و بنگلادشی هست که از طریق مرز شرقی وارد کشور میشود و انصافا هم طعمهای خیلی خوبی دارد. طبیعتا ذائقه من هم با همین چای ها شکل گرفته بود و یادم هست که وقتی از سال 85 برای دانشگاه تهران آمدم، یکی از سوغاتیهایی که برای دوستانم در خوابگاه می آوردم همین چایهای خارجی خوش طعم بود. یادم هست به پیشنهاد من پول گذاشتیم و یک سماور برقی خریدیم و بساط چایمان همیشه به راه بود و چای اتاق ما معروف بود در خوابگاه.

از طرف دیگر یادم هست به دلیل کیفیت پایین چایهای ایرانیِ سمت ما، چای ایرانی چیزی در حد فحش محسوب میشد!

این ذائقه و این پیش زمینه فکری بود تا اینکه چند سال پیش در یکی از سفرهایم به فومن اتفاقی چای ایرانی خوردم. طعمش بد نبود، ولی یک نکته جالب دیگر چیزهایی بود که در مورد طبیعی بودن این چای شنیدم. اینکه رنگ به آن اضافه نشده و به همین خاطر حداقل نیم ساعت زمان نیاز داشت تا دم بکشد و رنگ بگیرد. یادم هست که چای های خوش طعم خارجی سمت ما کمتر از 10 دقیقه خوشرنگ میشد.

القصه در آن سال و آن سفر، یک بسته چای ایرانی خریدیم و تا امروز گرفتارش شده ایم. 

و اما در باب رنگهای مصنوعی چای؛ بعدترها که مقایسه کردم دیدم واقعا چای خارجی رنگ بسیار زیادی دارد، یک آزمایش خوب برای این قضیه هم گذاشتن چای برای چند ساعت در یک لیوان است، آن چایهای خارجی آنچنان سیاه میشود و لک سیاه بر روی مظروفش میگذارد که بیا و ببین، اما چای ایرانی در مقایسه با آن بسیار بسیار کمتر سیاه میشود (مطالب خوبی با گوگل کردن "مقایسه چای ایرانی و خارجی" میتوانید پیدا کنید).

یک تجربه جالب هم از این ماجرا داشتم:

یکی از آشنایان (ساکن در زاهدان) بسیار نزدیکم به دلیل مشکل معده، توسط دکتر از خوردن چای منع شده بود و وقتی هم که میخورد، معده درد میگرفت. یکبار که در یکی از سفرهایش به منزل ما آمده بود و به اصرار من چای ایرانی خورد، با پدیده عجیبی مواجه شدیم، معده اش درد نگرفت! آن بنده خدا هم از آن به بعد مشتری چای ایرانی شد.

البته اگر عجله داریم و سریع میخواهیم یک "آب داغ رنگدار خوشمزه" (اصطلاحی که من الان برای چایهای خارجی و کیسه ایها بکار میبرم) بخوریم مسلما بهتر است به سراغ چایی که نیم ساعت لازم دارد تا دم بکشد نرویم.

برای من این ماجرا یک جنبه دیگر هم دارد که عمدا در انتها مطرحش میکنم، آن هم لذتی است که از خوردن حاصل دسترنج کشاورزان ایرانی، هنگام خوردن این نوشیدنی پیدا میکنم. هنوز هم بعد از خوردن چند ساله چای ایرانی (و ترک چای خارجی) باز هم بیشتر وقتها موقع نوشیدن چای، به دستان آن کشاورزی فکر میکنم که با زحمت زیاد اینها را کاشته و داشته و برداشته و امروز من حاصل دسترنجش را مینوشم. همانطور که گفتم عمدا این را آخر گفتم، چون به نظرم نفع اول این تغییر ذائقه برای سلامتی خودم بوده و نه چیز دیگر.

اگر سمت گیلان رفته باشید مزارع زیبای چای را حتما دیده اید: 

چای ایرانی


فکر میکنم با توجه به حرکت مردم به سمت خوردن چیزهای سالم، بازار این محصول میتواند با بسته بندی مناسب، بازار خوبی باشد. آن بسته بندی ای که من میخرم (از فومن) چندان مناسب نیست و امیدوارم شاهد بسته بندیهای زیباتر و بازار پررونق تر برای این محصول ایرانی باشیم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۵
امین آرامش

اگر بخواهیم یکی از علل ریشه  ای ناکارآمدی اقتصاد ایران را برشماریم (در حالی که تعارف را هم کنار گذاشته ایم) به تصورات و انتظارات غلط خودمان میرسیم. 

خیلی از سیاستهای اصلاحی جز با همراهی مردم میسر نخواهد شد؛ به این لزوم همراهی مستمر باید نقش انتخابهایمان را هم بیافزاییم، چه آنکه اِعمال خیلی از اصلاحات در گرو برنامه های درازمدت است و برنامه درازمدت هم نیاز به وجود آرایی برای دوره های بعد انتخابات دارد، وقتی توقع مردم فقط برنامه های مسکّن کوتاه مدت باشد و این برنامه ها هم غیرعلمی و زیان بار باشند در درازمدت عملا امیدی به بهبود نخواهد بود.

کاش یکی به ما میفهماند که سطح برخورداریمان را با کشورهای توسعه یافته نسنجیم، کاش یکی به ما میفهماند این تلویزیونهای LED و OLED و دستگاه های ipad و iphone و آیچیزهای دیگر به هیچ جایمان نمی آید. نه به تولید ناخالصمان و نه به رشد اقتصادی مان.

کاش یکی به ما می فهماند که میزان توقعمان از دنیا به اندازه جیبمان باشد، این را هم توی گوشمان فریاد میکشید که جیب ما نفتی که زیر پایمان داریم نیست، بلکه عرضه ای است که به خرج دادیم و چیزهایی است که با زور بازو و مغزمان ساخته ایم، نه آن چیزهایی که به لطف ارث پدری (نفت کثیف) نصیبمان شده.

خدا نیامرزد آن کسانی را که از کودکی در گوش ما خواندند که شما بهترینید و چنینید و چنان، نه! باور کنید ما هیچی نیستیم. ما یک مشت مفت خور پرادعا هستیم که توقعمان صدها برابر داشته هایمان است.

اگر این ارث پدری نبود و ما همینی بودیم که هستیم، تا الان صدباره از گشنگی تلف شده بودیم.

هر وقت این را فهمیدیم، آن وقت این را هم خواهیم فهمید که برای بهتر شدن باید رنج بکشیم، باید مثل آن کارگر چینی و هندی روزها را فقط برای یک جای خواب کار کنیم تا شاید بعد از یک دوره گذار، حرفی برای گفتن داشته باشیم.

کاش تا آن روز دهانمان را می بستیم و فقط کار میکردیم. نه ادعایی داشتیم در باب مدیریت دنیا و نه اینهمه حرفهای گنده تر از دهانمان میزدیم.

و ای وای بر ما که رضایتمان از زندگی را هم گره زدیم به میزان حساب بانکیمان.

نمیدانم چه کسی و از کی به ما گفت که فقط وقتی حق داریم بخندیم که حسابمان پرپول باشد و گوشی مان فلان باشد و ماشینمان بهمان. ما که بلد بودیم خوش باشیم بی دلیل. کاش یادمان نمیرفت. یادمان نمیرفت و حالمان خوب بود با کاری که میکنیم، مگر نه اینکه قرار بود یاد بگیریم "کار تفریح مان باشد".

وای بر ما، تاریخ به حال ما خواهد خندید با این رفتارمان.

پس نوشت:

اینکه در کنار سیاستهای توسعه ای باید شرایطی هم برای حمایت از اقشار کم درآمد وجود داشته باشد را هر عقل سلیمی میداند.

ولی این هم بلایی دیگر است که به دلیل عدم شفافیت اطلاعاتی، اگر قرار باشد عده ای شامل این داستان شوند، از فردا همه مان با آه و ناله خواهیم گفت که به زور ماهی یک میلیون درآمد داریم!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۵
امین آرامش

این خلاصه های کتاب توی وبلاگ چی هستند؟ چرا تولید شدند؟

مهمترین دلیل تولید این خلاصه ها، کارکردی است که در یادگیری خود من دارند. کتاب خواندن قرار است به افزایش کیفیت زندگی ما کمک کند؛ اگر قرار است چنین اتفاقی بیفتد، باید مطالب خوانده شده، بر جان ما بنشیند. بنظر من خلاصه کردن کتابها، راه خوبی برای رسیدن به این هدف است.

طبیعتا اولین نکته ای که من لحاظ میکنم، انتخاب کتابهایی است که حائز این شرایط باشند، یعنی ذاتا کارکردی موثر در بهبود کیفیت زندگی داشته باشند. پس در کل بنظرم:


اگر قرار باشد، دنیای من، قبل و بعد خواندن یک کتاب تغییر (ولو اندک) نکند،

 یا کتاب اشتباهی بوده یا من اشتباه خوانده ام.


خود من بعد از خواندن هر کتاب و تولید این خلاصه ها، آنها را پرینت میکنم و در یک کاور نگه میدارم، آنها را یکرو پرینت میکنم تا اگر در مراجعات بعدی، چیزی به ذهنم رسید جای کافی برای ثبتشان وجود داشته باشد.


خب چرا انقدر وقت برای تایپ کردن گذاشته شده، بهتر نبود دستی خلاصه برداری می شد؟

اولا با توجه به سرعت نسبتا بالای تایپ کردنم و در نظر گرفتن اثر خستگیِ با دست نوشتن (و نیاز به استراحت بیشتر)، تایپ کردن برایم چندان بیشتر از با دست نوشتن وقت نخواهد گرفت. از طرفی چندان هم نگران بیشتر وقت گذاشتن نیستم. چون به گمانم میزان امید به یادگیری مطالب با وقت بیشتری که برای خواندنشان گذاشته میشود، رابطه مستقیم دارد. 

دوما این خلاصه ها نوشته می شود تا بعدا به آنها رجوع شود، این خط خرچنگ و قورباغه من مانع بزرگی در راه مرور احتمالی است!


خب چرا اینجا روی وبلاگ قرار داده شده؟

چون شاید به درد کس دیگری هم خورد.


سعی من این است که این خلاصه ها به نحوی باشند که فرد از خواندن خود کتاب بی نیاز نشود، فکر میکنم اگر چنین شود به ناشر ظلم کرده ام (هرچند به گمانم کسی که این خلاصه ها را بخواند و با اینها چیزی گیرش بیاید و تصمیم نگیرد کتاب را بخرد، حتی اگر هم اینها نمی خواند هیچوقت کتاب را نمی خرید). ممنون میشوم اگر اشکالات احتمالی را از طریق "تماس با من" تذکر دهید.


در حال حاضر خلاصه فصل به فصل این کتابها موجود است: 


تئوری انتخاب؛ ویلیام گلاسر؛ ترجمه مهرداد فیروزبخت

هفت عادت مردمان موثر؛ استفان کاوی؛ ترجمه الهام خرسندی

اقتصاد برای همه؛ علی سرزعیم

کلید را بزن؛ برادران هیث؛ ترجمه میترا معتضد


خلاصه کتابها روزهای شنبه هر هفته روی وبلاگ گذاشته میشود.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۱:۱۱
امین آرامش

خلاصه قسمت ابتدایی کتاب هفت عادت مردمان موثر از لینک زیر قابل دریافت است


دریافت
حجم: 367 کیلوبایت


مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

 قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۲۲
امین آرامش

خلاصه فصل دوم کتاب تئوری انتخاب از لینک زیر قابل دریافت است


حجم: 271 کیلوبایت


مطالب بیشتر در مورد این کتاب


مطالب بیشتر در مورد سایر کتابها از قسمت "طبقه بندی موضوعی" در سمت چپ -->

 قابل دسترس است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۵۹
امین آرامش

این کتاب محبوبترین کتاب نویسنده معروف آمریکایی استفان کاوی است. خود او در مقدمه کتابش میگوید:

"قانونهایی جهانی برای سعادت وجود دارد  که در طول تاریخ و در  همه جوامع مشترک است. من این قانون ها را کشف نکرده ام، صرفا شناسایی کرده ام. پیروزی در هر جایی وابسته به هماهنگ بودن با قوانین آنجاست. قانونها ثابت است ولی چگونگی بکارگیری آنها در هر فرد متفاوت است و بسته به ابتکارها و استعدادهای ما دارند."

مسلما قرار نیست بعد از خواندن این کتاب، شما ناگهان سعادتمند شوید، البته امکان دارد با انتخابهایی که میکنید در این مسیر قرار بگیرید یا نگیرید؛ و این فقط و فقط به خودتان بستگی دارد.

این کتاب قوانین حاکم را به شما معرفی میکند تا در مسیر بهتر حرکت کنید؛ و ضمنا به شما شیوه آغاز حرکت و روش پیمودن ادامه مسیر را هم خواهد گفت.

شخصا به مطالب کتاب عمل کردم و بسیار از این امر خوشحالم.


هفت عادت مردمان موثر


پی نوشت اول:

سایت وزین متمم یک معرفی بسیار خوب از استفان کاوی دارد. همین باعث شد من کمتر در موردش بنویسم.

لینک معرفی استفان کاوی در سایت متمم (شامل یک ویدئو از خلاصه کتاب هفت عادت)

پی نوشت دوم:

من ترجمه الهام خرسند برای این کتاب را خواندم. علی الظاهر یک ترجمه هم توسط گیتی خوشدل برای این کتاب وجود دارد که با توجه به صفحات کمترش، گمان کنم خلاصه تر باشد، اما انگار بهتر ترجمه شده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۸
امین آرامش

اینکه دختر باشی و در جامعه ایران هم باشی و به خاطر علاقه و رویاهات بروی نجاری کنی، انصافا آفرین دارد، ندارد؟

فیلم زیر را ببینید:

 
 

 این دو دختر فوق العاده، روزهای سختی را در دو سال گذشته پشت سر گذاشته اند، اما روزهای قشنگی در پیش دارند، حالا دفتری در چهارراه ولی عصر دارند و کلی سفارش و برنامه برای آینده، و از همه مهمتر حال خوب.

 

صفحه شان در اینستاگرام

 

البته یادمان نرود که دو سال زحمت کشیدند تا به اینجا برسند.

عزت نفس بالای هر دونفرشان نیز کاملا مشهود است.

 

 

پس نوشت:

برای دیدن مطالب بیشتر با این موضوع از منوی بالای بلاگ استفاده کنید.

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۹
امین آرامش

به گمان من یکی از علل عقب ماندگی ما ایرانیها این است که اغلب مردم به دنبال علاقه شان در کسب و کار نمی روند. همه با مفهوم تعادل بین کار و زندگی آشناییم و این یعنی عمق فاجعه.

تعادل بین کار و زندگی تنها وقتی معنا پیدا میکند که شما با کارتان زندگی نکنید. از صبح تا عصر برای کسب دو لقمه نان حلال! کارهایی را که دوست ندارید انجام دهید تا در ادامه روز زندگی کنید.

اگر از عامه مردم بپرسی، دلیل وجود این پدیده را ضعف ساختارهای مملکتی می دانند و اینکه "چاره ای غیرِ این نیست."

اما به گمان من، حتی اگر عوامل بیرونی نقش داشته باشند، نقش های پررنگ تری هم در این بازی وجود دارد. از جمله ریسک گریزی ما ایرانیها. (حالا اینکه چه شده که ما ریسک نمی پذیریم بحث جدایی می طلبد.)

اینکه کاری را میخواهیم که هم پرپول باشد و هم جایگاه اجتماعی خوبی داشته باشد  و هم تضمین شده باشد و هم زود جواب بدهد (اگر جلویمان را نگیرند، نوشابه اضافه و چیزهای بیشتری هم خواهیم خواست!). در واقعیت جمع بین این پارامترها اتفاق نخواهد افتاد.

خروجی این نوع نگاه هم همین هست که امروز داریم: آدمهایی که همه دنبال کنکورند و مدرک و دکترا  (البته امروز این واقعیت ثابت شده که مدارک دانشگاهی به پول نمیرسد و علیرغم شفاف بودن آن، عجیب این است که هنوز این پیام به مغز خیلی از افراد نرسیده و نتیجه اش را هم خدا بخیر کند).

خوبترهایشان هم میروند پزشک شوند. پزشک بدون علاقه که صرفا سالهای زیادی را می گذارد تا به مطب پرپول برسد و علاقه ای هم به کارش ندارد فکر نکنم اتفاق خوبی برای جامعه باشد، تازه با فرض وجود مطب پرپول با افزایش تعداد پزشکان در سالهای بعد. 


فواید اینکه فرد بر اساس علاقه اش کار کند کم نیست. به نظر میرسد اگر فردی چنین باشد، احتمال ارزش آفرینی اش بیشتر خواهد بود، رضایت شخصی بیشتری هم خواهد داشت و احتمال اینکه این آدم تنش اجتماعی ایجاد کند کم است. این یعنی هم خوش به حال خودش و هم خوش به حال اجتماع، البته:

  • این مسیر تضمین شده نیست و هیچ کس نمی تواند بگوید اگر شما به دنبال علاقه ات بروی و مثلا بخواهی آشپز خوبی شود، حتما به درآمد خوبی خواهی رسید. البته تحقیقات نشان داده که احتمال این امر بسیار بالاست و چون شما به کارت علاقه داری، احتمال خلاق بودنت هم بسیار بیشتر است که این خودش نوید آینده خوبی میدهد.
  • اگر قرار باشد پایدار باشد، در دراز مدت جواب خواهد داد، کمتر کاری است که به درآمد پایدار برسد و در کوتاه مدت به نتیجه رسیده باشد. این یعنی شما در کوتاه مدت مجبورید رنج زیادی را تحمل کنید.

البته به نظرم بدلِ این گزینه (یعنی به دنبال علاقه نرفتن)، بهتر از آن نیست، چه آنکه انجام اموری که به آن علاقه نداری برای گذران عمر، صرفا زنده مانی است و نه زندگانی.

با توجه به اهمیت این موضوع از نگاه من، از این به بعد در وبلاگم، مطالبی با موضوع "کار نکن" خواهم داشت که در آن در این مورد بیشتر خواهم نوشت و ضمنا آدمهایی که این روند را رفته اند معرفی خواهم کرد. وجود این آدمها برای خود من الهام بخش بوده و خیلی خوشحالم که زندگانی را انتخاب کرده اند و نه زنده مانی.


قسمتهای مختلف این سری روزهای پنجشنبه روی وبلاگ قرار داده میشوند. قسمتهای منتشر شده تاکنون:


قسمت اول: استودیو آن

قسمت دوم: تور غذای ایرانی متین و شیرین

قسمت سوم: زندگی در سفر، سیزدهم و ارشاد نیکخواه

قسمت چهارم: فیلِ سرآشپز

قسمت پنجم: دامپزشکی که زبان درس میدهد

قسمت ششم: شعرهای طنز یک مهندس شیمی

قسمت هفتم: بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی؛ مریم رها

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۱
امین آرامش

پیش نوشت:

این چالشیه که برای خیلی از والدین مطرحه، بچه ها درسشون رو نمی خونند و قدر لطف و محبت پدر و مادرها که براشون آزمونهای مختلف هم ثبت نام کردند نمی دونند. عجب بچه های بدی! من توی این نوشته یه سوال مطرح کردم و سعی کردم جوابش رو در زمانهای مختلف بدم. این تمرین من برای یکی از درسهای تفکر سیستمی سایت متمم هست.

اصل مطلب:

آیا اصرار والدین به گرفتن نمره های خوب در دروس حال حاضر دبیرستان و شرکت در آزمونهای موسسات مختلف (و کلاسهای تست) و عدم وقت گذاشتن دانش آموزان برای آنچه به آن علاقه دارند باعث رضایت می شود؟

افقهای زمانی در نظر گرفته شده:

  • امروز
  • یک هفته بعد
  • یک سال بعد
  • پنج سال بعد
  • ده سال بعد
  • بیست سال بعد

از دیدگاه دانش آموز:

طبیعتا از اینکه امروز مجبور است درسهایی که به آن علاقه ندارد بخواند و در آزمون تستی شرکت کند ناراحت است. با فرض انجام این مطالعه (علیرغم علاقه) پس از یک هفته احساس بهتری خواهد داشت و ممکن است با گرفتن نتایج امتحان آخر سال (که بخاطر تلاشهای انجام شده، خوب است) خوشحالتر شود. با طی همین روند دانشگاه خوبی قبول میشود، ولی در حین دانشجویی باز هم مجبور است درسهایی را بخواند که علاقه ای به آن ندارد. ده سال بعد ممکن است شغل بخورنمیر دولتی داشته باشد یا همان را هم نداشته باشد و طبیعتا رضایت کمتری خواهد داشت، ولی دلخوش به مدرکش خواهد بود. بیست سال بعد سرخورده از زندگی تلف شده در نارضایتی کامل خواهد بود.

از دیدگاه والدین:

چون فرزندش امروز در حال درس خواندن (و قدم گذاشتن در جاده پیشرفت!) است راضی خواهد بود، یک هفته بعد هم با دیدن نتایج تلاش فرزندش راضی خواهد بود. یک سال بعد که او نتایج آخر سالش را گرفته هم همینطور. پنج سال بعد که پسرش یک دانشگاه خوب قبول شده، ولی اوضاع جامعه، نشان از نبود آینده شغلی برای دارد، دلش به مهندس شدن فرزندش خوش است. با درک واقعیت نبود شغل مناسب برای او در ده سال بعد، باز هم این رضایت کمتر میشود و دلخوش شدن به مدرک او سخت تر. بیست سال بعد که افسردگی ناشی از عمر از دست رفته فرزندش را خواهد دید، نارضایتی کامل خواهد داشت.

از دیدگاه موسسات آموزشی:

امروز، این هفته و این ماه همچنان خوش خوشان موسسات آموزشی تست محور (بخوانید بنگاه های اتلاف عمر فرزندان کشور) است که برای تمامی پایه های تحصیلی آزمون دارند و پول پارو می کنند. ولی با مرور زمان و به دلیل نبود مهارتهای کافی در جامعه و تداوم مدرک گرایی، وضع اقتصاد خراب (خرابتر!) خواهد شد و در بستر این وضعیت، کار و کاسبی شان هر روز ضعیف و ضعیفتر میشود تا در نهایت به دلیل مشکلات اساسی در بیست سال بعد آنها هم متضرر خواهند شد و نارضای از شرایطشان.

از دیدگاه کل جامعه:

امروز، این هفته و این سال آمارهای تعداد فارغ التحصیلان دانشگاهی و تولیدات علم (بخوانید مقاله های بی خاصیت) باعث فخر مسئولین جامعه خواهد بود و اکثریت مردم خوشحال از این همه تولیدات علمی و مباهات کنان به داشتن بااستعدادترین مردم دنیا!. با مرور زمان و ادامه سیاستهای منجر به مدرک گرایی و «دشمن» تولید، اقتصاد رو به ضعف خواهد رفت و بعد از بیست سال خرابه ای باقی خواهد ماند که جایی برای رضایت باقی نخواهد گذاشت.

فرضیات حین تحلیل:

  • این مسئله جنبه های بسیار مختلفی داره که من همه رو فریز کردم ولی خب گمان کنم تونسته باشم منظورم رو برسونم.
  • والدین دلسوز بچه ها هستند نه خودشان (چون می توانند در درازمدت عنوان کنند که: کار خوبی کردیم گفتیم درس بخونن، درس خوندن و کسب علم در هر صورت خوبه! به ما چه که جامعه براشون شغل نداشت).
  • والدین اهل مطالعه و طبیعتا آینده نگر نیستند.
  • دانش آموزان، علی رغم علاقه به مطالعه خواهند پرداخت.
  • دروس دبیرستان همینها باشند.
  • موسسات آموزشی در طول زمان فقط همینها را در قالب آزمون تستی و کتاب تستی ارائه میدهند و مهارتهای دیگری درس نمیدهند.
  • تعداد افرادی که دنبال علاقه شان میروند خیلی کم است و تاثیری در رشد جامعه ندارند و بنابراین آن سرنوشت شوم برای جامعه اتفاق خواهد افتاد.

در شکل زیر هم خلاصه این تحلیل رو آوردم:

 

نکات شکل:

  • همین امروز هم، بیشترین نفع این روند نصیب موسسات آموزشی است، حتی بیشتر از والدین.
  • بیچاره دانش آموز که کمترین رضایت را دارد. چه امروز، چه بیست سال بعد.
  • در آخر همه، به حالت امروز دانش آموز طفلک میرسند. او ته دلش میخواست آشپز رستوران شود ولی مجبور شد مهندس برق شود.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۴
امین آرامش

دو برنامه خوب در بستر سایت آپارات وجود دارد که در این نوشته به معرفی آنها میپردازم:

اولی برنامه خط قرمز است:

برنامه خط قرمز

یک برنامه گفتگو محور است و تا اینجا اکثر مهمانان برنامه اش یک ویژگی مشترک داشته اند: اهل فکر کردن هستند. فارغ از نوع نگاه آدمها، اینکه عده ای ماحصل افکارشان (و نه عقده هایشان یا توهماتشان یا رویاهای خنده دارشان) را در یک گفتگو بیان کنند، یک تفریح سالم و البته آموزنده محسوب میشود.

بعضی از مهمانان برنامه:

  • عماد افروغ
  • ناصر نقویان
  • فرشاد مومنی
  • علی مطهری
  • احمد توکلی
  • ...


دومین برنامه، "خشت خام" است که حاصل کار مجموعه تاریخ آنلاین است، در خود سایت تاریخ آنلاین این معرفی وجود دارد:

"تاریخ آنلاین خبرگزاری مستقلی است که تلاش می کند از منظری تاریخی و با استفاده حداقلی از نوشتار و بهره‏‌گیری حداکثری از قالبهایی چون عکس، طرح، بریده جراید، فیلمهای آرشیوی، اسناد و خصوصاً فایلهای صوتی و تصویری حاوی مصاحبه، گزارش و مانند آنها، به مانند هر رسانه‌‏ی فراگیر دیگری، به حوزه گسترده و متنوعی از علاقه‌مندی‏‌های بازار اطلاع‏‌رسانی از سیاست و اقتصاد گرفته تا امور فرهنگی و اجتماعی بپردازد.

تاریخ‌آنلاین با مالکیت و مدیریت حسین دهباشی و تحت مجوز رسمی معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شماره ۷۸۱۲۷ و به تاریخ ۱۸ مرداد‌ماه ۱۳۹۵ در جایگاه بایگاه خبری ثبت و فعالیت می‌نماید."

برنامه خشت خام هم، گفتگو محور است، علاوه بر سایت تاریخ آنلاین، در کانال ویدئوی موجود در سایت آپارات هم، برنامه ها وجود دارد:

برنامه های خشت خام در آپارات

بعضی از مهمانان این برنامه:

  • ابراهیم یزدی
  • صادق زیباکلام
  • محمدرضا زائری
  • مهدی رحمانیان
  • ...
حسین دهباشی (مدیر تاریخ آنلاین و مجری برنامه) با توجه به اینکه خودش را در بسیاری از مسائل صاحب نظر میداند، بیشتر از مجری برنامه خط قرمز حرف میزند و فضای این برنامه هم، همانطور که از اسمش پیداست تاریخی است.

این اتفاق، یعنی شنیده شدن تحلیلهایی متفاوت از آنچه تا حالا از تریبونهای رسمی شنیده شده (به لطف وجود اینترنت)، اتفاق خوشایندی است و امیدوارم مستمر باشد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۸
امین آرامش

دریافت

حجم: 295 کیلوبایت
توضیحات: خلاصه فصل اول کتاب نظریه انتخاب

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۰
امین آرامش

اقتصاد برای همه


برای معرفی این کتاب، ابتدا به نظرم باید درباره لزوم دانستن اقتصاد صحبت شود. در همین مورد، در مقدمه کتاب از قول پاول کروگمن (نویسنده معروف نیویورک تایمز و برنده جایزه نوبل اقتصاد و استاد اقتصاد دانشگاه پرینستون) می خوانیم:

"اگر اقتصاددانان با زبان ساده با مردم سخن نگویند، مردم فریبان اندیشه های غلط خود را به خورد مردم خواهند داد."

اولین چیزی که موقع خواندن این کتاب به ذهنم آمد، بیسوادی شدید خودم بود. به همه آن تحلیل های غلطی که قبلا میکردم خنده ام گرفت. آن هم چه خنده ای!

چقدر حیف که مغز ما دانشجویان رشته های فنی با آن همه چیزهای چیز! پر شد و این مطالب ارزشمند را یادمان ندادند. عجب بلاهتی داشتیم موقع بحثهای سیاسی، اجتماعی مان.

تصور اینکه اگر مفاهیم این کتاب توسط تعداد بیشتری از مردم دانسته میشد، چه انتخابهایی صورت میگرفت یا نمی گرفت، مورد دومی بود که ذهنم را مشغول میکرد.

به هر صورت خواندن این کتاب برای من بسیار خوشایند بود، چون ندانسته هایم را پیش چشمم نهاد. برای معرفی بیشتر این کتاب بهتر است از یکی از مطالب پشت جلد کتاب کمک بگیرم:

تقریظ مصطفی ملکیان بر این کتاب را ببینید:

"کتاب اقتصاد برای همه نوشته دکتر علی سرزعیم را از حیث پنج فضیلت بزرگی که برای هر کتاب، رساله و مقاله خوب قائل ام یعنی از لحاظ هدفمندی، آسان یابی، عدم خروج از موضوع بحث، نزدیکی هر چه بیشتر به مسائل و مشکلات عینی، واقعی و هرروزه و اجتناب از هرگونه فضل فروشی، خودنمایی و رجزخوانی نویسنده، بسیار ممتاز می بینم. این گونه نوشته ها فارغ از موضوع بحث شان به توسعه و تعمیق فرهنگ و عقلانیت جامعه مدد بسیار می رسانند و از این جنبه بجد قابل توصیه اند. امید میبرم که علی سرزعیم به نشر نوشته های بسیار بیشتری از این دست توفیق یابد. ایشان در یادداشتی مرقوم کردند که کتاب اقتصاد برای همه نوشته دکتر علی سرزعیم را از حیث پنج فضیلت بزرگی که برای هر کتاب، رساله و مقاله خوب قائل ام یعنی از لحاظ هدفمندی، آسان یابی، عدم خروج از موضوع بحث، نزدیکی هر چه بیشتر به مسائل و مشکلات عینی، واقعی و هرروزه و اجتناب از هرگونه فضل فروشی، خودنمایی و رجزخوانی نویسنده، بسیار ممتاز می بینم. این گونه نوشته ها فارغ از موضوع بحث شان به توسعه و تعمیق فرهنگ و عقلانیت جامعه مدد بسیار می رسانند و از این جنبه بجد قابل توصیه اند. امید میبرم که علی سرزعیم به نشر نوشته های بسیار بیشتری از این دست توفیق یابد."


پی نوشت:

دکتر سرزعیم کارشناسی اش را مکانیک شریف خوانده، این سومین فرد تاثیر زندگی من بود که مکانیک شریف خوانده بود!

رضا امیرخانی و محمدرضا شعبانعلی دو نفر قبلی بودند. 

یک وقتهایی فکر میکنم کاش من هم بجای مکانیک امیرکبیر، شریف خوانده بودم، احتمالا اتفاقهای بهتری می افتاد!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۰
امین آرامش

ویلیام گلسر، روانپزشک آمریکایی این کتاب را در سال 1997 نوشته است، نظریه ای که او ارائه کرده نسبت به سایر نظریه های روانشناسی، جدید محسوب می شود. خود گلسر در جایی از کتاب می گوید:

بشر در صدسال گذشته پیشرفت فنی قابل توجهی داشته، اما در زمینه کنار آمدن یا یکدیگر پیشرفت چندانی نداشته ایم.

کتاب به ارائه تئوری انتخاب می پردازد و به تفصیل راجع به شیوه استفاده از آن در زندگی توضیح می دهد. از این جهت می توان گفت با کتابی روبرو هستیم که اگر عمیق مطالعه کنیم و به اصول مطرح شده آن عمل کنیم، شاهد بهبود کیفیت در زندگی مان خواهیم بود، و چه چیزی از این بهتر؟

گلسر کتاب خود را اینگونه آغاز می کند:

"اکثر مردم دنیا که مشکلات پایه ای گرسنگی، بیماری یا فقر را ندارند، در جواب سوال «چطوری؟» خواهند گفت: «من آدم بدبختی هستم.» و تقریبا همه آنها کس دیگری را عامل این بدبختی معرفی می کنند. حال اینکه خودشان این بدبختی را انتخاب کرده اند."

و در جایی دیگر:

"تئوری انتخاب میگوید خود ما هستیم که تمام اعمالمان از جمله احساس بدبختی مان را انتخاب می کنیم. دیگران نه می توانند ما را بدبخت کنند و نه خوشبخت. تمام چیزی که از دیگران می توانیم بگیریم و تمام چیزی که به دیگران می توانیم بدهیم، اطلاعات است. ما تمام اعمال، افکار، احساسات و حتی بخشی از فیزیولوژی خود را انتخاب می کنیم."

شکل 1 شیوه مورد باور اغلب ما (که گلسر به آن روانشناسی کنترل بیرونی می گوید) را نشان می دهد. همانطور که در این شکل نشان داده شده، ما برای درمان اختلالات از داروهای اعصاب استفاده خواهیم کرد.

choice theory

 شکل 1- سیستم کنترل بیرونی


 گلسر روش دیگری را برای تحلیل و درمان پیشنهاد میدهد که در شکل 2 نشان داده شده است.

شکل 2 - سیستم مبتنی بر نظریه انتخاب

اغلب ما انقدر به تاثیر عوامل بیرونی بر حالمان باور داریم که سریعا در مقابل این ادعای گلسر جبهه خواهیم گرفت: «مگر میشود من خودم انتخاب کنم که عصبانی شوم یا افسرده شوم؟ قطعا دیگران باعث حال بد من هستند!» ولی مطمئن باشید گلسر به شیوه ای جذاب و با ارائه مثال هایی کاربردی شما را قانع خواهد کرد که خود شما مسئول وضعیت خودتان هستید و سپس سعی خواهید کرد که انتخاب های بهتری داشته باشید.

این کتاب راجع به روابط بین آدم هاست و گلسر می گوید:

"بعد از چهل سال روانپزشکی، برای من مسجل شده است که تمام آدمهای ناراحت، مشکل واحدی دارند: آنها نمی توانند با کسانی که می خواهند با آنها خوب کنار بیایند، خوب کنار بیایند.

من روی چهار نوع رابطه که همگی باید بهبود یابند تمرکز می کنم. معتقدم اگر این روابط را بهبود نبخشیم در کاهش مشکلات اشاره شده توفیق چندانی کسب نخواهیم کرد:

  • رابطه زن و شوهر
  • رابطه والد و فرزند
  • رابطه معلم و شاگرد
  • رابطه مدیر و کارمند

ما پنج نیاز اصلی داریم:

  1. نیاز به بقا و زنده ماندن
  2. نیاز به عشق و تعلق خاطر
  3. نیاز به قدرت
  4. نیاز به آزادی
  5. نیاز به تفریح

هرکس سطح ارضای نیاز خاص خود را دارد، این سطح ارضا به او می فهماند که فلان نیاز وی ارضا شده است و دیگر لازم نیست برای ارضای آن تلاش کند."

حالا مشکل در روابط وقتی ایجاد می شود که سطح این نیازها در طرفین رابطه متفاوت است و طرفین بجای مذاکره بر سر این تفاوت ها مانع ارضای بعضی نیازهای طرف مقابل می شوند و سعی در کنترل یکدیگر خواهند داشت.

البته نگران نباشید، گلسر برای این تعارضات نیز راه حل هایی دارد.

اگر در شرف ازدواج هستید و دلهره انتخاب همسر مناسب دارید،

اگر ازدواج کرده اید ولی از رابطه خود راضی نیستید یا حتی راضی هستید و میخواهید بهتر زندگی کنید،

اگر در برقراری ارتباط با فرزندتان مشکل دارید،

اگر در در محیط کارتان ارتباطات خوبی ندارید،

اگر می خواهید معلم بهتری باشید،

حتی اگر هیچکدام از موارد بالا شامل حالتان نیست، ولی میخواهید کیفیت زندگیتان را بهبود دهید،

 حتما این کتاب را بخوانید و به آموزه های آن عمل کنید.


مطلب را با این حرف گلسر به انتها میرسانم:

"این کتاب در نهایت راجع به شادی است، شاد بودن مستلزم نزدیکی و صمیمیت با آدم های شاد است. هرچه تعداد آدم های شاد کمتر باشد، شانس شادمانی تک تک ما کمتر خواهد شد."

پس بعد از اینکه خودتان کتاب را مطالعه کردید و پی به اثرات شگفت انگیزش بردید، دیگران را نیز به خواندن آن ترغیب کنید.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۶
امین آرامش

پیش نوشت:

این مطلب اواخر سال 94 نوشته شده است.

اصل مطلب:

وقتی فهمیدم خدا نعمتِ فرزند را به ما خواهد داد، تو ایران نبودی؛ رفته بودی کربلا، برای زیارت. دو روز بعد، که در راه برگشت بودی، تلفنی با هم حرف زدیم. گفتم: خبری خوشی برایت دارم؛ چند ماه بعد، کسی می آید که او هم تو را صدا می کند "بابا".

آن شبی که یگانه به دنیا آمد خوب یادم هست. پشتِ درِ اتاقِ زایمان بودم و استرس عجیبی داشتم، به بهانه-ی نخریدن شیرینی برای پرسنل بیمارستان، با تو، که در راه آمدن به بیمارستان بودی، تماس گرفتم. با حرفهایت آرامش عجیبی در من جاری شد. یادم نیست دقیقا چه حرف¬هایی در آن تماس بینمان ردوبدل شد، ولی خوب یادم هست که وقتی آن مکالمه تمام شد، حس کردم (این حس را زیاد به من میدادی) یک دوست خوب دارم که "پشتوانه"ای قابل اتکا هم برایم هست. یک "بابا".

تازه خرداد 94 شروع شده بود که تو از این دنیا رفتی. زندگیِ بعد از این دنیایت شروع شد. یگانه 9 ماهه بود که تو رفتی. فرصت نشد که "بابا" صدایت کند. این روزها یگانه کلمات متفاوتی را می گوید، "بابا" هم میگوید و تو نیستی که از "بابا" گفتنش خطاب به تو، من کیفور شوم.

تا چند روز دیگر سال جدید شروع میشود و این اولین سالی است که من بی"بابا" شروع میکنم.

یاد همه رفاقتهایمان بخیر "بابا". جایت خیلی خالی است...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۸
امین آرامش

ما در شهرمان مادربزرگ را ننه صدا می­ کنیم. البته این ننه تلفظش با ننه گفتنهای دیگران فرق دارد. کشیدگی صدای اَ در نون اول تقریبا دو برابر صدای اِ در نون دوم است، در حالی که در تلفظ متداول، کشیدگی این دو صدا در هر دو نون تقریبا مساوی است.


مسلما نمیخواهم از انواع تلفظ کلمات در نقاط مختلف ایران صحبت کنم، هدف از نوشتنم عنوان مورد استفاده برای مادربزرگ در جاهای مختلف هم نیست، بهانه­ این نوشته حال این روزهای ننه ی (لطفا با همان توضیحات بالا بخوانید!) من است. بخاطر بیماری مزمن ریوی الان چندروزیست روی تخت بیمارستان خوابیده، البته که حال این روزهای ننه هم فقط بهانه نوشتن این سطور است و قرار نیست در مورد بیماری ریوی و انواع دیگربیماریها بنویسم.


میخواهم از خود ننه بنویسم. از مهربانی بی پایان و همه گیرش. از حسِ خوبِ بودن در خانه ای که او هم هست. از ذوق قشنگی که ما نوه هایش هرساله برای رسیدن عید و جمع شدن زیر سقف خانه او داریم، حتی الان که خودمان هم بچه­دار شده ایم، باز هم ذره ای از این ذوق کم نشده. یاد آن روزها بخیر که با ذوق به خانه ننه و باباجی (همان پدربزرگ!) می رفتیم. خدا بیامرزد آن مرد را. مرد این ننه بود و پدربزرگ ما و البته که فخر ما بود، و هست هنوز... مظهر توکل بود و حلال­خوری، همیشه گفته ام و به جد معتقدم که دلیل پیوند ناگسستنی 10 فرزندش و عاقبت بخیری همه شان بدون شک همان نان حلالی است که آن مرد سر سفره می آورد و توکل بینظیری که داشت و صفای قرآن خواندنش و روشنفکری اش در عصر تحجر و کمک دست ننه بودن در عصر زشت بودن کار کردن مرد در خانه و ...، بگذریم، جایش واقعا خالی است، باید روزی از او هم بنویسم. 


هرسال عید، ما، بچه های فامیل، کل تعطیلات را در خانه ننه بودیم. همه ی ما دوست نداشتیم حتی برای یک عید دیدنی کوتاه هم به جایی غیر از خانه ننه برویم. یک مهربانی زلال بود در آن خانه که حالا که فکر میکنم منشا آن مهربانی وجود بینظر ننه بوده و ما همه زیر چتر مهربانی عمیق او با هم خوش بودیم.


ننه مظهر فهم و شعور هم هست برای من، گرچه خودش همیشه موقع اظهارنظر در مورد یک مسئله میگوید: "به نظر من بیسواد..."، اما بنظر من سوادش از همه ی ما که نفری چندکیلو مدرک داریم بیشتر است. منظورم از سواد، دانش درست زندگی کردن است، مهارت های ارتباطی است. هنر مدیریت کردن رابطه با این همه فرزند و عروس و داماد و نوه و نتیجه است و همزمان محبوب همه بودن. باید راجع به این سواد واقعی بعدا مفصل بنویسم.


ننه حتی این روزها که سنش حدود80 سال است هم وقتی خانه فرزندانش میرود حتما گوشه ای از کارهای خانه را دست میگیرد، غرورش اجازه نمیدهد که حتی برای لحظه ای احساس سربار بودن بکند (البته که این فکر هیچوقت به ذهن فرزندانش نمی آید)، آخر سفره ی خانه او برای همه پهن بوده و در روزگاری بچه داری و پختن نان و غذا و از همه مهمتر گرم نگه داشتن خانه را همزمان انجام میداده.


چندسال پیش با یکی از دوستانم و همسرش سفری داشتیم به شمال. ننه هم در این سفر همراه ما بود، همسر دوستم برای اولین بار با خانواده ما روبرو میشد و قبلش دغدغه قرار گرفتن در جمع جدید را داشت. آن سفر به ما و او و همه خیلی خوش گذشت، اما ماندگارترین لحظه آن سفر برای من وقتی بود که در راه برگشت همسر دوستم روکرد به من و گفت: "ننه تون واقعا یک ننه واقعیه..." هنوز بعد از چندسال این جمله و حس این جمله که قطعا ناشی از خلوص مهربانی ننه است در وجودم قرار دارد. ننه واقعی یعنی کسی که به همه محبت دارد و منت ندارد. یک مهربانی جاری دارد که همه اطرافیانش ازآن بهره می برند، حتی اگر نسبت خونی با او نداشته باشند. این مهربانی بدون توقع و همه گیر از او یک "ننه واقعی" ساخته است.


خدایا به حرمت مهربانی ات این بنده نازنینت را هرچه زودتر شفا بده، میدانم که خودت هم میدانی از این بنده ها که افتخار ما آدمیانند زیاد نداریم این روزها...


نوشته تمام شد ولی بغض توی گلوی من نه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۳
امین آرامش